به چشم‌هایم زل زدی

نگاهم را دزدیدم

هیچ وقت نمی‌توانستم در مقابل نگاه نافذت مقاومت کنم

خندیدی

گفتی بیا بازی کنیم

خندیدم

گفتم بازی کنیم

گفتی چشم بگذار

چشم‌هایم را گرفتم

شمردم

ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

چهار

 سه

دو

یک

چشمانم را گشودم

تو رفته بودی

نگاه کردم

خندیدم

فرو ریختم !

(نگار حمیدی مقدم)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
قالب شعر چی بود؟
h_negar
h_negar
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
شعر نبود جناب.دل نوشته بود
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کسی چه می داند!

سابقه کهیر

٩٦/١١/٠٣
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
اول بهمن ماه؛ زادروز فردوسی

شاهنامه چگونه شکل گرفت؟

٩٦/١١/٠٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
هرگز نمی توانی...

ماه حلول می کند

٩٦/١١/٠٢
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
در گرو عشق

گفت و گو و شرایط امکان آن

٩٦/١١/٠٣
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢