محمد مرد زندگی من/ قسمت سوم

محمد مرد زندگی من/ قسمت سوم

نویسنده : زهرا- خسروی

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

با خودم می‌گفتم: هی... پیر شدی دختر...

صدای آیفون من را کشید دوباره بیرون. حتما امیرعباس بود. رفتم سمت آیفون که ببینم کیست. بله خودش است. مردِ خوش تیپ زندگی من. در را باز کردم. خیلی وقت بود قربان صدایش نرفته بودم با این جمله‌هایی که همش می‌گفت «گوسفند بکشم یا شتر که خانوم‌مون ما رو هم تحویل گرفته» از ماشینش پیاده شد. با فاصله از توری داشتم نگاش می‌کردم. امیر عباس از آن غلدرهای روزگار بود ولی دلش قد گنجشک. بهش حسودی‌ام می‌شد. آدم صبوری بود. بر عکس من که زود جوشی می‌شدم و هر وقت باهاش بحث می‌کردم دلم می‌خواست با ماهیتابه‌های دُم دار بیافتم به جانش که حرصی‌ام می‌کرد. چشمانش مثل بیشتر آدم‌ها قهوه‌ای بود و تیره‌گی‌اش از دور مثل مشکی بود. چاله گونه‌اش... هر وقت می‌خندید آن چال قد گودال می‌رفت توو.

خیلی وقت بود کنارم ایستاده بود. امروز بدجور فکری شده بودم. یک آن که در خودم بودم گفت: سریرا... و دستش را جلوی چشمانم چپ و راست می‌کرد. او هم حتما فکر می‌کرد مخم معیوب است. یک دفعه که به خودم آمدم دستم را گذاشتم روی قلبم و یک جیغ خفه‌ای کشیدم که بیچاره زهره‌اش ترکید. گفت: خوبی؟ طوری شده؟ محمد کجاست؟ اتفاقی افتاده؟ چرا...

نگذاشتم سوالش را ادامه بدهد و توپیدم سرش: «اَه امیرعباس؛ این چه وضع اومدنه.» کُپ کرده بود، با این حرف خنده دارم گفت: «ببخشید فکر کنم وسط افکار شیرین‌تون پریدم.» و دستش روی قلبش گذاشت و خم شد و گفت: «لطفا مرا بکشید بانوی من!» خنده‌ام می‌گرفت. از بَس فیلم‌های کُره‌ای این شبکه سه زیاد شده بودند، کلا همه دیالوگ‌های‌شان را از بَر بود. کنارش زدم و خودم را رسوندم توی آشپزخانه. یک نفس عمیق کشید و گفت: «خانم بو مویی نمیاد! نکنه باید املت بخوریم، بابا معدمون سوراخ شد، یکمم به فکر شوهرت باش، ضعیفه کاری نکن با کمربند بیفتم به جونتا!» توی دلم گفتم: «همتون سرو تَه یه کَرباسین، شکمو و...» و بلند گفتم: «کارد بخوره تو شیکمت مرد، نه خیر املت نداریم، غذا درست کردم، یکم به فکر وزنت باش پیرمرد، دو روز دیگه چربی و فشار گرفتی نگی تقصیر زنم بود، غذاهای خوب خوب بهم میداد!» و زیر لب گفتم: «نه که در هفته دو روز ناهار درست می‌کنی، بدبخت گناه داره.» لامروت توی اتاقش بود، حتما داشت لباس‌هایش را در می‌آورد. صدایش می‌آمد که می‌گفت: «بابا ما که در هفته ملکه رو دو روز وقت ناهار می‌بینیم، بقیشم چَپیده پشت میزش و داره می‌نویسه، بابا یکم به فکر خودت باش»

آمده بود از اتاق بیرون و ادامه می‌داد: «اصن خودت چرا؟ منِ بدبخت پیر پتال، بابا جان یه کم به فکر این شیکم صاب مُرده‌ی ما هم باش» و اشاره می‌کرد به شکمش و همینطور راهی آشپزخانه می‌شد. کنارم که داشتم سالادش را می‌کشیدم ایستاد و گفت: «حالا این غذاست یا سبزی؟» گفتم: «نترس از غذای مامان بد عنقت بهتره» و زدم تو سرش و گفتم «بی لیاقت، خاک بر دهانت» و رو کردم سمت میز و ادامه دادم: «بیا این غذاست، این سالادته بی سواد» یک سوتی کشید که انگار از سومالی پناهنده شده اینجا! با خودم گفتم: «ببین تو رو خدا همش تقصیر خودته، به قول عباس همش چپیدی توی اتاق و می‌نویسی» چرا خودم را گول بزنم، همیشه دنبال فرار از گذشته‌ام و خودم را روی کاغذها تخلیه می‌کنم. روبه‌رویش نشستم که داشت با ولع خاصی پشت سر هم غذا می‌خورد. «دِ یخورده نفس تازه کن پسر، بزار لقمه قبلی بره پایین بعدی رو فرو کن توش!» این دفعه صدایم را بردم بالا «یواش تر امیرعباس، معدت الاناست که تعجب کنه‌ها» به سرفه افتادم که بلند شدم زدم پشتش و زیر لب گفتم: «حقته تا تو باشی امون بدی به اون بدبخت» انگار که شنیده باشد گفت: «چیه؟ آدم قحطی زده ندیدی مادام؟ بیا... خوب شد که پاسگاه معدم داره بازخواستم میکنه؟ هان؟» داشتم می‌رفتم توی حال که گفتم: «به پا بازداشتت نکنه به حکم واراد کردن کالای قاچاق!» خودم هم از حرفم خنده‌ام گرفت. دوباره پناه بردم روی راحتی خودم. امیر عباس غذایش را تا تَه نخورد، عادتش بود. فقط بلد بود غُر بزند وگرنه اشتهایش با گنجشک برابری می‌کرد. آمد توی حال. دیگر خبری از حالت خنده دارش نبود. جدی بود. این تغییر حالت ظرف چند دقیقه برایم قابل هضم نبود. آمد کنارم نشست، آروم گفت: سریرا – بله؟ - شد یه بار بگی جانم؟شد؟

خنده‌ام گرفته بود با اندی سن سال هنوز بچه بود. اِی خدا شوهر قحطی بود این خُل و چِل و دادی به ما؟ گفتم: «جونم عزیزم، بنال!» او که داشت انرژی می‌گرفت با حرفم (بنال) بادش خالی شد و گفت: «خدایا زن قحطی بود خوب با سنگم ازدواج می‌کردم فرقی نمیکرد هان؟» بعد رو کرد به من و گفت: «نه؟» داشتم کانال را عوض می‌کردم، حرفی نزدم که بی‌مقدمه گفت: «داریوش رو پیدا کردم» کنترل افتاد روی زمین، دستم توی هوا مشت شد و صورتم عین گچ سفید. می‌لرزیدم؛ محسوسِ محسوس. شانه‌ام را گرفت، انگار فهمیده بود تعادلی ندارم گفت: «خوبی؟ سریرا؟ چی شدی؟ باید الان خوشحال باشی، حالا که مسبب بدبختیات پیدا شده، حالا که می‌تونی انتقامتو ازش بگیری، حالا باید خوشحال باشی» نمی‌دانم خوشحال بودم، فقط عین آدم‌های مَنگ نگاهش می‌کردم راسرم را به نشانه آره تکان می‌دادم. ولی ته قلبم یک ترسی داشت ریشه می‌کرد. فقط یک تصویر سیاه سفید از داریوش و ... اَاَاَاَاَ جیغ می‌زدم و صورتم پر بود از اشک‌هایی که انگار منتظر این جمله بودند تا تخلیه شوند.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
غذاشون چی بود حالا؟ :))) زهرا زن قصه ت یه جورایی بی احساسه یا دوست نداره احساسش رو بروز بده ؟ گناه داره امیر عباس خب :( :/ :دی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
سریرا تو یه دوران افسردگیِ و در روند قصه حاشو جا میارم (: امیرعباس بیچاره نه؟((:
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
هر سه قسمت رو یکجا خوندم. باید بگم شروع خوبی داشتی ولی رفته رفته یکم افت کرده داستانت.قسمت اول که توئ کلانتری تموم شد باید تو قسمت دوم ادامه داشت.یا حداقل یه توضیحی برای این شکاف ایجاد شده میدادی.اگه مادر برای پسرش از گذشته میگه مطمئنا وسط ماجرا رهاش نمیکنه. این یه شکاف ایجاد کرده بین قسمت اول و دوم. نکته ی بعدی تو دیالوگ نویسی نسبتا ضعیف بودی دیالوگ ها خیل یتکراری و شعاری هستند. البته بین ذهنیات شخصیت ها و دیالوگ ها هم نمیشه تمایزی قائل شد باید این ذهنیات توی یه آکولادی چیزی آورده میشد که قاطی نشه. چند تا هم غلط تایپی داشتی. اول اینکه قش نه غش دوم اینکه غلدر نه و قلدر سوم اینکه به پا نه بِپّا یه جایی تو همین قسمت پیر پتال نه پیر پاتال یه جایی هم به سرفه افتادم نوشتی که باید مینوشتی به سرفه افتاد. در کل خیلی دب حرف میزنه با همسرش! زدم تو سرش و مامان عنقت و بی لیاقت و خاک بر دهانت و.... گناه داره مرده خب:) داستان گویی ات فعلا خوبه امیدوارم همین طور هم ادامه پیدا کنه زهرای عزیز ولی به نظرم باید هول هولکی تایپ نکنی چند بار با فاصله های چند ساعته بخون بعد بفرست اینجوری خیلی از اشکالات نگارشی و جمله بندی ها اصلاح خواهد شد
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
نسرین عزیزم نمیدونی چه حسِ خوبیِ که وقتی یه نفر این جور با دقت میخونه و این قدر خوب نقدت میکنه به جِد خیلی خوشحالم الان (: خودم کم کم اشتباهام داره میاد دستم بگم که این اولین تجربمه تو نوشتن داستان تا قسمت پنج رو فرستادم و سعی خودم اینه که قسمتای بعد از پنج رو با دقت و وسواسِ بیشتری بنویسم و بعد جزئیات رو کامل تر با حوصله تر وارد قصه کنم که خوب در بیاد و قبول دارم هول هولکی تایپ کردم ، این قستم اعتراف میکنم داغون بود و در مورد رفتن توی فضای کلانتری اونجا لازمِ اینطور نوشته میشد میگم چرا ، بازم سعی میکنم بیشتر رو قسمتای بعدی تمرکز کنم واقعا کلی ممنونم انرژیم بیشتر شد ((:
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٨/٢٢
٠
٠
خوشحالم که نه تنها ناراحت نشدی بلکه استقبالم کردی:) آخه ما اصولا مردمی هستیم که خیلی دوست نداریم نقد بشیم ول یچون نوشته هات رو همیشه تحسین میکنم دوست داشتم بهتر از این ها بنویسی منتظر ادامه هستیم عزیزدل
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
سلآم؛ عجب... حالا هی مارو سربدوون... حداقل یه سرنخ کوچیک که میدادی خانوووم..... باشه ما منتظر بقیش میمونیم... قلمت مانا:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
دیگه کاریه که از دستم بر میاد (سر دووندن شماها)((: بیشتر خواستم این داستان اینجا تکمیل بشه که نقد بشه اشکالا و ریزه کارام بررسی شه (: تو هم بگو اگه جایی گیر داره مشکلش و ابنا ((:
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
قدرت جذب داستانتون خیلی زیاد بود ، مجبور شدم سه تا قسمت قبلیش رو هم بخونم :) ... ولی یه حسی بهم میگم داره از این قسمت به بعد هندی بازیش زیاد میشه ، شوهره بره واسه زنش داریوش پیدا کنه ... :))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
در مورد نگارش و ویرایش کامنتم رو تکرار نمی کنم؛ اما نسبت به قسمت دوم بازم افت کرد. انگار که فقط عجله داشتین برای ارسال :) اشکالی نیست، تجربۀ خوبیه. دربارۀ پیشرفت داستانتون، تا اینجا که اتفاق خاصی نیفتاده؛ شخصیت ها دارن خودشون رو معرفی می کنن. طوفان در قسمت اول اومد که باید هم میومد. نظر نهایی رو باید آخر کار داد. تا بعد...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨