خون‌آشام‌هاي واقعي تاريخ را بشناسيد! (قسمت دوم)

خون‌آشام‌هاي واقعي تاريخ را بشناسيد! (قسمت دوم)

نویسنده : h_jahanshah

3 و 4. آرنولد پاول (متوفی 1726) و پیتر پولوگوجوویتز (متوفی 1725)

ماجراي این دو نفر به طرز مرموزی به یکدیگر شبیه است، طوری که احساس می‌کنید، داستانی یکسان در دو روستای مختلف رخ داده است. و هر دو، اولین نمونه‌های مستند از حمله‌هاي خون آشامی‌ را به تصویر می‌کشند. آرنولد یک یاغی صربستانی بود، که ادعا می‌شود پس از مرگش، بیش از 16 نفر را در روستای خود در مدوگونا کشته است. پیتر یک کشاورز صربستانی بود که با کمین کردن، نُه نفر را در روستای خود در کیزولوا به کام مرگ فرستاد. هم آرنولد و هم پيتر در اثر بيماري مرموزي مرده بودند ولي روستاييان اين‌طور گمان مي‌كردند كه آن‌ها تبدیل به خون آشام شده و روستايیان را به عنوان شکار و طعمه در نظر گرفته بودند. هر دو مرد قبل از مرگ‌شان ادعا می‌کردند که قبلا مورد حمله خون آشام‌ها قرار گرفته بودند و پس از چنین حمله‌ای اقدامات احتیاطی را انجام داده‌اند يعني در خون خون آشام حمام کرده‌اند و خاک قبر این خون آشام را نیز خوردند. با ادامه حمله‌ها در روستاها، ترس بر روستاییان مسلط شد و خواستار نبش قبر و تشریح جنازه آن دو نفر شدند. مستندات پلیس اتریش كه مسئوليت نبش قبر را بر عهده گرفته بود، نشان مي‌داد كه هر دو نفر در اثر بيماري ويروسي مرده‌اند. بیماری واگیردار مدیکووس گلایر به عنوان علت مرگ مرموز آنها مد نظر قرار گرفته شد. و به این نتیجه رسیدند که علت آن سوء تغذیه در منطقه و تاثیرات مضر روزه‌های شدید ارتودکس شرقی، بوده است. با این وجود، روستايیان گرفتار این بیماری نبودند و اصرار داشتند که جنازه‌ها باید مورد بررسی قرار بگیرند. مطالعات صورت گرفته در آن زمان نشان مي‌داد که هر دو نفر این‌ها خون آشام بوده‌اند! و علت آن را هم بدن تجزیه شده آن‌ها؛ از جمله مو، و ناخن و آثاری از گوشت تازه و خون لخته نشده در دهان آن‌ها بوده است (ممکن است به دلیل فساد بدن یا مایعات بدن به وجود آمده باشد). بدن آرلوند بر میخی چوبی گذاشته شده و سوزانده شد. بدن پیتر نیز قطعه قطعه شده و سپس سوزانده شد.


5. گریگوری راسپیتون (1869- 1916)

راسپوتین مشاوری قابل اعتماد برای آخرین رومانوف‌ها محسوب می‌شد؛ به خصوص برای تریزا الکساندرا. او به دلیل توانایی عجیب، در درمان جادویی هموفیلی تزاروویچ الکسی (اما به نظر می‌آید پس از این‌که او بدن خود را برید، توانست خون بيمار را بند آورد.) این موقعیت را در دست گرفت. او شخصيتي متعصب بود که به نوشیدن بیش از اندازه الکل، بی‌بند و باری جنسی، و دریافت رشوه، علاقه زیادی داشت. هرچند، زندگی او سرشار از جزئیات عجیب و غریب است. خون‌آشام تلفي شدن راسپوتین در بين مردم، ناشی از رویدادهای معجزه آسایی است که مانع از مرگ او شده‌اند. او به دلیل تاثیر مخربی که بر آلکساندرا داشت، تحت تعقیب دولت مرکزی قرار گرفته بود؛ راسپیتون دعوت شد تا با مقامات حکومتی غذا بخورد، از جمله شاهزاده ایرنا. همسر ایرنا، شاهزاده فیلیکس یوسوپوف، طرح ترور او را ریخته بود. شام، با نوشيدني و کیک آغاز شد، که در آن سیانور ریخته شده بود. با این وجود، راسپوتین تحت تاثیر سیانور قرار نگرفت. یوسوپوف، نگران شد که مدت زمان زیادی طول بکشد تا راسپوتین جان خود را از دست دهد. به همین دلیل، هفت تیر خود را آورد و چند بار از پشت او را هدف قرار داد. یوسوپوف فکر می‌کرد که کارش را انجام داده است، به همین دلیل به شادی با مهمانان پرداخت. هنگامی‌که برگشت تا ژاکت خود را بردارد، مورد حمله راسپوتین زنده قرار گرفت (که ظاهرا در گوش یوسوپوف نجوا کنان گفته بود: «تو پسر بدی هستی». قبل از آن‌که راسپوتین، شاهزاده را خفه کند، توطئه گران دیگر وارد شدند و بارها به او شلیک کردند و با چوب او را زدند. او را با طناب بستند، در قالیچه‌ای پیچیدند و به رودخانه نیوا پرتاب کردند. جنازه او نوزدهم دسامبر پیدا شد، سه روز پس از طرح ترور، بدون قالیچه و طناب. مامور جنایی، علت مرگ او را غرق شدن اعلام کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزل
غزل
٩١/٠٨/٠٣
٦
٠
خیلی باحال بود...بازم ازین چیزا بزارین...مرسیییییییییییییییییییییییییی
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/٠٨/٠٤
٤
١
چه روح لطیفی!
a-poria
a-poria
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
واااااااااااااااااااااو یعنی واقعا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨