هنوز از طلوع خورشید چیزی نگذشته بود که با صدای رعد و برق از جایم پریدم. گیج و خوابالود دستم را دراز کردم و اولین پارچه‌ای که به دستم خورد را دور خودم پیچیدم و تلو تلو رفتم سمت تراس تا ببینم گلدان‌هایم در چه حالی اند و هوا چطور شده!

لعنتی؛ واقعا که پاییز یکهو می‌آید. همین جمله کافی بود تا خیلی چیزها زنده بشوند تا مرور خاطرات را شروع کنم و هزار تصویر و شعر توی سرم چرخ بخورد. چه روزها و احوالاتی، چه زاری و اشک‌هایی که به پایش ریختم. جوانی کردن‌ها به وقت چای و قهوه و گالری گردی‌ها، تب کردن‌ها و سرما خوردن‌های زیر باران، زیر سرم رفتن‌ها و خستگی‌ها، آخ هوار از پیاده روی‌هایم که این‌قدر می‌رفتم تا آشوب دلم را روی تمام سنگفرش‌ها جا بگذارم. یادم افتاد سایه وجود آشنایش کنارم بود و هرگز پاک نشد.

چشم‌هایم را بستم، داغی اشک‌هایم تنها نقطه گرم وجودم بود. غرق خاطرات شدم، عین روز جلویم ورق می‌خورد و محکم در را بستم. لعنت به پاییز را بلند گفتم تا نفرتم را از این خزان لیز به گوش فلک برسانم. وقتی چشم باز کردم قامتم توی آینه نقش بسته بود، پیرهن آبی امن مردانه‌اش کج و کوله توی تنم بهم می‌خندید! وقتی حلقه محکم دستانش دور کمرم نشست و پشتم به بودنش گرم شد وقتی صدای نفس‌هایش را کنار گوشم شنیدم، برگشتم. به حال به خودم آمدم، باورم شد که تمام کابوس‌ها بالاخره نقطه پایان داشتند و من بالاخره سهمم را از پاییز گرفتم و دیگر نمی‌تواند غصه دارم کند.

این‌قدر دور و دست نیافتنی بود، این‌قدر آن روزها درد داشت و سخت گذشت که هنوز هم وقتی به جای سایه‌اش حضور امنش را کنار خودم دارم باز باورش برایم یک سخت شیرین است.

نگاهش کردم، چشم‌های قشنگش می‌خندید، کلماتش گوشم را قلقلک داد: یادم نیار چقدر بد کردم، انگشترت رو همیشه دستت کن تا بودن همیشگیم لحظه‌ای هم یادت نره...

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
باز پاییز اومد خاطره و شکست و طلاق و هزارجور ناکامی اومد سراغ جوانهای مردم
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
خیلی زیبا بود خانوم خرمی. ممنون
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
تبلیغات