فلافل‌های سوخته / داستان کوتاه. قسمت اول

فلافل‌های سوخته / داستان کوتاه. قسمت اول

نویسنده : n_gharib

پیشنهاد خودم بود، وقتی می‌خواستند برایم زن بگیرند، خودم پیشنهاد دادم بروند خواستگاری سیمین دختر عمه کوچیکه. خلاصه سرتان را درد نیاورم، مراسم خواستگاری، عقد، عروسی و هزار خرج و کوفت دیگر. هیچ چیزی از هم نمی‌دانستیم، خجالت می‌کشیدیم با هم حرف بزنیم، یکی نبود بگوید: «اخه مرتیکه با ۳۱سال سنت از یک نیم وجبی خجالت می‌کشی؟!» والا که حق می‌گفت.

از همان اول‌هایش مشکوک بود، با مادرم، برادرهایم، پدرم و حتی با دوتا عروس دیگر هم حرف نمی‌زد. حرف می‌زد ولی در حد برطرف کردن نیازهایش. فکر می‌کنم آن‌قدری بزرگ شده بود که بداند هر حرفی را جلوی آدم‌هایی که قرار است یک عمر باهاش زندگی کند، نزند. خیلی محافظ کار بود ولی با این وجود باز هم گند می‌زد به تمام زندگی‌اش. این را می‌توانستم از ترس توی چشم‌هایش بفهمم که انگار پشت شیشه‌ای غبار گرفته پنهان بودنند. از بس که آهنگ چرت و پرتش را گوش می‌کرد با صدای بلند همه‌مان را کفری کرده بود، بهش می‌گفتیم کمش کند، او هم می‌کرد اما درست بعد از پنج دقیقه دوباره صدا را می‌برد بالا. نمی‌دانم به خدا شاید خیلی عاشق موسیقی بود و مدام زیر لب آواز می‌خواند. یک جوری می‌خواند که اگر کنارش نشسته باشی صدایش را می‌شنیدی. اپرا هم دوست داشت، شعر زمستان اخوان ثالث را وقتی تنها توی خانه بود به صورت اپرا می‌خواند، من هم یواشکی قبل از این‌که کلید بیندازم و بیایم داخل خانه صدایش را از پشت در گوش می‌دادم، عجب نفسی داشت. یک بار شمردم، توانست صدایش را تا دقیقا پنجاه و پنج ثانیه بکشد ولی خجالت می‌کشید.

عاشق این بود مثل زن‌های ایرانی توی فیلم‌ها لباس بپوشد، روسری کلفت بی‌نقش و کاملا بی‌روح، دامن ساتن بلند با پیراهن مردانه گله گشاد. مثل فیلم‌ها، شبیه لیلا حاتمی. اما من نمی‌گذاشتم، مدام برایش لباس‌ می‌خریدم تا کمی به نان و نوا برسد و خب می‌رسید بیشتر اوقات.

صدایم را آن‌قدر دوست داشت که می‌گفت حاضر است صدایم را ببوسد و بغلش کند و برقصد و نوازشش کند! دوستش داشت، مثل خیلی چیزها، مثل بوم‌های بی‌رنگ، مثل آهنگ‌هایش، مثل اجراهای یواشکی‌اش و مثل یک دوربین عکاسی. می‌گفت اگر برود پیش خدا اول ازش می‌پرسد صدای من همان صدای توست.

یادم است یک بار با بغض گفت من عاشق تو نبودم، فکر کنم فقط بهت عادت کردم، فکر می‌کردم تو هم دوستم داری با این‌که عاشقت نیستم ولی بهت خیانتم نمی‌کنم. گفت و رفت و من ماندم و حجم عظیمی از پوچی که از کجا فهمیده من به او خیانت کردم؟! که چه کسی به او گفته؟!

درست است؛ من بهش خیانت کردم! ولی فقط یک شب شام خوردم. توی یک رستوران گران با یک زن سانتال مانتالیزم شام خوردم، حتی از زنه هم خوشم نیامد... در واقعا او فوق العاده بود با این‌که سیمین را دوست داشتم، زن را هم دوست داشتم، اسمش فرشته بود وای شما که نمی‌دانید چه مصیبتی بود.

سیمین همیشه می‌گفت که از پیر شدن متنفر است، می‌گفت باید قبل از این‌که پوستش چروک بیندازد، پلک‌هایش سنگین شود، بدنش شروع کند به تکان خوردن، لرزیدن، ریختن موهای سرش، زشت شدن بدنش و آن حالت مانکن بودنش را از دست دادن، بمیرد! آن‌قدر می‌ترسید که همیشه فکر می‌کرد پیر شده است. عاشق این بود که روی دیوارها چیز بنویسد؛ ـخرین شاهکارش یک سری نقطه و خط روی دیوار بود، یک تقلید بسیار آشکار از فیلم پرسه در مه.

این‌که نمی‌توانست نقاشی بکشد روی اعصابش بود، برای همین می‌رفت بوم و رنگ می‌خرید، رنگ می‌پاشید و بعد روی رنگ‌ها را با چاقو کنار می‌زد و خطوط منحنی را به وجود می‌آورد.

تولدش بود، ۱۸ سالگی. یک تولد دخترانه در یک تالار یک، تمام پسر و دخترهای فامیل که خب سن‌شان از ۱۵ تا ۲۳ بود را دعوت کرد و گفت هرکس یک نفر را بیاورد. من هم رفیقم را بردم. در کمال بهت دیدم یک لباس آنچنانی مهمانی پوشیده است! تمام دخترهای دیگر جمع هم لباس مهمانی پوشیده بودنند. مثل سوسول بازی‌ها و قرطی بازی‌های رمان‌های به درد نخور و فیلم‌های آمریکاییريال همه دونفری رقصیدند. سیمین هم با پسر خاله‌اش (پسر عمویم) رقصید. یادم است چهره‌اش از درد لگد شدن پایش توسط کفش پسر خاله‌اش قرمز شده بود، لبش را گاز می‌گرفت.

پسر خاله‌اش در گوشش چیزی گفت و زد زیر خنده، آن‌قدر بلند قهقهه می‌زد که همه مجبور شدیم نگاهش کنیم. خم شده بود به عقب و پسرخاله‌اش دستانش را قفل کرده بود به پشت کمرش کخ یک وقت نخورد زمین. گردنش رو به بالا بود و می‌خندید. هر دو می‌خندیدند. آن‌قدر بلند، آن‌قدر خندید که قرمز شد. نفسش بند امد. دستشویی‌اش گرفت، فقط می‌خندید، صدای خنده‌هایش از توی دست شویی هم می‌آمد. هیچ وقت نگفت به چه خندیده است.

سیمین دیوانه می‌شد، عاشق نقش بازی کردن بود، صحنه‌های نمایش و تمامی دیالوگ را حفظ می‌کرد اما از بازی کردن می‌ترسید. مثل شیشه بود؛ زود می‌شکست. این که یک جاهایی توی خودش محو می‌شد، یک جاهایی می‌ماند، بین من یا خودش یک جاهایی گریه‌اش می‌گرفت، مثل وقتی که حرف می‌زد صدایش می‌لرزید، آن‌قدر که حرف نمی‌زد، از بس که جان نداشت، از بس که خاکستری و پوچ بود.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/١٣
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودین ... دوس داشتم
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
خوب بود منتظر قسمت بعدیشم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤