مرد کوچک زندگیم / قسمت دوم

مرد کوچک زندگیم / قسمت دوم

نویسنده : زهرا- خسروی

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

وقتی بر می‌گردم عقب به جای این‌که اتفاق‌های خوب منگنه شوند به ذهنم، فقط کبودی‌ها و تاول‌هایی که از آدم‌های ناجور و آن داریوش لعنتی خوردم، فول‌اچ.دی صف می‌بندند روی صفحه ذهنم. خودم را کشیدم از بغلش بیرون، باید می‌رفت دانشگاه، حس کردم اگر چیزی بگویم لرزش صدایم اذیتش می‌کند، برای همین توی دلم سر خودم تَشَر زدم و یک اهومی گفتم و پا شدم رفتم سمت آشپزخانه و پشت اپن ایستادم. خودم را مشغول نشان دادم و داد زدم: «خرس گنده تو درس و مشق نداری؟ مگه الان کلاست شروع نمیشه؟ یالا، یالا تا قیمه قیمه‌ت نکردم، تنبل پاشو برو» یک آن زیر چشمی نگاهش کردم که دست راستش را زد روی دست چپشو غورولند کنان گفت: «محمد گِل بگیرن حافظه ‌تو پسر، دیر شد رفت»

هیچ وقت بهش سوویچ ماشین نمی‌دادم، جنون سرعت داشت، کلش باد داشت، دیگر عین آن موقع‌های من تازه 20 سال را داشت رَد می‌کرد. یک پسر با موهای جو گندمی، چهار شانه و چشم‌های مشکی ریز. دلم برایش سوخت که دیرش شده باشد، سوویچ را گرفتم توی دستم و همین‌طور که داشت لنگ در هوا کفش‌هایش را پایش می‌کرد گفتم: «بیا محمد بگیر ولی به خداوندی خدا ببینم ویراژ میدی از این بزرگراه توی اون بزرگراه و کورس گذاشتی خدا شاهده رات نمی‌دم خونه فهمیدی؟» او هم تعجب کرده بود از صدایم که جدی بود ولی نامردی نکرد و یک ادای نظامی درآورد. سوویچ را از دستم قاپید و گفت: «بله سریرا بانو اطاعت می‌شود» و تندی انگار که بخواهم نظرم را عوض کنم از جلو چشم‌هایم خودش را دزدید.

با خودم گفتم: «سریرا به این پسر اعتمادی نیست، فقط خدا کنه نزنه خودشو ناکار کنه.» یک آیه الکرسی خواندم و فوت کردم سمتش که داشت از پارکینگ خارج می‌شد. توری در را بستم و رفتم توی حال روی همان راحتی دوست داشتنی‌ام نشستم و هی تکرار می‌کردم «سریرا، سریرا، یادش به خیر...» آن زمان‌ها که گل فروشی می‌کردم یک روز وقت ناهار رفتم توی پارک لاله و یک ساندویچ از پول‌هایی که جمع کرده بودم خریدم. نشستم روی یک صندلی که یک پیرمرد با ریش‌های بلند و خاکستری‌اش کتاب دستش بود و با عینک، ریز شده بود توی عمق کلمه‌ها. همینطوری یک لبخند پاشیدم توی صورتش و رویم را کردم سمت ساندویچ، با صدای بلندی گفتم: «حمله» و یک گاز بزرگ ازش گرفتم. پیرمردِ بیچاره تعجب کرده بود از کارم و داشت زیر و رویم را برانداز می‌کرد. من هم با آن چشم‌های عسلیه گُنده‌ام داشتم عینهو جغد نگاش می‌کردم و دولپُی ساندویچم را می‌خوردم. بعد از چند ثانیه کتاب را گذاشت کنارش و را به من گفت: «خانم کوچولو اسمت چیه؟» سریع گفتم: «سریرا» و او زیر لب دو بار تکرار کرد. یادم است یک لبخند زد و گفت: «حتما میدونی معنیش چی میشه هان؟» و من عینهو خنگ‌ها سرم را به نشانه نه تکان دادم. پوقی زد زیر خنده و گفت: «سریرا اگه اشتباه نکنم یعنی بانوی زیبا چهره؛ آره» آن روز روی سنگ فرش‌های پارک لاله به اسمم، به این که سریرام افتخار می‌کردم و بلند بلند می‌خندیدم، غافل از این‌که سرنوشت با سریرای زیبا چهره کاری کرد که چروک صورتش توی سن سی و پنج سالگی قد زن‌های پنجاه ساله جلویش رُخ می‌کشند «آره اسم من سریراست...»

ادامه دارد....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
کاشکی توی این قسمت یه کمم از ماجرای داخل کلانتری می‌گفتین خب. منتظر بودم ببینم چی بوده ماجرا
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
قضیه حالا حالا ها باید رمزی بمونه کلاف قصه رو یواش میدم دوستتون(:
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
* دستتون ((:
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
آقا این سریرا از کجا اومد :دی !هر دفعه به عقب برمی گردی یک گره ی ذهنی ایجاد می کنی ها نامرد:))))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
کجاشو دیدی پاییز گره های ذهنیات حالا حالا ها مستدام خخخ((:
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
کجاشو دیدی پاییز گره های ذهنیات حالا حالا ها مستدام خخخ((:
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
+ منتظر بودم باز دیالوگای از بَر شده ی محمد رو بخونم ... قسمت بعدی رو کن یخورده از ماجرا رو ... مراقب جذابیت داستان هم باش ...
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
هوووم محمد فعلا باید مجهول بمونه کار دارم براش یکی دو قسمت دیگه گره گشایی میکنم یکم(آیکون جذابیتو ولش سبک جدید و بچسب)((:
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
سلآم؛عجب.... من الان 3 تا اسم دارم هنوزم درموردشون هیچی نمیدونم....یه کم بیشتر اطلاعات بده دیگه :))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
تو خماری موندن بد دردیه رفیق خخخ((: میدونم ولی نمیشه روح خبیث داستان نویسیم نمیذاره تازه اولشه عجله نکن((:
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
هم قسمت قبلی و هم این قسمت عالی بودن بقیه شو بگو ببینم ، آیکون تخمه شکستن :دی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
تخمه ها کم نیاد حنا خانومی؟((: در خذمتتونم فعلن فعلنا خخخ(:
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
این قسمت اما نگارشش بهتر بود. دیالوگا رو تو گیومه گذاشتین و شد تمییز بدی. غلط املایی سَمه برای یک نویسندۀ خوب مثل شما؛ آدما متفاوتن، بعضی ها با دیدن این مسائل، جسارت نباشه به شما و بلانسبت شما، میگن: "این نویسنده که هِر رو از بِر تشخیص نمیده" یا "فرق پدر سالارو با پدرخوانده نمی دونه" نوشتش خوندن نداره و صفحه رو می بندن؛ اینم یه نوعه دیگه :) اما روند داستان تا این قسمت داره خوب پیش میره. تا بعد...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠