محمد ایستاده بود لب حوض و پاچه شلوار من توی دستش هِی می‌گفت: مامان، مامان بیا بریم دعوا بَده، مامان. همه مامان مامان گفتن‌هایش بدجور توی مغزم اِکو می‌شد، یکهو لرز افتاد توی تنم و انگار پرت شدم به این ور قصه. آره خیلی وقت است از آن زمان می‌گذرد، خیلی وقت بود با گفتن مامان مامان گفتن‌هایش دلم قِل نخورده بود آن‌طرف. به خودم که آمدم دیدم عینهو جِن بو داده روبه‌روم است و روی مبل لَم داده دارد فوتبال می‌بیند. از سر تا پایش را که دید می‌زدم سری به نشانه تاسف نشان دادم و زیر لب می‌گویم: اینم از مَندِس مملک به چنار گفته زِکّی.

از لحنم خنده‌ام می‌گرفت. هوایی آن زمان شده بودم و لوتی صحبت کردن‌هایم، به کل یادم رفته بود.ریز خندیدم که محمد با تعجب نگام کرد که مثلا داشت با خودش فکر می‌کرد: نکنه مامان خُل شده! یکهو پا شد و گفت: بله دیگه، بازم رفتی عصر کهن، خو مادرِ من صدبار نگفتم ایندفعه مارَم ببر، قول ندادی مگه هان؟

داشتم فکر می‌کردم. ناخودآگاه نشستم روی راحتی و دست‌هایم را ضربدی گذاشتم روی هم و گفتم: بیا بشین ذلیل مُرده که دلم بدجور قیلی ویلی میره! نشست پهلویم و من باز رفتم توی فکر.

محمد می‌دانست من مامانش نیستم! اِی... پوفی کردم و ادامه فکرم را بلند بلند می‌گفتم: دِ من اگه بِت بگم که باید چهارراه قیطریه رو  دور بزنیم بریم سمت بیغوله‌های جنوب شهر وسطِ برهوت نمی‌دونم چِی چی اون روزای لعنتی وقتایی که گُر میگرفتم از دست نگاهای سست آدما، من اگه بخوام بگم باید قصه زندگیمو بسپرم دست گینس تا قابش بگیرن و ورقه‌هاشو طلاکوب بزنن بچه، همش، همش برمیگرده از همون روز تو دفتر عقد، اون موقع 20 سالم بود، یکم آدم شده بودم، واسه خودم یه کار دست و پا کرده بودم و یکیم چشش ما رو گرفته بود. والا از حق نگذریم مرد خوبی بود، به بابات نمیرسه‌ها ولی خوب...

باز هم خنده‌ام گرفت ولی ادامه دادم: تحصیل کرده بود و یه نَمه بگی نگی مایه دار. فقط گمونم بالا خونه رو داده بود اجاره که خاطرخواه ما شده بود. هیچی دیگه، ذوق مرگ بودیم و جوون و هزار تا رویا و آرزو. اون روز خودم و تو یه پنت هوسِ دلبر تصور میکردم، تو کفشای پاشنه بلند و دور و اطرافیا که خانم صدام میزنن. همش باد هوا بود به قرآن، بعد اون اتفاق نازنین و مسبب بدبختیام، می‌دونستم همش بِش می‌گفتم: اگه توِ خرمگس نمی‌پریدی وسط بله گفتنه، من همون اول بله رو گفته بودم و دِ برو که رفتیم، ولی نشد که نشد، زِرتی خانم گفتن: عروس رفته فلکه گُل بچینه، گشت ارشاد گرفتدش. دِ آخه خدا مصبتو شکر، من فلک زده که کُل زندگیم پر بود از ارشاد و آدماش. هیچی... خواستیم واسه بار دوم بله رو بگیم که یه دفعه در دفتر باز شد و یه آقای روپوش سبز و درجه دار اومد داخل با صدای بم و اون ابروهای خفنش. توی دلم گفتم: یا ابوالفضل به خیر بگذرون. بعد فقط صداش تو گوشم میومد که: خانم رَبّانی شمایید؟- بله جناب خودم هستم - باید با ما تشریف بیارید کلانتری - اتفاقی افتاده؟ دیگه چیزی نمی‌شنیدم، فقط دیدم مادر شوهرم قش کرده و تا اون زمان که بساط نقل و نبات بود، همه  برچیده شد و خودم واسه خودم عزاداری گرفته بودم. تو راه کلانتری یه خانمی رو کاشته بودن کنارم، انگاری که قاتل زنجیره‌ای گرفته بودن، راهی شدیم سمت کلانتری منطقه و بعد هم اتاق سروان رحمانی. خوب یادمه یه بچه اون جا داشت گریه می‌کرد، تو بودی، انگار که یه چیزیم بدهکارشون شده باشم گفتن: خانم بچه‌تون از صبح کل این کلانتری رو گذاشته رو هوا، عکس شما رو آورده و میگه مامان رفته ازدواج کنه، می‌خواد منو وِل کنه بره!

یا خدا آب دهنمو که بزور قورت می‌دادم چشمام اندازه قورباغه زده بود بیرون فقط نگام قفل شده بود توی نگاه تو، محمد؟ مثل ابر بهار داشتی گریه می‌کردی. به خودم که اومدم گفتم: جناب سروان به پیر به پیغمبر من بچه ندارم. دِ آخه آقا  من چیم (اشاره به خودم می‌کردم) که کله پاچم باشه (اشاره به تو می‌کردم)، افسره از زور خنده به هر دری می‌زد که صداش در نیاد، سروان رحمانی هم کم از اون نداشت، ولی با همون ابهت ادامه داد: خانم به ما ربطی نداره ، تو دلم گفت: خب یالغوز به کی مربوطه؟ که ادامه داد: مگه این عکس شما نیست؟ یه عکس سه در چار رو گذاشت رو میزش و هُلِش داد سمت من، منم با تتته پته گفتم: چ... چر... را خودمم ولی سر درنمیارم نعوذبالله شدیم مریم مقدس؟ افسره دیگه انگار داشت منفجر میشد چون هِی پشت سر هم سرفه می‌کرد. دلم می‌خواست بپرم موهای نداشته‌ش رو از ته بکشم. من داشتم اون وسط  توی دلم رخت می‌شستن و غوغا ولوله، اون داشت انگار عروسی می‌گرفت لعنتی! بلند شدم و مشتمو کوبیدم روی میزش گفتم: مگه شهره هِرت آقا، میگم این بچه، بچه من نیست. اگه میخواین آزمایش بگیرین، بابا من هنوز شوهر نکردم که بچه داشته باشم. دِ بفهم لامصب. سروانه که بدجور بهش توپیده بودم و کارد که هیچی، قَمه هم میزدی خونش در نمیومد، عین من بلند شد و تازه فهمیدم با چه گودزیلایی طرفم. میز رو دور زد اومد روبروی من واستاد بچه رو بلند کرد و گفت: محمد این مادرته؟ اون قدر بلند سرش داد زد که نزدیک بود بِگُرخَم از ترسم، تو که عین خیالت نبود دیالوگا رو از بَر بودی از همون بچه گیتم یه مارمولکی بودی که یِکّه نداشتی، با تمام حنجرت سر اون بدبخت داد زدی: من مگه بچم مامانمو نشناسم؟ ببینین لباس سفید پوشیده صبح از خونه رفت بیرون، دیشبم داشت پشت موبایل می‌خندید و هِی می‌گفت باشه عزیزم، دیدین داره عروس میشه منو میخواد وِل کنه؟ من که تا اون زمان به خودم یک درصد شک داشتم دیگه کاملا شک کرده بودم یا خودِ خدا این بچه چی میگه؟ مامان؟ عزیزم؟ انگار سناریو رو از قبل یکی بافته بود و دیالوگا رو همه رو پیش بینی کرده بود انگار اون وسط من فقط قربانی یه گذشته نحس بودم. داریوش لعنتی... گریم گرفته بود که محمد بغلم کرد: مامان، مامان غلط کردم، تو رو خدا گریه نکن، زار می‌زدم توی بغلش، توی بغل محمدی که پسرم شده بود، من از داشتن اون ناراحت نبودم فقط، فقط ...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
من درست نفهمیدم ماجرا از چه قراره!!!!!! یه مادر نشسته جلوی پسرش و داره براش ادا در میاره و داستان سر هم میکنه با زبون لاتی. یا یک مادر که زبونش هم لاتیه، نشسته جلو پسرش و شروع کرده گذشته رو تعریف کردن.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
یک مادر لاتی (: البته تو قسمتای 5 اینا میگم قضیه رو اونجا باز میکنم که چرا اینطور صحبت میکنه و اینا فعلا مقدمه چینیه!و اینکه اولین تجربم تو داستان کوتاهیه که فقط تا آخر مجسمش کردم آنی و فالبداهه نوشته میشه و اینکه داره گذرشته رو تعریف میکنه که محمدم توی این گذشته دخیله کسی که اونو وارد بازی کرده (:
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
اوهوم پس. موفق باشید و منتظر بعدی‌هاش هستیم
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
سلآم؛ عجب... این لاتی بودنه هم حتما علتی داره ...فقط این مادر خانومه واقعنی داره لاتی حرف میزنه یا ماجرا رو لاتی تعریف میکنه؟!....به هرجهت مرسی از شما...منتظر قسمتای بعدی هستیم...قلمت مانا :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
سلام فاطمه جان(: اونقدرام لاتی حرف نمیزنه فقط یه نمه راحت به تعریف ماجرا پرداخته ولی در اصل بله این لوتی گری با گذشتش ارتباط داره امید که خوب از آب دربیاد!ممنون جانِ دل(:
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
به نظرم یه مامان لاتی بوده که ازدواج و این محمد سر به راهش کرده ؟ و این که اینجا«از حق نگذریم مرد خوبی بود، به بابات نمیرسه‌ها ولی خوب...» اینو گفتی یعنی بابای محمد شوهر این خانوم شده بعدش؟. به نظرم هر قسمت رو که می نویسی یک شب صبر کن و بعد بخون و ویرایش کن و بفرست . چون ذهنت کاملا ازون قضیه پرت میشه و دوباره که برمی گردی چیزای جزئی حتی تو مطلب به چشمت میاد :) چند تا اشتباه تایپی هم داشت اونا رو حل کن که همه چی تموم شه :) منتظر خوندن بقیه ی داستانم:)))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
وووووخی اومدی (: همینو بگم که بابای محمد نیست ((: محمد داستانش به این خانم وصله همین!!!(آیکون لو نمیدم فعلا) فعلا که چند قسمتو فرستادم از قسمتای بعدی که میفرستم همین کار رو میکنم(: مرسی خزون((:
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
قشنگــــِ ... آدم درگیر میشه .... اونجایی که گفت : تو که عین خیالت نبود دیالوگا رو از بَر بودی .... از همه جالب تر بود !!!! ببینیم بلاخره چی میشه .. موفق باشی زهرایی ....
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
امید که جالب تر هم بشه (:
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
شروع بسیار جذابی داشتین خانم خسروی، اما بدون اغراق بگم که پدرم دراومد تا خوندمش :) برا نگارش مطلب میگم. باید چند بار جمله هارو می خوندم تا ریتم اصلیش بیاد دستم :) اما از این که بگذریم این قسمت رو خیلی خوب نوشتین. مشخصه که دیالوگ نویسی رو می دونین. تعلیق داستان رو از همین الان شروع کرده بودین که از نظر من کار درستیه و ایضا شخصیت رو بنا کردین. این مهمترین کار در داستانه که از ابتدا این دو عنصر بنا بشه و به مرور تکامل پیدا کنه. این قسمت از لحاظ شروع و ایجاد تعلیق حرف نداشت. لحن کار رو دوست داشتم و ایضا انتخاب راوی. اما از نظر نگارش و ویرایش نه بانو؛ اشکالی نیست. یادمه دیدم که نوشته بودین: "من هر چی به ذهنم بیاد سریع میارم رو کاغذ و در موردش فکر نمی کنم، شاید می ترسم از ذهنم در بره" نویسندگی با عدم تفکر تناقض داره :) ولی سر جمع باید بگم قلمتون رو دوست دارم و این قسمت جدای از مسائل نگارشی، حرف نداشت. تا بعد...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨