چشم‌هايش را به زحمت باز كرد. نگاهش به شلوغی اتاق كه افتاد، ترغيب شد تا دوباره بخوابد؛ اما با كلام ابتدايي هر صبحش كه بد و بيراه گفتن به زمين و زمان بود، سعي كرد بنشيند. آفتاب، از پنجره سمت راستش كه پرده اش را شب گذشته بسته بود، مستقيما به چشم‌هايش برخوردكرد. با چهره‌اي در هم كشيده، چند جمله هم نثار نور غليظ سرظهر كرد.

«لعنت به اين روزاي تكراري مزخرف»

از تخت خواب بيرون آمد. خودش را در آينه برانداز كرد و بعد از ديدن چهره تكراري‌اش، با بي‌ميلي روي برگرداند.

به سمت آشپزخانه رفت. بر خلاف هر روز مادرش را آن‌جا نديد. از سکوت خانه متوجه شد تنهاست و ديگر به جستجوي خواهرش نرفت. خواب آلود به نظر مي‌رسيد و حوصله فكركردن به اين‌كه مادر و خواهرش كجا ممكن است رفته باشند را نداشت.

به سمت يخچال رفت. باقي مانده شير داخل بطري را درون ليوان خالي كرد و از روي بي‌حوصلگي، يك نفس سر كشيد.

«ااه. چه طعم بدي داشت. لعنتيانگار خراب شده بود. باز ما يك بار اومديم شير بخوريم»

در جستجوي پيداكردن چيزي به عنوان صبحانه بود. ياد حرف مادرش افتاد كه هر روز به اومي گفت: «يلدا لنگ ظهر كه وقت صبحانه خوردن نيست دختر! تا ناهار چيزي نمونده.» اين جمله مثل نوار ضبط شده‌اي بود كه هر روز برايش پخش مي‌شد.

يك تكه كيك برداشت و باتوجه به عدم حضور مادر، سراغ پيش دستي نرفت. فقط براي احتياط، دست ديگرش را زير دهانش گرفت كه هنگام خوردن، خورده كيك‌ها روي زمين نريزد.

كنترل را از روي ميز برداشت. سمت كاناپه رفت و روي آن لم داد. كانال‌هاي تلويزيون را زير و رو كرد. «اين همه شبكه! هيچ‌كدومش يك برنامه به درد بخور نداره.» تلويزيون را خاموش کرد وكنترل را با دلخوري، همانجا روي كاناپه پرت كرد.

به ساعت نگاه كرد. احساس كرد مادر هر جا كه رفته دير كرده است. سمت تلفن رفت تا پيغام‌ها را چك كند.

«حتما مامان خانم سفارش هاشو واسه ناهار كرده كه تا اين وقت ظهر برنگشته خونه. وااااي من كه اصلا حوصله غذا درست كردن ندارم»

منتظر شد. قبل از اين‌كه پيغامي پخش شود، زنگ خانه به صدا در آمد.

«بله؟ »

پسر كوچك همسايه در پاسخ گفت:

«من سامانم. مامانم خونه نیست. ميشه لطفا در رو باز كنيد؟»

در را باز كرد. قبل از اين‌كه به سمت تلفن برگردد، فكر كرد بهتراست به اتاقش برود و تلفن همراهش را بردارد.

نزديك تخت خوابش رفت و گوشي را برداشت. صفحه كه روشن شد، چشمش به تماس‌ها افتاد. 5تماس بي پاسخ از ياسمن و 2تماس بي پاسخ از مامان!

فكر كرد حتما كار مهمي بوده كه چندين بار با او تماس گرفته اند.

شماره مادرش را گرفت. «دستگاه مشترك مورد نظرخاموش مي‌باشد»

«اي بااابا هميشه ميگم مامان خانم قبل از بيرون رفتن شارژ گوشيتو چك كن كه خاموش نشه. »

شماره خواهرش را گرفت. 

«ااااه اين چرا بوق نمي‌خوره؟»

دوباره گرفت.

«مشترك مورد نظر در دسترس نمي‌باشد»

كمي نگران شد. يادش آمد برگردد و پيغام‌ها را چك كند. سمت تلفن رفت.

صداي لرزان ياسمن!

«يلدا؟ يلدا؟ بيداري؟ تو روخدا گوشي رو بردار. يلدا؟ پدر بزرگ رو آورديم بيمارستان. حالش خيلي بده مي‌خواد براي آخرين بار تو رو ببينه. يلدا خواهش مي‌كنم جواب بده. زود باش خودتو برسون.»

شوكه شده بود. احساس كرد اشتباه مي‌شنود. پيغام را دوباره پخش كرد.

«مي خواد براي آخرين بار...»

انگار كه گوش‌هايش را بسته باشند، ديگر چيزي نشنيد. تلفن همراهش را برداشت. ساعت تماس‌ها را چك كرد. لرزشي كه از دلش شروع شد، تمام وجودش را فرا گرفت.

«دوساعت پيش! اين مال دو ساعت پيشه!»

بي وقفه شماره ياسمن را مي‌گرفت و هر بار: «مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد»

سراسيمه به سمت اتاق بهم ريخته‌اش رفت تا آماده شود. هر كدام از لباس‌هايش را از جايي برداشت. با عصبانيت فرياد زد:

«پس اين شال لعنتي كو؟ »

كمي آن طرف‌تر زير چند تكه لباس ديگر پيدايش كرد و بي‌توجه به چروكيدگي‌اش، روي سرش انداخت.

تلفن زنگ خورد. يك لحظه ايستاد. انگار مي‌ترسيد ازنزديك شدن به آن. بعد از چند بار زنگ خوردن روي پيغامگيررفت.

«يلدا؟؟ پس تو كجايي؟»

ياسمن با صداي گرياني فرياد مي‌زد.

«مگه نگفتم عجله كن؟! همينو مي‌خواستي؟!»

از صداي گريان ياسمن كه سرزنشش مي‌كرد، فهميد چه خبر است. توان ايستادن بر پاهايش را نداشت. تصاوير مقابل نگاهش مي‌لرزيدند. روي زانوهايش بر زمين افتاد. ميان صداي هق هق ياسمن، ثانيه‌اي ازذهنش گذشت، كه اي كاش تمام اين‌ها خواب باشد. كاش امروز هم يكي از همان روزهاي تكراري بود كه هر روز به آن‌ها لعنت مي‌فرستاد!

صداي ياسمن:

«يلدا پدر بزرگ رو از دست داديم! »

و صداي بوق ممتد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
عاااااااالی...کاملا ملموس.تصورش خیلی راحت بود.
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
مرسسسی فاطمه جون خوشحالم که خوشت اومده :)
اونیییی زهرا
اونیییی زهرا
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
اخییی خیلی قشنگ بود عزیزم
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
سپاس زهرا بانو جان:)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
زیبا نوشته بودین فاطمه خانوم ، ممنون :)
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
تشکر از اینکه وقت گذاشتید خانم خراشادی عزیز. فائزه ام ^_^
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
واسه اون قضیه ی بنر هنوزم دیر نیست :))
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
بشه كه مسئولين اين درخواست بنده رو بپذيرن هاچ :دي
s.ghasemi
s.ghasemi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
فائزه جان بسیار عالی بود... دقیقا همینطوره فک میکنیم روزا تکرارین و مزخرف و بعد که یه اتفاق بد میفته دوست داریم همون روز تکراری باشه تا اون اتفاق...
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
واقعا. انگار تا خدایی نکرده اتفاقات بدی نیفته ادم قدر داشته ها و لحظه هاش رو نمی دونه :( سپاس گزاری بسیار :)
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود؛ من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم و زمان خودندن تمامی صحنه پردازی هاتون مثل یک فیلم توی ذهنم ساخته و پرداخته میشد و خیلی عالی میشد ارتباط گرفت.
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
چقد خوب اتفاقا دوست داشتم تو ذهن خواننده تصویر بشه, خوشحالم که اینطور بوده. لطف کردید خوندید:)
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود... پدر بزرگ بهترین نعمت دنیا (:(
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
عزیز دلم :'( خدا رحمت کنه پدربزرگتو :) ممنونم فاطمه جون
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
بعضی روزا از همون اولش معلومه چه قدر مزخرفه !
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
واقعا بعضی روزا پشت هم بد بیاری!:| کاش قدر همین روزای معمولی رو بدونیم.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/١٧
١
٠
بی اغراق واقعا جذاب بود و اصلا خسته کننده نبود و البته بر اساس واقعیات امروزی نوشتین ، خیلی خوشم اومد ، حسرت از دست دادن های ساده ، امان از سایلنت کردن های شبانه
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
فقط یک نکته خیلی به چشمم اومد ، اونم جمله آخر صدای یاسمن بود که اصلا حس نداشت و نتونست اون اوج داستان رو برسونه. :)
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
بله متاسفانه ميشه گفت همه مون با اين موضوع درگير هستيم و گاهي از زمين و زمان شاكي ميشيم به هر دليلي :( تشكر از اينكه خونديد و در مورد جمله آخر هم درست مي فرماييد :)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
به خوبی میتونم شخصیت داستانت رو حس کنم،چون دقیقا الان تو همین شرایطم ،بابابزرگ مریض و دغدغه دیدن و ندیدن ،خیلی خوب بود فائزه عزیزم ،ولی فکر میکنم آخرش باید یکم باور پذیرتر باشه دیالوگ آخری که خواهر میگه زیاد باور پذیر از آب درنیومده ، در کل خیلی لذت بردم ‌..دستت مرسی
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
اينكه ملموس بوده خوشاينده اما شرايطت باعث دلگيري منه سپينود عزيز ان شالله كه پدر بزرگت سالم و سلامت باشن و سايه شون بر سر خانواده مستدام.:) جمله اخر رو هم قبول دارم، مرسي سپينود مربونم :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
اکثر متن های داستانی ملت ما به تلفنی برمیگرده که منتظر شنیده شدن خبر فوت و مجروح شدن عزیزان است فقط یه دیالوگ کم بود تو این متن(بیمارستان؟کدوم بیمارستان؟!:-()
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
خخخخخ اينم حرفيه :))) ان شالله دفعه هاي بعد اينم اضافش ميكنيم :دي ممنون كه خوندي ليلي عزيزم
محمدرضا
محمدرضا
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
واقعا ک! بیزارم از این نوع دست نوشته ها غم و غصه خیالی مردم چه دخلی به ما داره؟
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
مثل اینکه دل پری دارید آقای کاربر ناشناس محترم، خطای اینجانب را نادیده بگیرید :| خخخخ :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٧
١
٠
خیلی قشنگ بود. فقط این جمله آخرش یه کم به من نچسبید. مثلا من دوست داشتم بگه «یلدا... آقا جون رفت»
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
سپاسگزارم اقاي فروزان:) افتخار داديد (آيكن ذوق مرگ شدن) بله حق با شماست بايد رو جمله اخر بيشتر فكر ميكردم و الان جمله شما رو كه جايگزين ميكنم، به واقعيت نزديك تر ميشه.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
لطف دارید :) البته من فقط نظر شخصیم رو گفتم، حتما از نظر دیگران هم استفاده کنید
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
خواهش میکنم. بله چشم :)
reza.mir
reza.mir
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
بسیار عالی وزیبا.استاد.
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
ممنون از لطفتون :)‌ سپاسگزاري
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
توی "«مگه نگفتم عجله كن؟! همينو مي‌خواستي؟!»" و "«يلدا پدر بزرگ رو از دست داديم! »" علامت تعجب چی میگه :دی
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
ميگه تعجب ميكنم از بي تفاوتيت :دي
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
فایزه ببین به نظرم این تیکه ی آخرش اضافیه: "از صداي گريان ياسمن كه سرزنشش مي‌كرد، فهميد چه خبر است. توان ايستادن بر پاهايش را نداشت. تصاوير مقابل نگاهش مي‌لرزيدند. روي زانوهايش بر زمين افتاد. ميان صداي هق هق ياسمن، ثانيه‌اي ازذهنش گذشت، كه اي كاش تمام اين‌ها خواب باشد. كاش امروز هم يكي از همان روزهاي تكراري بود كه هر روز به آن‌ها لعنت مي‌فرستاد! صداي ياسمن: «يلدا پدر بزرگ رو از دست داديم! » و صداي بوق ممتد..." چون نیازی نیست خیلی رک بگی که : کاش امروزم یکی از روزای تکراری بود. یا اینکه بگی: پدر بزرگ رو از دست دادیم. ... این از همون جمله ی آخر فهمیده میشه. و اون تکراری بودن روزها هم از کلیت داستان مشخص میشه که قضیش چیه :) (تحت تاثیرِ پاتوق! :)) )
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
خخخخخخ مرسي از تحليلت زنبورك من :دي اين كه ميگي هم قابل انجامه . منتظر نقد داستان استاد هستيم خخخخخخخخخخخخ ^_*
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
سلآم؛ خیلی زیبا... فکر میکنم این چیزی باشه که شاید هممون تجربه کرده باشیم....منم یه مدت بعد فارغ التحصیلیم حسابی بی قرارو بی اعصاب شده بودم...بیکاری امونمو بریده بود... دیگه لب به شکایت باز کردم که خدا این چه روزگاریه...چشت روز بد نبینه همون روز که با داداشم رفتیم خیابون تصادف کردیم ...همونجا یکی زدم تو سرم گفتم خدا شکر خوردم روزگار چش نیس...خیلی هم خوبه :))) داستان قشنگ اون روز به خاطرم آورد.. مرسی از شما ...قلمت مانا :)
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
سلام و سپاسگزاری. دقیقا همینه. منم یک مدت بیکار بودم و حسابی بی حوصله، یک چند روزی اتفاقاتی افتاد که یک تلنگر بود برام . بد نبینی عزیزم. ان شالله همیشه شاد و سلامت باشی فاطمه مهربونم ^_*
محمدرضا
محمدرضا
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
غم و غصه خیالی مردم چه دخلی به ما داره؟ از چنین متن های بیخودی هیچ خوشم نمیاد
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٨/١٨
١
٠
به گفته آقای فروزان فازتون رو با ذکر جزئیات سه بعدی ترسیم کنید :)! خوب نخونید !
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
سلیقه هامتفاوته و البته هدف من القای غم نبود بیان موضوع دیگه ای بود :) ممنون از ابراز نظرتون
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
جزئیات سه بعدی خخخ ^_^
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
:) آخی خدا بیامرزش ،رحم الله من یقرأ فاتحه مع اخلاص و الصلوات
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
این هم بعد دیگری از داستان بود که به زبان نیامده بود خخخ
Ho3ein RF
Ho3ein RF
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
عخييي عالي بوود, اشك تو چشام حلقه زد :-[
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
عخیی خخخخ مرسی از ابراز احساسات :دی
Ho3ein RF
Ho3ein RF
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
خواهش :-P خخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٢٢
٠
٠
داستان برام آشنا بود ولی عصبی بودن و طلبکار بودن یاسمن که میگه : " همین رو می خواستی ؟ " برام حالت طبیعی نداشت . در کل زیبا نوشته بودین :)
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٨/٢٥
٠
٠
نظر شما قابل احترام و توجه هست. سپاسگزارم از اینکه خوندی الهام عزیزم ؛)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤