من عاشق پستچی محل شدم (8)

من عاشق پستچی محل شدم (8)

نویسنده : وبگردی

مادرم گفت: بهتری؟ فقط نگاهش کردم. همیشه زیبا بود. آنقدر که همیشه فقط دلم میخواست نگاهش کنم. به خاطر من آمده بود؟ آن هم در خانه ای که قسم خورده بود، دیگر پایش را نگذارد؟ پس دوستم داشت. مثل وقتی کوچک بودم و او شاد بود و امیدوار. از صبح تا شب، پشت ماشین تایپ قدیمی، می‌نشست و می‌نوشت. انگشتهایش، بر دگمه های حروف ماشین تایپ، نوک میزدند. پرندگان بازیگوشی بودند که کلمه می‌دانستند. چه چیزی پرندگان را از انگشتان این زن ، فراری داد؟ شاید هیچ. مگر جبر روزگار. بعد از انقلاب، خانه نشین شد. دیگر کتابهایش چاپ نمی‌شدند. رمان انجماد را که تازه چاپ کرده بود، جلوی من، تکه تکه کرد. ماشین تایپ قدیمی را در انبار گذاشت و از صبح تا شب، مثل یک کبوتر کوچک، پشت پنجره می‌نشست و به باغچه مرده خانه، خیره می‌شد. این زن، مادر من بود. زیبا، باهوش و شکننده که ناگهان حس کرد به کنیزی در خانه بدل شده است. همه می‌رفتند و می‌امدند و رشد می‌کردند و او رخت می‌شست، لباس می‌دوخت، در صف نان، بن و کوپن می‌ایستاد و کم‌کم محو می‌شد.

تا یکروز تصمیم گرفت به امامزاده داود برود. نذری داشت و همان نذر، آن‌جا مقیمش کرد. اتاقی اجاره کرد که مدتی تنها باشد و چون پدر عاشقش بود و نمی‌گذاشت، از او جدا شد. حالا به خاطر دخترش، برگشته بود. گفت: دنیا صبر نمیکنه ما حقمونو بگیریم. باید بری دنبالش. اگه چیزی رو میخوای، باید تا تهش بری. در آغوشش گریه کردم. بوی مادر میداد. سرم را نوازش کرد و گفت: وقتی ماجرا رو شنیدم، فقط به یه چیز فکر کردم. دخترم فقط یه بار زندگی میکنه. حقشه این یه بار اونجوری که میخواد باشه. حتی اگه مجبور شه بجنگه. نسل من خسته شد. گوشه خونه نشست. تو باید خودت بری دنبال معجزه. اگه دوسش داری برو بوسنی! از چی میترسی؟

راست می‌گفت: مگر چیزی هم مانده بود که ازدست بدهم؟ عصر آن روز حراست جلویم را گرفت: ورود ممنوعه! گفتم: پس یا ماشه رو بکش یا منو کتک بزن. نمیزنی؟ دستای تو غیرت ندارن! حاجی ترسیده بود. انگار میخواست به جای من، تمام دشمنانش را دم در ببیند. با دو محافظ آمد. خنده ام گرفت. یعنی آنقدر میترسید که در برابر دخترکی با دست خالی، به محافظ احتیاج داشت؟ به او خیره شدم و گفتم: شما فرستادینش. ویزا میخوام با آدرس دقیق. مگه با شما حرف نمیزنم. چرا زمینو نگاه می‌کنید؟ گفت: اگه محرم حاج علی نبودی میدونی کجا میفرستادمت؟ گفتم بفرست. ولی اول آدرس و تلفن! شما زن عاشق ندیدی نه؟ از هر سربازی خطرناکتره! یک لحظه بعد، گوشی تلفن دستم بود. علی آنسوی خط... گفتم، قهرمان، دارم میام اونجا! گفت:بت دروغ گفتن... من دارم میام. بهشون نگو. فرار می‌کنم. فقط تو هیچی نگو! بات تماس می‌گیرم. قول خانمم؟ 

***

منتظر تماسم باش! بیشتر از این نمی‌توانست حرف بزند یا شاید نمی‌خواست! همان اندازه هم که حرف زده بود، یعنی صابون همه چیز را به تنش مالیده بود. شاید مثل من، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت! منتظر تماسش بودم. اما تا کی؟ بوسنی هنوز جنگی نبود که بتوانم اخبار را دنبال کنم. همه چیز مخفی بود. وقتی عشق زندگی‌ات، باد می‌شود، طوفان می‌شود، رگبار می‌شود و بر سرنوشتت، می‌بارد، دیگر انتظار همه چیز را داری، مگر نیامدنش را. تا روزی که همکارش در خانه ما را زد. در پادگان دیده بودمش. مودبانه سلام داد و سریع یک کاغذ مچاله در دستم گذاشت و رفت. روی آن نوشته بود: فردا. دو بعدازظهر. دفترخانه ونک. آدرس و تلفن راهم نوشته بود. دفترآشنایش بود: فقط پدرت. چند دست لباس و شناسنامه! فردا خاتون!

شنیده بودم که بسیاری از زنان شاعر در جوانی عاشق شده‌اند. اما هیچ‌کدام این‌طور پنهانی ازدواج کرده‌اند؟ زمستان سختی بود. پدر داشت برف‌ها را از ماشین کنار می‌زد. چند ماه دیگر بیست سالم می‌شد. حس کردم همه عمرم را منتظر زمستان بیست سالگی‌ام بوده‌ام. پدر نگاه سریعی به نامه انداخت و گفت: همین؟ گفتم: این چند خط، سند خوشبختیه منه پدر. با من میای نه؟ جواب نداد. تندتر برف‌ها را از روی ماشین کنار زد. گفتم: بعدش ننوشته کجا می‌ریم. ولی این‌جا نمیتونیم بمونیم. پیداش می‌کنن. شاید بریم یه جای دور. گلوله‌ی برف از روی ماشین به سمت من پرت کرد وگفت: به خاطر عشق، با مادرت عروسی کردم. ببین چی شد؟ گفتم: میشناسمش پدر! گفت: دختر بیچاره! اولین بار بود انقدر غمگین می‌دیدمش. انگار علی و عشق او را، متعلق به گذشته می‌دانست. تا صبح با هم حرف زدیم، تا قانع شد بیاید.

دو بعداز ظهر با ساک کوچکی در دستم، داخل دفتر خانه بودیم. سه شد نیامد! دفتر خانه گفت، علی را می‌شناسد. بدقول نیست. اما کم کم، باید ببندد. نه آقا. خواهش می‌کنم. تلفنش زنگ زد. الو؟ الو! -الان میاد! چند لحظه بعد؛ علی، رنگ پدیده دم در بود. در این دو سال مردی شده بود! سرم گیج رفت. علی من بود! خواستم دستش را بگیرم. چشم‌هایش آتش بود. اما دستش سرد. ترسیدم! چی شده؟ صوفیا نتونست فرار کنه. پشت من بود، روی پل! می‌دونی شکنجه ش میدن؟ به حد مرگ! من نخواستم زنم شه، چون عاشق توام چیستا. اما اگه تو جای من بودی می‌ذاشتی اون دختر، زیر دست و پای صربا کشته شه؟ دیر فهمیدم که گرفتنش. خودمو نمی‌بخشم! گفتم: عقدم کن. بعد با هم می‌ریم دنبالش. دیگه ولت نمی‌کنم علی.گفت: می‌کشنش! گفتم، عقدم کن وگرنه دیگه پیدات نمی‌کنم. صوفیا رو شاید ببینی، منو نه! علی گفت ماه پیشونی من شده یه گوله آتیش!

لپم را نیشگون گرفت. مخلصیم خانمم، تا آخرش! گفتم بهم بگو عزیزم! چرا نمی‌گی؟ گفت عزیزم! بریم بالا زن و شوهر شیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/١٠
٠
١
وای چقد باحال بود این قسمت ^_^ بریم بالا زن و شوهر شیم =))) خیلی باحال بود جمله ی آخر :دی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٨/١٣
٠
٠
وای وای وای ...چقد شخصیت علی قشنگه ...وهمینطور چیستا ...وای خیلی قشنگهه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤