زندگی ايده آل دورتر از كنترل تلويزيون!

زندگی ايده آل دورتر از كنترل تلويزيون!

نویسنده : dordanag_d

وقتت از خروس خوان تا بوق سگ آزاد است. ميز و صندلي اتاقت آماده و خودكار و ورقت منتظر ولي نمي‌تواني كلمه‌هاي ذهنت را جمع و جور كني و يك جمله بنويسي. هي تلاش مي‌كني بنويسي، به جايگاه فعل و فاعل دقت نكني، به غلط املایي كه داري، نداري؛ دقت نكني، فقط سعي كني بنويسي و نتواني. تا اين‌جاي كار همه چيز عادي است و تقريبا اگر ذهن پريشانت را به ويز ويز پشه‌هاي دورت حساب نكني، مشكلي نيست. مشكل از آن‌جايي شروع مي‌شود كه خدايي نكرده روي تكه روزنامه‌اي، كتابي، كاغذ دور ساندويچي نوشته باشد كه فلان پيشخدمت بهمان رستوران، جايزه بهترين منتقد و نويسنده را گرفته...

مشكل از كجا شروع مي‌شود؟ از آن‌جا كه آليس مونرو اولين داستانش را در نوجواني در حالي كه در مزرعه تنباكو كار مي‌كرده به چاپ رسانيده و بعدترها جايزه ادبي تريليوم را دريافت كرده و خواسته در اوج خداحافظي كند كه باز هم جايزه نوبل ادبيات را دريافت كرده و با دندان‌هاي مصنوعي‌اش لبخند زده و از اين‌كه هنوز بازنشسته نيست تعجب كرده. به عمق ماجرا كه نگاه كنيم باور نكردني‌تر از اين حرف‌هاست. چيزي شبيه سكانسي خام از يك فيلم قوي يا پاراگرافي از دل برخاسته و بر دل نشسته از كتابي درپيت. در دنياي واقعي شانس اين‌طور لاتاري‌گونه به ما رو نمي‌آورد، در حالي كه داريم پيشخوان رستوران را دستمال مي‌كشيم يا در بوي ماده شوينده سرويس‌هاي بهداشتي خفه شده‌ايم، كسي به خبر برنده شدن جكپات بخت آزمايي فلان كشور را نمي‌دهد.

مي‌خواهم بگويم قبول كرده‌ايم كه زندگي واقعي خالي از همه معجزه‌هاست و كتاب و فيلم تخيلند. پدر و مادر هم كه زياد حرف مي‌زنند و مردم هم كه حسادت مي‌كنند، با اين حال به خودمان قبولانده‌ايم كه زندگي رقت بار است و ايده آل‌ها هزار كيلومتر دورتر از كنترل تلويزيون به ما هستند. باز هم نتوانستم خودم را قانع كنم و زل زده‌ام به عكس ونه‌گات و دارم فكر مي‌كنم كه چطور توانسه بعد از چندين بار خودكشي‌هاي ناموفق، سلاخي شدن در جنگ جهاني هيروشما، خودكشي مادرش و داشتن رفتارهاي غير عادي و علائم ديوانگي بعد از بيرون آمدن از اتاقي كه با جسدهاي بدون سر فرش شده است، سيگاري آتش بزند و جايزه نشان قلب ارغواني را دريافت كند؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
__Mahdie__Fa__
__Mahdie__Fa__
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
واقعا !!!! الان اگه ما بودیم افسردگی گرفته بودیم خخ خیییییلی باید تغییر بدیم بعضی چیز هارو...
dordanag_d
dordanag_d
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
مشكل دقيقا همين جاست . بايد :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
عجب مطلبی بود
meshkat
meshkat
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
خیلی هم خوب، هرچند نشان قلب ارغوانی رو نمیدونم چیه ولی دلیل نمیشه از متن لذت نبرم.
dordanag_d
dordanag_d
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
ممنون از شما نشاني كه تو جنگ مي دادن به اين افراد :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
سلآم؛داریم دیگه....مرسی از شما نگاشته ی جذابی بود...قلمتان مانا :)
dordanag_d
dordanag_d
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
ممنونم :)
سلما
سلما
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
عالی بود ...عالی ... من که به خودم خیلی امیدوارم .:)
dordanag_d
dordanag_d
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
ممنونم :) خيلي هم خوب
سلما
سلما
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
یه فیلم کوتاه دیدم چند وقت پیش بنام شکست های بزرگ ..تو اون نشون میداد موفق ترین ها ابتدا شکست های ناجوری خوردن ولی تونستن بیرون بیان از اون شکست ها
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات