سرای فرهیختگان؛ نه سالمندان!

سرای فرهیختگان؛ نه سالمندان!

نویسنده : N_dadgar

رفته بودم سرای سالمندان، همین‌طور نشسته بودم. یک آقای مسنی شروع کرد به صحبت کردن. ازم پرسید: رشته‌ات چیه؟ بعد از تحصیلات خودش گفت. گفت که فوق لیسانس زمین شناسی از دانشگاه تهران است و مدرک دکترای هوا فضا از دانشگاه آکسفورد را دارد، به زبان انگلیسی و آلمانی هم مسلط بود. یک سلام و احوالپرسی مختصری هم به زبان آلمانی انجام داد. تقریبا داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم که ازشان پرسیدم شما چه مشکلی دارید که این‌جا هستید؟ گفت من یک بار سکته مغزی کردم. ولی کاملا سر پا بود و کارهای شخصی‌اش را خودش به تنهایی انجام می‌داد. حتی به بقیه سالمندان که آنجا بودند و توانایی کمتری داشتند هم کمک می‌کرد.

همینطور داشت برای من صحبت می‌کرد، می‌گفت چطور موقع کنفرانس دادن و صحبت کردن استرس نداشته باشم، چطور کار کنم و درس بخوانم تا موفق شوم و... ولی من تقریبا نتوانستم به بقیه صحبت‌های گوش بدهم، فقط نگاه می‌کردم. چطور یک انسان که الان باید مقام استادی دانشگاه را داشته باشد الان این‌جاست؟ هیچ نوع وابستگی هم به کسی ندارد. آن‌جا، هستند افرادی که برای خودشان کسی بودند ولی الان آن‌جا هستند.

مثلا یک آقای میانسال و نه خیلی مسن بود که فوق لیسانس زبان فرانسه داشت. یا یک جناب سرهنگ آنجا بود که با وجود روی تخت بودنش، هنوز جذبه و قاطعیت یک جناب سرهنگ توی چشم‌هایش بود. مدیر اداره و رئیس و همه جور آدمی آن‌جا بود ولی آدم می‌تواند با خودش کنار بیاید که آن‌ها واقعا ناتوان هستند و مشکلات‌شان نگهداری از آن‌ها را برای خانواده‌های‌شان خیلی سخت کرده است. ولی این آقای دکتر هوافضا واقعا جایش آن‌جا نبود.

آخر که خداحافظی کردم و آمدم، یک حرفی زد که خیلی واقعیت تلخی بود. گفت کاش من هم مثل بعضی از هم تختی‌هایم آلزایمر داشتم تا متوجه حضورم در این‌جا نباشم. آنجا بود که نگاهم به آلزایمر عوض شد، آلزایمر گاهی اوقات درد که نیست درمان هم هست. بخش آقایان طبقه سوم بود، متاسفانه یا خوشبختانه خراب بودن آسانسور باعث شد از راه پله بیایم پایین و توفیق شد از بخش سالمندان خانم هم دیدن کنم، چقدر وقتی آدم‌ها پیر می‌شوند چشم‌های‌شان معصوم می‌شود. یکی‌شان دستش را سمتم دراز کرد تا دست‌هایش را بگیرم، توی تصورات خودم همه‌شان را توی لباس عروس در زمان جوانی تصور کردم. با همه این‌ها به خودم اجازه نمی‌دهم از خانواده‌های‌شان ایرادی بگیرم؛ چون من جای آن‌ها نیستم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٢
١
٠
چه کار باحالی میکنید که به این جاها سر می‌زنید. خدا ایشالا ما رو توی پیری افتاده نکنه
N_dadgar
N_dadgar
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
انشالله........
f_eftekhari
f_eftekhari
٩٤/٠٨/١٢
١
٠
خانه سالمندان جای خوبیه برای یادآوری خیلی چیزا که نو زندگی یادمون میره!کاش کسی جایی به فکر می افتاد که از دانش و تجربه ی این سالمندان استفاده بشه...کاش!
N_dadgar
N_dadgar
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
ای کاش.......
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
مطلب خوبی بود خانوم دادگر ،تشکر /ورودتون رو هم به جمع جیمی ها خوشامد میگم :)
N_dadgar
N_dadgar
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم از شما
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/١٣
٠
٠
غمگینم کرد... حقیقتی که تلخه ، خدا حفظشون کنه امیدوارم هیچ کدوم از ما پدر و مادر هامون رو تنها نزاریم و بچه هامون ، مآرو...
N_dadgar
N_dadgar
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
الهی آمین
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/١٣
٠
٠
چقدر تلخه كه آلزايمر بشه شيريني زندگي آدم! مرسي از يادداشت دغدغه مندانتون :)
N_dadgar
N_dadgar
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
خواهش میکنم
پربازدیدتریـــن ها
دیوان خنده های تو

بفهم

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
مردم این چیزها را باور نمی کنند!

موی سفید

٩٦/٠٥/٢١
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
از آرزوهای خوب

کمی وقت شناسی

٩٦/٠٥/٢١
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

موج خروشان قلم

٩٦/٠٥/٢١
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
تبلیغات