پدر به حج رفت

پدر به حج رفت

نویسنده : h_negar

از صبح که از خواب بیدار شده بود حال خوشی داشت. گویی امروز قرار بود اتفاق خوبی بیوفتد. از همیشه شادتر بود . از همیشه سرحالتر بود. سه پسر و دو دختر داشت که همه‌شان به خانه بخت رفته بودند. تنها زندگی می‌کرد. چندسالی بود که همسرش را از دست داده بود و تنها شده بود،  بی همدم شده بود .

آن روز زنگ زد و با همه اولادش چند دقیقه‌ای خوش و بش کرد. آن روز با همه مهربان بود. نرم بود، خوب بود. با عابران، با مردم... تا این‌که رادیوی کوچک مغازه‌اش اعلام کرد که امسال از شماره فلان تا شماره بهمان برای رفتن به حج آماده شوند، حج واجب... ولی آن خبر انگار رخنه کرد در جانش. شوکه شده بود،حیران شده بود، مانده بود. نمی‌دانست بخندد؟ گریه کند؟ چه کند؟

لحظه‌ای ایستاد، مکث کرد، نگاه کرد، شنید و ناگهان گریه سر داد. از ته دل بی صدا گریه می‌کرد. مشتری‌ها می‌گفتند چیزی شده؟ اما او قدرت سخن گفتن نداشت. فقط با سرو دست می‌گفت نه. کمی گذشت، آرام شد. به خودش آمد. سریع خودش را جمع و جور کرد، سریع موقعیتش را فهمید. از مشتری‌هایی که مبهوت جلوی پیشخوان مغازه‌اش ایستاده بودند و نگاهش می‌کردند معذرت خواست و به رویشان خندید .

فقط گفت که نوبتم شده. به عکس همسرش که روی دیوار بود خیره شد و در دل با حسرت گفت: کاش باهم بودیم و آه از نهادش برخاست. یادش آمد که چقدر دوست داشت با هم به حج بروند. چقدر آرزوی چنین روزی را داشت. حالا دیگر خبر دادنش به خانواده و حال و روز آن ها بماند. خیلی سریع مقدمات رفتنش فراهم شد. با وجود مخالفت‌های فرزندانش او ولی می‌خواست برود. می‌گفت: تکلیف است، وظیفه است.

روز رفتن فرا رسید. دل توی دلش نبود. هم خوشحال بود هم ناراحت. دلش رفتن می‌خواست اما عقلش ماندن. دل پیروز شد، مثل همیشه. مثل همه زندگی‌اش که دل همیشه پیروز این جدال بود. همه آمده بودند فرودگاه. هم قطارهایش آمده بودند، هم سفرانش، همراهانش، فرزندانش . دخترانش گریه می‌کردند، پسرانش هم اخم کرده بودند. با همان غرور خاص مردانه‌شان می‌خواستند پدر را از رفتن منصرف کنند. پدر این بار از خر شیطان که نه، از بال فرشته‌ها پایین نمی‌آمد. اهل تکنولوژی و گوشی و موبایل نبود و به اصرار فرزندانش گوشی کوچکی را که برایش تهیه کرده بودند را قبول کرد که همراه خود ببرد تا از آن‌ها و آن‌ها از او بی خبر نمانند.

صدایی همه را متوجه خودش کرد که وقت رفتن است. وقت پرواز است. گریه دخترانش شدت گرفت. دل پسرانش فرو ریخت. تک تک شان را تنگ در آغوش گرفت و بوسید. گفت : دعایتان می‌کنم بابا. نگران من نباشید . اشکی بی‌اختیار از گوشه چشمش روی گونه‌اش افتاد. دوست نداشت اشکش را اولادش ببینند. پدر بود، مرد بود، غرور داشت . به همه عزیزانش پشت کرد و زیر لب خداحفظی کرد و آرام آرام دور شد.

روی پله برقی که ایستاده بود، با چشم دنبال فرزندانش می‌گشت تا دستی برایشان تکان دهد و قرار دل بی قرارشان باشد. پیدایشان کرد، لبخند زد، دست تکان داد و رفت . با یک دنیا احساسات متناقض وارد هواپیما شد و روی صندلی آرام گرفت. پاهایش می‌لرزید. قدری آب طلب کرد تا با نوشیدنش آتش درونش را خاموش کند.

هواپیما برخاست، پدر از وطن دور شد، هواپیما از مرز گذشت، پدر مغموم شد . رسیدند به شهر پیامبر. شهر شور و نور و دعا. چند روزی در آن جا عبادت کرد . نیایش کرد. روزها از پی هم می‌آمدند و رد می‌شدند تا این که به همراه کاروان به مکه رفتند. دیدن خانه خدا و طواف دور آن برایش از هر لذتی لذت بخش‌تر بود، شیرین‌تر بود، دلچسب تر ...

شوخی که نبود مهمانی خدا بود، خدا دعوتش کرده بود . بانگ و آوای الله اکبر که به گوشش می‌رسید روحش تازه می شد . خانه کعبه را که می دید جانی تازه می گرفت . طواف که می کرد صیغل پیدا می کرد تمام بند بند وجودش... رو به روی کعبه که نماز می خواند ، گوشت و پوست و استخوانش ذکر می گفتند. در تمام این مدت با فرزندانش ارتباط داشت. حالشان را می پرسید، حالش را می پرسیدند.

تا اینکه آن روز دردناک فرا رسید. آماده شد تا برای انجام یکی دیگر از اعمالش برود. لباس احرامش را به تن کرد. آن روز حالش دگرگون بود. مضطرب بود... قلبش طپش داشت.فکر می کرد بازهم این قلب لعنتی دارد بازی در می آورد. زیر لب می گفت : آخر کار می دهی دستم. شب قبل همسرش را در خواب دیده بود که به رویش لبخند می زد. او هم یک دست سفید پوش شده بود. از فکر و خیال بیرون آمد و با همسفرانش به راه افتاد. به سمت منا ... به سمت قتلگاه ... به سمت مرگ ...

حادثه رخ داد، اتفاق افتاد، راه را به رویشان بستند حاجی ها کمک می‌خواستند . مدد می‌طلبیدند. عده ای زیر دست و پا می ماندند و درجا فوت می‌کردند. عده‌ای خفه می‌شدند. جمعیت متلاطم بود. مرد و زن همه فریاد می زدند. مرگ بدون هیچ چون و چرایی روی جمعیت سایه افکنده بود. ماموران بی تفاوت به پرپر شدن مردم نگاه می کردند. پدر اما هنوز زنده بود، نفس می‌کشید، زنده بود اما بی جان و بی رمق بود. کم کم او هم داشت رنگ مرگ را حس می کرد.

چشمانش را بست. در انبوه و ازدحام جمعیت دیگر نای نفس کشیدن نداشت. دیگر توان مقابله نداشت. چشمانش سیاهی رفت و افتاد. پدر به روی زمین افتاد، پدر تمام شد، پدررفت ...

پسرش زنگ زد . کسی تلفن را جواب نمی داد. دخترش زنگ زد . کسی تلفن را جواب نمی داد. فرزندانش یکی پس از دیگری زنگ می زدند اما کسی جواب نمی داد. همه نگران بودند . همه بی قرار بودند.این بار تلفن آن‌ها بود که زنگ می‌خورد و خبر از دست رفتن پدر را می داد . فرزندانش فرو ریختند . از مرگ غریبانه پدر . از شهادت مظلومانه اش ...تا این که جسد های پاک حاجیان را به ایران آوردند. پدر هم میان همین جان های بی جان بود... .

خانواده های داغدار همه به فرودگاه آمده بودند. همه برای عزیزانشان خون گریه می کردند. فرزندان او هم آمده بودند . این بار فرزندانش که هیچ، تمام ایران آمده بودند ...

آمده بودند به استقبال شهیدان بی گناه منا. به استقبال حاجیانی که لیاقت پیدا کرده بودند نفس به نفس خانه خدا اشهد بگویند و جان دهند. فرزندان متاثر بودند ... منقلب بودند ... متحیر بودند ...

باور نمی کردند . یا شایدم نمی خواستند باور کنند که پدر تن رفت و کفن برگشت ... پدر تکلیفش را انجام داده بود ... .

پدر حاجی شده بود ...

نویسنده : نگار حمیدی مقدم

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
خدا به داد دل کسانی که هنوز عزیزشون بعد از چهل و خرده ای روز برنگشته برسه و صبرشون بده..
h_negar
h_negar
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
الهی آمین :(
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
سلآم؛ هیـــــــــــــع روزگار.... خدا به همه بازمانده ها صبر بده :(
h_negar
h_negar
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
خیلی سخته...الهی آمین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤