محمد مرد کوچک زندگی من / قسمت چهارم

محمد مرد کوچک زندگی من / قسمت چهارم

نویسنده : زهرا- خسروی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بلند جیغ می‌کشیدم شاید نیاز داشتم امیرعباس داد بکشد سرم و بگوید: «مگه من مُردم؟ خودم اون مرتیکه رو تیکه تیکه می‌کنم» دلم می‌خواست بگوید: «آروم باش خانمم» و من را حل کند در آغوشش اما نکرد، نگفت، چرا؟ چون او داشت جیغ‌هایش را خفه می‌کرد توی دلش، آن زخم‌هایی که از داریوش خورده بود را مرور می‌کرد. داشت نقشه انتقام چند ساله‌اش را بررسی می‌کرد نه؟ آره او هم به تهش رسیده بود، او هم بُریده بود و ظاهر آدم‌های خوشحال و خوشبخت را در می‌آورد. دستانم هنوز گارد گرفته توی مشت‌هایش روبروی صورتِ خیسم رها بود و من با آرامش بعد از تخلیه جیغ‌های خوابیده توی بستر تنهایی‌های چند ساله‌ام؛ داشتم بهش نگاه می‌کردم.

هیچ ... هیچ چیزی نمی‌گفت. عین یک بچه که بعد از خرابکاری با التماس روبروی مادرش می‌ایستد و با نگاهش از او می‌خواهد که ببخشدش آرام نگاهم می‌کرد. با نگاهش خواهش می‌کرد آرام باشم، صبر کنم، انگار داشت می‌گفت: «حل میشه سریرا، همه چیز حل میشه» تا به خودم آمدم دماغم را کشیدم بالا و خودم را ازش کَندَم تا بروم توی اتاقم، توی خلوتگاه این چند ساله، که صدایش آمد: «سریرا؟» برگشتم منتظر بودم چه می‌گوید «ببین نه من اون پسر بیست و اندی ساله خامَم و نه تو اون دختر بیست ساله قربانی؛ پس فعلا آتش بس کن، حالام برو اون لعنتیا رو...» نگذاشتم چیزی بگوید و خودم را پرت کردم توی راهروی دستشویی. لعنتیا... منظورش این اشک‌ها بود. چند بار آب را حواله صورتم کردم و توی آینه خودم را دید زدم و زیر لب تکرار می‌کردم: «نه تو اون دختر بیست ساله قربانی، نه تو اون دختر بیست ساله قربانی» آره نباید بچگی می‌کردم، نباید می‌رفتم جایش را می‌پرسیدم و خودم می‌رفتم می‌کُشتمش، نباید... تو همین فکرها بودم که صدایش آمد «به به یکی یکدونه خُل و دیوونه کجا بودی؟ دَدَر دودور؟ باز هوس کورس کرده بودی بچه قِرتی ِ لولوسِ مامانی؟» آمدم بیرون و زیر لب گفتم: «فقط به خاطر محمد، فقط به خاطر اون فعلا آتش بَس» چشم هر دوی‌شان که حالا توی هوا داشتند کشتی الکی می‌گرفتن به من افتاد. یادم رفته بود صورتم را خشک کنم، پریشان شده بودم. محمد تعجب کرده بود و من هم عین خُل‌ها فقط داشتم نگاه‌شان می‌کردم که محمد به امیرعباس با یک لحن لوتی گفت: «مرتیکه چه بلایی سَر ننم آوردی؟ بزنم همین وسط شلغمت کنم زرافه؟» بعد حالت حمله گرفت و ضرب پا، از کارهای‌شان خنده‌ام می‌گرفت، امیرعباس هم با همان لحن ادامه داد: «هوی، هول ورت نداره، اون ننه شوما اولندش زن ماست، بعدشندم ضعیفه زیادی جیغ جیغ می‌کرد مام آستین بالا زدین بلکم پراش قیچی شه، افتاد شامپانزه؟» یا خود خدا... اگر یک کلمه دیگر محمد بگوید دیگر مگر می‌شد ولِشان کرد به اَمان خدا، تا خود شب کُری می‌خوانند برای منِ بدبخت. رفتم جلو و اَدای زنای سلیطه را درآوردم، دست چپم را زدم به کمرو با دست راستم داشتم برای‌شان شاخ و شانه می‌کشیدم و گفتم: «یالا پاشین بند و بساط تونو جمع کنید تا ندادمتون دست جلاد» بعد همینطور الکی داد زدم: «آهای اون خنجر من کجاست، یکی یدونه فرو کنم توی شکم این یاوه سُراها؟» تا نگاشون کردم هر دو عین قورباغه داشتن نگاهم می‌کردند. بعد محمد پیش دستی کرد و گفت: «زن و شوهر دعوا کنن ابلهایی عین منم باور، بیا داشتیم طرفتو می‌گرفتیما بانوی من!» بعد یکجوری از زیر دستم رَد شد و انگاری که می‌خواست فِلِنگ را ببندد دَر برود، از پله‌ها بالا رفت و زیر لب می‌گفت: «بیا اومدیم ثواب کنیم، کباب تُرکی شدیم، خدایا مصبتتو شکر!» خواستم یک چیزی به امیر عباس بگویم که گوشی‌اش زنگ خورد، یک نگاه به اسم طرف کرد و یک نگاه به من!رد تماس داد و رفت بالکن قفل را از پشتش برداشت و از آن ور قفلش کرد، خودش هم داشت حرف می‌زد، مشکوک میزد.

این بار رفتم توی اتاقم، بالکن‌ها یکی بودند، اگر می‌خواستم می‌توانستم مکالمه‌شان را گوش بدهم. بدو رفتم و یواشکی در بالکن را باز کردم، صدای‌شان واضحِ واضح می‌آمد «آره فقط ببین سریرا بویی نبره که واویلاستا، خودت راست و ریستش کن دیگم نمی‌خوام چشمم توی چشم اون مرتیکه بیوفته، به قرآن دیگه کلافه شدم، پونزده سالِ پسر، دیگه بریدم» نمی‌دانم طرف بهش چی گفت که در جوابش گفت: «به خدای احد و واحد اگه سریرا چیزی بفهمه یوسف کارت با کرم الکاتبینه، این دختر کم زجر نکشیده، بندازش زندون بذار بقیه عمرش توی همون نعشگیش بمیره راحت شیم، خودمم اگه تا حالا میخواستم...» به این جایش که رسید دستم خورد به قفسه کتاب‌های کنارم و یکی از کتاب‌های سنگین افتاد روی سرامیک اتاق. آخ گند زدم. دویدم سمت تخت و رفتم زیر پتو، آخر سرش را برگردونده بود سمت بالکن. قبلش درِ بالکن را آرام تا نزدیک‌های بستن بردم و پریدم روی تخت. دو دقیقه نگذشت که آمد توی اتاق، شاید فهمیده بود دارم می‌شنوم، به بالکن نگاه کرد، من هم خودم را زده بودم به خواب، چند بار صدایم کرد که گفتم اگر بلند نشوم ضایع است، آدم دو دقیقه‌ای خوابش نمی‌برد لامصب آخر! با یک خمیازه تصنعی برگشتم طرفش و گفتم: «ها؟ چی شده باز؟ خوابم میاد امیرعباس برو بیرون سرم درد میکنه» هر چی توی ذهنم داشت نقش می‌بست را به زبان آوردم. او هم یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و مثلا داشت با خودش فکر می‌کرد: «تو دیگه کی هستی بابا!» ولی گفت: «هیچی فقط فکر کردم چیزی شکست، صداش از این جا میومد، گفتم شاید چیزی شده...» نگذاشتم چیزی بگوید، پتو را کشیدم روی سرم و گفتم: «نه چیزی نشده، حالام مرخصی» بهش که بَر نخورد هیچ، برداشت گفت: »امر بفرمایید ملکه من!» و رفت بیرون، پتو را کشیدم کنار و گفتم: «تو اگه نکشیش من میکُشمش حالا ببین...» 

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
اوه اوه بُکُش بُکُشه پس آخ جون =)))))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
:) واجب شد یه قتل و اینا به داستان اضافه کنم پس مخاطب داره!!!!
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٢٥
٠
٠
نه گناه دارن شخصیتای داستان نکن این کارو :/
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
خیلی خوب شده، هر چی میره جلوتر بهتر میشه داستان
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
امیدوارم:) خیلی ممنون جناب فروزان:)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
یکی نه یکی داره خوب میشه. یه نکتۀ مثبت داره داستان شما؛ اینکه تا اینجای کار ما فقط اسمی از داریوش در ذهنمون حک شده و این یعنی تعلیق. امیدوارم کاری که بر سر این خانواده اورده منطقی باشه. منظورم از منطقی اینه که کارش اونقدر جدی باشه که شخصیت های داستان دست به دست هم دادن که نیستش کنند. نگارشتون در این قسمت هم بهتر شد. اما هنوز غلطای املائی دارن چشمک می زنن ؛) تا بعد...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨