من عاشق پستچی محل شدم (7)

من عاشق پستچی محل شدم (7)

نویسنده : وبگردی

گاهی بیداری، ولی انگار خواب می‌بینی. همه آن لحظه‌های خواندن صیغه محرمیت، در آن اتاق کوچک و خاکستری پادگان که پر از پوشه بود، به نظرم خواب می‌رسید و اگر پدرم کنارم نبود، شک می‌کردم که همه این‌ها واقعی ست! محرمیت چه بود؟ خودم هم درست نمی‌دانستم. می‌دانستم که زن و شوهر نخواهیم بود. اما می‌توانیم بدون حس گناه، دست هم را بگیریم و شانه به شانه، کنار هم برویم، تا انتهای جهان! تا جایی که فقط من باشم و او و خدایی که دلمان را آفرید! برای من محرمیت، همین بود. این‌که نترسم زیر چتر، شانه‌ام به شانه‌اش بخورد. این‌که نترسم داد بزنم دوستت دارم و این‌که روی شانه‌اش گریه کنم.

کار عاقد تمام شد. پدر پیشانی‌ام را بوسید و علی را. دوستان علی همه محکم در آغوشش گرفتند. صحنه غریبی بود. انگار علی نه به من، که به زندگی محرم شده بود، و شاید به مرگ. دوستانش طوری بغلش می‌کردند که انگار همه آرزوهای‌شان را در تن او می‌ریختند. فکر کردم مگر قرار است جایی برود که خدا را ببیند؟ مگر قرار است درد دل ما را به خدا بگوید؟ نمی‌دانم. هر چه بود، هم غمگینم می‌کرد و هم شاد. پیک الهی من، پیک الهی همه شده بود! اصلا نفهمیدم اتاق چطور خالی شد. فقط صدای پدرم یادم هست: دخترم توی ماشین، منتظرتم.

حالا فقط ما بودیم. ما دو گریخته از جهان، ما دو عاشق، ما دو طفلی، ما دو تنها. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه باید بگوییم. سلام بود یا خداحافظی؟ علی سحر مخفیانه می‌رفت و من فقط چند لحظه فرصت داشتم که او را ببینم و برای ابد در قلبم جاودانش کنم. چون اگر فردا هم برمی‌گشت، باز این لحظه تکرار نمی‌شد. انگار تمام چلچراغ‌های جهان را روشن کرده بودند و نور آن‌ها در چشمان ما دو نفر افتاده بود. می‌خواستم داد بزنم دوستت دارم، کودکانه بود. خودش می‌دانست. عشق اتفاقی است که دلت را بهاری می‌کند و بهار من به جان او هم ریخته بود. دستش را جلو آورد. گفت: دست بدیم؟ خنده‌ام گرفت. دست برای چی؟ گفت: به هم قول بدیم، هر اتفاقی که برای هر کدوممون بیفته، اون یکی باید زندگی کنه. جای هردومون!

مثل حرف محسن. دستم را جلو بردم. جهان ایستاد.دستش گرم و سوزان، دست من سرد و لرزان. گریه‌ام گرفت. یعنی داشت می‌رفت؟ سرم را روی سینه‌اش گذاشتم. معذب بود. اما اشک من که روی پیراهنش ریخت، یادش آمد که عاشق‌ترینش کنارش ایستاده و گریه می‌کند. حاضر بودم بمیرم اما سحر نرسد. دستش را دور گردنم انداخت. گفت ببینمت! گفتم: باز میخوای خداحافظی کنی؟ گفت: نه! و پیشانی‌ام را بوسید. سوختم. دستانش را بوسیدم گفت: نکن خاتون! گفتم: این دست‌ها نوازش کردن بلده. این دست‌ها ماشه کشیدن بلده. دستای پیک منه، اشک عشقش را ندیده بودم که دیدم. گفتم برمی‌گردی می‌دونم!

*****

چند قسمت دیگر طول می‌کشد؟ مثل این است که بپرسیم زندگی شما، چقدر دیگر طول می‌کشد! نمی‌دانم. از آن صبح زودی که رفت، دیگر نمی‌دانم چقدر طول کشیده است. مگر آدم می‌تواند روزهای بی تو بودن را بشمرد؟ مثل برزخ است، هر لحظه‌اش عمری و نفهمیدم که یک سال گذشت. نوزده ساله بودم و باید به جای نوشتن، شغل ثابتی پیدا می‌کردم. هر روز به ادارات مختلف می‌رفتم و همیشه با یک جمله مواجه می‌شدم. «اقلیتید؟» نه. ساداتم! پس این اسم کافری؟ کجایش کافری ست؟ چیستا در ایران باستان، یعنی دانش و دانایی. یک اسم فارسی قدیمی ست! پدرم با خودش عهد کرده بود اسم دخترش را چیستا بگذارد. معنایش را دوست داشت. «ببخشید. نیرو لازم نداریم.» چند جا هم که سوابق کاری‌ام را پسندیدند، تا به امتحان گزینش می‌رسیدند، بهانه می‌آوردند. کفن چند بخش است؟ نمی‌دانم! بالاخره رییس پیشگیری بهزیستی، از قلمم خوشش آمد و شغل نیمه وقتی به من داد. تئاتر درمانی! گفت: میگی بلدی! ببینم چکار می‌کنی! ممنون دکتر نقوی عزیز. هر کجا که هستی!

هر روز قبل از دانشگاه، سری به پادگان می‌زدم. علی نه اجازه داشت به من نامه بنویسد، نه تماسی بگیرد. مگر ماموریت سری، چقدر طول می‌کشد که یکسال باید مخفیانه زندگی کنی؟ علی من، امروز بیست و چهار ساله می‌شد و من هنوز بی خبر! حاجی پای تلفن به حراست گفت، بگو خبری نیست. مشغول عملیاتند! کدام عملیات! مگر تمام نشد؟ هنوز در بوسنی جنگی نبود. مگر آزاد کردن دو اسیر چقدر طول می‌کشید؟ چیزی را از من پنهان می‌کردند. شب‌ها که خسته به خانه می‌رفتم، در راه فقط دعا می‌خواندم. یک دعای نور در جیبم بود، خواندنش به من آرامش می‌داد. هر چاه، جوی آب، یا گودالی که می‌دیدم، خم می‌شدم و در آن نام علی را صدا می‌کردم. تمام آب‌ها و چاه‌های زمین به هم می‌رسند. پس صدای مرا به تو می‌رسانند. کاش دلم جرعه آبی بود!

سحر با سمفونی کلاغ‌ها می‌پریدم. قلبم طبل جنگی قصه می‌شد. خوابش را دیده بودم! نمی‌دانم چرا در خواب، ساکت نگاهم می‌کرد. عاشقانه، پر از درد و سراسیمه. کنارم بود ولی چیزی نمی‌گفت. گیسوانم را نوازش می‌کرد، چیزی نمی‌گفت. انتظار سخت‌ترین کار دنیاست علی. وقتی باید نام تو را در چاه فریاد کنم! چرا خدا یواشکی در گوشم چیزی نمی‌گفت؟ آن شب، به خانه که رسیدم، تعجب کردم. چند جفت کفش پشت در بود. مهمان داشتیم؟ آنوقت شب؟ در را که باز کردم، فقط مادر علی را با چادر مشکی‌اش دیدم. عطر یاس... آدم‌های دیگری هم بودند. پدرم گفت: «بشین چیستا!» خدایا! مادرش گفت: علی باید مدتی بوسنی بمونه دخترم. اونجا یه ازدواج مصلحتی می‌کنه، مجبوره! برای کارش. با یه دختر اهل همونجا ولی... چیزی نمی‌شنیدم. به هوش که آمدم، مادرم بالای سرم بود. مادر!

(چیستا یثربی)

============

قسمت های قبلی:

http://jeem.ir/user.php?id=8

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
این داستان داره منو میکشه، خب چرا یک دفعه تا تهش نمینویسه ما رو خلاص نمیکنه ×(
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
تازه رسیده قسمت سیزدهم امروز =)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
;( ;( ;(
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
:) عجب پشت مویی آقای فروزان
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
حالا دیگه... یه پشت مویه؛ الکی شولغش نکنین. تازه مال قدیماست
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
ریشتونم قشنگه :))!
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
ای بابا....
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
وا این داستان خیلی قشنگهههههههه ، یکی از قشنگ ترین داستان های عاشقانه ایه که دارم میخونم
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
:| ازدواج مصلحتی؟!!! :|||||
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٨/١٣
٠
٠
وای خدا ...این داستان ...فوق العاده س ....وای اصلا نمیتونم حسمو بیان کنم
na3er
na3er
٩٤/٠٨/٢٤
٠
٠
عالی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣