مرد کوچک زندگی من / قسمت پنجم

مرد کوچک زندگی من / قسمت پنجم

نویسنده : زهرا- خسروی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

گوشه پتو را داشتم توی دستم فشار می‌دادم ، دیگر برایم هیچ چیزی مهم نبود. به پهلو چرخیدم روی تخت، روبه‌رویم دیوار بود ولی نه، مامان  را می‌دیدم. من بودم، حیاط خانه و آب پاشیدن‌هایم روی پیراهن‌های گل گلی‌اش «سریرا بَس کن دختر، میام تنبیهت می‌کنما، اَه سر این شیلنگو بگیر اون ور وروجک» 4 سال، فقط تا چهار سالگی را یادم است. یعنی فقط تا آن زمان زندگی رنگش زندگی بود، اسمش زندگی بود.

برگشتم به حالت اولم، به سقف خیره شدم. «کی این شلوار منو سوزوندی هان؟ کار تو بود زنیکه؟ مگه کوری پدر صلواتی؟» و مامان که زیر کمربند زدن‌های بابا  داشت لِه می‌شد. یادم است دامن مامان را سفت چسبیدم و با گریه می‌گفتم :«بابایی تقصیر مامان نبود، من حواسشو پرت کردم، تو رو خدا نزنش» نه انگار دستانش خستگی ناپذیر بود.

یکدفعه پتو را کشیدم سرم. آن روز توی کوچه در حال دوچرخه سواری بودم، یک آقای پیری آمد در خانه‌مان زنگ زد، داشتم نگاهش می‌کردم «خانم منزل ربّانی؟ یه لحظه تشریف میارید دَم در؟» کنارش یک آقایی بود با لباس سبز پلیس، مامان آمد دم در و تا من را دید گفت: سریرا مامان برو داخل تا من بیام. صدایش لرز داشت، رفتم بالا توی اتاقم از پشت پنجره داشتم نگاه‌شان می‌کردم. مامان چادرش را سفت چسبیده بود و فقط داشت به حرکات و حرف‌های آن مرد گوش می‌کرد. سرش را فقط تکان می‌داد. بعد از چند دقیقه آن مرد رفت و مامان در را بست و یکهو افتاد روی زمین. از ترس بدو رفتم از اتاق بیرون که بروم پیشش تا رسیدم آرام داشت بلند می‌شد. بابا عین همیشه ده روزی بود که خانه نیامده بود. مامان می‌گفت می‌رود مسافرت کاری اما...

خسته شدم، بس است مرور آن زمان. فقط عذابم می‌دهد، پتو را زدم کنار، اشک‌هایم از تکراری بودن قصه‌ها خسته بودند. نایی برای ریختن دوباره و هزار باره نداشتند. انگار حالم با خودم نبود، به وضوح داشتم تِلو تِلو می‌خوردم. پاهایم کشیده می‌شدند سمت قفسه آلبوم‌ها. دستانم گِزگِز می‌کرد. بَرِش داشتم، رفتم در اتاق و درش قفل را کردم و خودم را وسط اتاق پهن کردم. یکی یکی آرام و خندان عکس‌های بچگی‌ام را از توی آلبوم در می‌آوردم و می‌چیدمشان روبه‌رویم. صورتم را بچگانه چپ و راست می‌کردم، حالم با خودم نبود و این را نمی‌فهمیدم. صدای در آمدريال توجهی نکردم. بازهم عکس‌ها را می‌چیدم و سرخوشانه قهقه می‌زدم ««سریرا ،سرایرا در و باز کن، چیکار میکنی تو ؟» دستگیره در را چند بار پایین و بالا می‌برد. امیرعباس بود «این لعنتی رو چرا قفلِ سریرا، سریرا بازش کن» فقط عکس‌ها، فقط آنها مهم بودند، فقط دوران خوب زندگی‌ام مهم بود.

در شکسته شد. بازش کرده بود اهمیتی ندادم. یکی از عکس‌ها را گرفتم در هوا سمتش و گفتم: «امیر عباس، ببین این همون عکسیه که توی چهارسالگی وقتی داشتیم توی محل مسابقه دوچرخه سواری می‌دادیم مامانم ازمون گرفت، یادته؟» و زدم زیر خنده. انگار فهمیده بود حالم خوش نیست. نشست کنارم، دست راستش را دورم حلقه کرد و من را کشید سمت خودش. عکس را گرفت دستش، حواسش به من بود تا به عکس، دستش که عکس بود را گذاشت روی پیشانی‌ام، داغ بودم یا دست‌های او سرد بود؟ حال درستی نداشتم، این را حالا خوب می‌فهمیدم، صدایش می‌آمد «چیکار کردی با خودت داری تو تب میسوزی ....»

بقیه‌اش را نشنیدم، فقط وقتی چشمانم را باز کردم توی یک اتاق آبی بزرگ روی یک تخت بودم. سرم را می‌چرخاندم و دنبال کسی بودم. یک مرد پشت به من با دست‌های قفل شده روبروی پنجره بود. یه تک سرفه زدم، خودش را برگرداند سمتم. عباس بود. آرام خودش را رساند سمت من. توی چشمانش نگاه می‌کردم، این مرد خیلی صبور بود، با همه بد عنقی‌های من ساخت و دَم نزد، با همه بد اخلاقی‌هایم ساخت و دم نزد، فرق داشت، خیلی با بابایم فرق داشت، امیرعباس در زندگی من یک ناجی بود، یک مَرد، یک تکیه گاه. پلک‌هایم را یک بار بهم زدم، سرم را چرخاندم سمت مخالف و بی مقدمه گفتم: «امیرعباس صدبار بهت گفتم برو، گفتم نمون پیش من، تو بدون من خوشبخت تری به خدا، برو بذار به درد خودم...» نگذاشت باقی حرفم را بزنم و گفت: «نکنه زبونم لال شدی خدا که خوشبختی آدماشو بهتر از اون میدونی، اونقدرم مزخرف نگو بگیر استراحت کن که معلوم نیست چیکار با خودت کردی این شده حال و روزت»

- امیرعباس تو بچه نمیخوای؟ مگه نمیفهمی؟ تو کَتِت نمیره (این جایش را شمرده‌تر گفتم) من  اجاقم کوره دِ بفهم

- سریرا فکر کردی من بچه نمیخوام؟ نه میخوام ولی بچه رو با مامانش میخوام با سریرای خودم، خدا نمیخواد؟ باشه حرفی نیست منم نمیخوام

خواستم باز هم یک چیزی بگویم که رفت سمت گُل‌هایی که آورده بود. باز هم رُز آبی. می‌دانست من خیلی دوستشان دارم. اکثر وقت‌ها برایم می‌خرید. توی اوج بدبختی‌هایم او بود که به دادم رسید. بیست و پنج سالم بود و با محمد از این خانه به آن خونه برای کلفتی و دو قرون که سیرمان کند. جایی که داخلش کار می‌کردم تا فهمید با خودم بچه می‌آورم اخراجم کرد. محمد فضول بود، خیلی. یک روز که توی یک خونه کار می‌کردم، داشتم قفسه‌های کتاب‌ها‌ی‌شان را مرتب می‌کردم که یک کتاب از دستم افتاد، با یک عکس از داخلش. کسی توی اتاق نبود، فقط من بودم، کنجکاو دستم را بردم سمتش و روی زانوهایم نشستم. عکس را گرفتم دستم و اول پشتش را خواندم «به یاد دوستم، سریرا» عکس را برگرداندم که ببینم ولی یکی آمد داخل، انگار صاحب خانه بود. اتاق کمی تاریک بود و فقط سمت من نور می‌آمد. آخر پرده‌ها کشیده بود، کلید برق را زد و... دوتامان قفل نگاه هم شدیم. من داشتم خانه امیرعباس را تمیز می‌کردم و آن عکس که حتما من بودم توی دستم. باز هم شک داشتم چون عکس را ندیده بودم ولی نگاه، نگاه خودش بود. سرم را انداختم پایین، نباید چیزی می‌گفتم، سریع عکس را بدون این‌که نگاه کنم گذاشتم سر جایش. با یک ببخشید رفتم سمت در تا بروم بیرون که صدایم زد: «سریرا» برگشتم سمتش، پس خودش بود. ادامه داد: «خودتی نه؟» هیچ چیزی نگفتم، یعنی زبانم انگار قوت نداشت، برای حرف زدن، آمد سمتم نگاهم کرد «خودتی، آره من... منو شناختی؟» یا... «امیرعباس»، فقط این را گفتم و از در زدم بیرون. دست محمد را گرفتم، نباید می‌ماندم وگرنه او هم می‌دید من بدبختم، او هم...

یک آن انگار کسی سرم داد کشید. اَه باز هم رفته بودم به آن زمان. دستش را روبروی صورتم تکان می‌داد «خوبی؟ سریرا منو می‌بینی دختر؟» و من توی ذهنم می‌گفتم: مگر می‌شود ناجی زندگی‌ام را نبینم، مردی که همه متلک‌ها و حرف‌های فامیل را به جان خرید و با یک دختر که یک بچه داشت ازدواج کرد، مردی که فقط او می‌دانست درد من چیست.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
آخی ... این قسمتش چقد خوب بود ، پس اون تلفن و اینای قسمت قبل چی شد؟؟!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
در روند داستان کم کم کلاف قصه رو میدم دستتون :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود، مرسی. این داستان چند قسمتیه؟!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/٢٨
٠
٠
ممنون،فالبداهه است گفتم ولی زیاد کشش نمیدم زیر ده قسمت شاید:)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/٣٠
٠
٠
من هنوز نفهمیدم بابای قصه کیه ؟من خنگم یا هنوز گره رو باز نکردی ؟:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
سلام:بسیارعالی.ایزدرحمان پناهتان باد
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
تبریک میگم؛ روایتگریتون حرف نداره؛ اما هنوز هم نگارش ؛) از اوج و فرودهای خوبی هم تا اینجا استفاده کردین. نمی تونم الان قضاوتی داشته باشم. تا بعد...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥