فلافل‌های سوخته / داستان کوتاه. قسمت دوم

فلافل‌های سوخته / داستان کوتاه. قسمت دوم

نویسنده : n_gharib

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

این آخری‌ها زیادی از خانه بیرون می‌رفت، درست قبل از این‌که بمیرد. هنوز هم می‌توانم رد پایش را روی آسفالت‌ها ببینم و ببینم که با پالتوی سیاهش و کلاه مدل فرانسوی زمستانی‌اش و طره موهایی که از کنارهای کلاه زده است بیرون فرق کجش، نوک کفشش را کمی توی آب درون گودال روبه‌رویش فرو می‌کند، به آسمان نگاه می‌کند که خاکستری ست، مرگ هم سری به آسمان زده است، برگه‌ای مچاله از جیبش در می‌آورد، برگه گوشه‌اش پریده، می‌خواندش، اخم می‌کند و می‌رود.

 این‌که دلش می‌خواست یک نفر توی رستوران ازش خواستگاری کند، لپ‌هایش گل بیندازند با عجله کیفش را بردارد و بگوید «خب من باید فکر کنم باهاتون تماس میگیرم» و بدود و برود از رستوران بیرون را نمی‌دانستم. ولی منِ احمق با دسته گل و شیرینی و خانواده رفتم خواستگاری. این‌که سعی کردم رسمی ازدواج کنم، کاملا سنتی، بدون هیچ شناختی. خوب من فکر می‌کردم دخترهای این دوره زمانه دیگر اعتقادی به خواستگاری غیر رسمی ندارند و همش فکر می‌کنند دوز و کلک است و در واقع بود ولی من آشنا بودم و چه ضربه و چه دروغی می‌توانستم به هم آشنایم بزنم؟

 این‌که او می‌نوشت و هیچ کس نمی‌دانست، به غیر از تمامی دوستانش و این‌که من این را تازه الان فهمیده‌ام، یک امر ملال انگیز و عذاب آور است و به تو سیلی می‌زند و مدام توی سرت می‌کوبد که تو انقدر احمق بودی که نمی‌دانستی کسی که بغل گوشت دارد نفس می‌کشد، می‌نویسد.

 سرما برای سیمین قابل تحمل‌ترین چیز دنیا بود، او می‌توانست کمبود اکسیژن را درک کند ولی نبود سرما را نه. یک جاهایی به حد افسردگی در فصل تابستان می‌رسید، یک بار خوب یادم است با تاب عنابی‌اش نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن، چون گرمش بود و نفسش بخار نداشت.

زیر چشم‌هایش گود افتاد و روز به روز لاغرتر می‌شد، فقط سرما به پوستش اگر می‌خورد حالش جا می‌آمد. داشت از دست می‌رفت، شب‌ها قرص خواب می‌خورد و روزها قرص اعصاب. مجبور شدم ببرمش ۀلاسکا تا مثل سگ از سرما بلرزد، پنج ماه توی آلاسکا ماند و بعد برای شروع خود زمستان برگشت ایران. تپل‌تر شده بود و شنگول‌تر، یک جوری رفتار می‌کرد انگار از سواحل مدیترانه برگشته و حسابی آفتاب گرفته است. چشم‌هایش بدتر از قبل، پشت لایه‌ای عظیم‌تر از بخار قایم شده بودند و صورتش رنگ پریده‌تر و زیباتر و دستانش که انگار دمای منفی صد درجه بودنند. سرما تمام بدنش را بلعیده بود، مثل یک آدم مرده.

 چه چیز می‌تواند خواب سنگین بعد از ظهر یک جمعه آذری را بشکند؟ رد و برق وحشت ناک خوف انگیز و باران سیل آسا.

 رژ قرمز را هی روی لب‌هایش می‌کشد و پاک می‌کند، هوای خانه خاکستری شده و نورش آخرهای نفس کشیدنش است.

 یک رد و برق کافی بود تا شروع شب ادرای‌های سیمین .ترس و اظطرابی که توی لکه‌های زرد و پهن تشک قایم شده بود. خواب عمیقی که با تر شدن دامنش شکسته می‌شد و بوی تند ادرار که توی دماغ هردوی‌مان می‌پیچید. آنقدر شرمنده بود که برود و یک هفته خودش را گم و گور کند و یا شاید دو هفته.

 می‌رفت روی سرامیک‌های یخ می‌خوابید تا یک وقت جایی را خیس نکند. بار اول مجبور شدیم تشک تخت را از یک ور دیگر بیندازیم، بار دوم رفت و روی تشک دیگر روی زمین خوابید و بار سوم روی سرامیک‌های کف آشپزخانه.

 دستش را برید، بالاتر از آرنجش و خون دستش را ریخت توی یک شیشه خیلی کوچک و گذاشتش توی صندوق چه چوبی‌اش که می‌گفت بعد از مرگش بازش کنم و من می‌خندیدم و می‌گفتم: از کجا معلوم من زودتر نمردم.

 او نمی‌خندید، به جایش یک مشت ارزن برمی‌داشت و پنجره بالکون را باز می‌کرد و ارزن‌ها را می‌پاشید روی بالکون.

 پوست نارنجی را ریز می‌کرد، می‌ریخت توی یک شیشه مربا و وقت‌هایی که حوصله خوردن قرص اعصاب نداشت پوست‌ها را بومی‌کشید. توی جیب لباس‌هایش هم می‌ریخت تا اگر حوصله‌اش سر رفت باز هم بو بکشد. کسی چه می‌دانست که چه لذت نابی توی آن بوی ملایم کمی تیز پنهان شده، کسی چه می‌دانست که تا عمق وجود آدم را در می‌نورد، تا توی بهشت می‌برد.

 ولی یک چیزی این وسط اشکال دارد این‌که حالا چگونه با نبودنش سر کنم؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
شاید چون از اول با داستان همراه نبودم یه خرده گیج شدم ، می رم دوباره بخونم :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
این قسمت دومش خیلی خوب شده بود. خب بقیه اش رو هم برامون بفرستین دیگه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/١٧
٠
٠
من عاشق توصیف کردن حالات و صحنه سازی هستم . ادامه بدین :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خوب نوشتین ولی چی شد مرد از شب ادراری؟؟؟
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات