قول انگشتی می‌دی تا آخرش باهم باشیم؟!

قول انگشتی می‌دی تا آخرش باهم باشیم؟!

نویسنده : _bidar_

می‌دانی مامان، ما آدم‌ها کلا عجیبیم. تو فکر کن زن، عجیب‌ترین آدم‌هاست و من که مامانتم عجیب‌ترین زن دنیا. دلیل دارم واسه عجیب غریب بودنم. یکی‌اش مثلا این‌که مامانت دیشب موقع ظرف شستن زرتی زد زیر گریه. و الان گریه نکن کی گریه بکن! چون از عصرش دلش گرفته بود و هیچ کسی نمی‌توانست حالش راُ خوب کند. تو فکر کن مامانت عجیب‌ترین زن دنیاست، چون همیشه با این‌که ساعت یک شب می‌خوابد، دیشب ساعت یازده خوابید، چون دلش گرفته بود! می‌گویم عجیب چون می‌نشیند پشت میز و هیچ علاقه‌ای به شکلات آبنباتی نشان نمی‌دهد، ولی غصه‌هایش را با شکلات تلخ قورت می‌دهد! حتی... حتی دیروز که کلی باران آمده بود، سر شب توی حیاط داشت حلزون‌ها را جمع می‌کرد که یک وقت زیر پاش له نکند. فکر کنم تو هم حلزون دوست داشته باشی. عجیب است چون دلش یک لاک پشت هم خواسته بود. آخر مطمئن است تو عاشق لاک پشتی. حتی حالا که صدایم گرفته، از صدام خوشم می‌آید! فکر کنم تو هم از صدای گرفته خوشت بیاید. خب من صدایم آرتم است. یعنی حرف که می‌زنم خیلی با حوصله و آرامش است! جیغ جیغو نیستم! الان هم که گرفته قشنگ‌تر شده. یادت باشد وقتی به دنیا آمدی صدایت خوب باشد‌ و یک خرده زودتر حرف بزنی. آخر خب من دوست دارم جواب حرف‌هایم را بشنوم.

مامانت عجیب است چون مثل چند شب پیش یک دفعه زد زیر خنده! بار اول نیست که یکدفعه بی‌هوا خنده‌اش می‌گیرد! این‌ها از نشانه‌های دیوانگی است یا هم از نشانه‌های عاشق شدن.

تو کجای دنیا دیدی وقتی باران خیلی شدید است، یکی عین من ِنیم خل برود توی بالکن، خیس که شد برگرده؟ یا اصلا تو کسی را می‌شناسی که مثل مامانت بنشیند با تو حرف بزند؟! کسی را دیدی که در هیئت، قربان صدقه آقا سِد امیر علی ۴ ساله‌ای برود که هی اصرار داشت مامانت چایی بخورد و مامانت دوست داشت هی بوسش کند؟ به هیچ‌کی جز مامانت اصرار نمی‌کرد. فکر کنم او هم خیلی من را دوست داشت. راستی مامان ناراحت نمی‌شوی که من یک نی‌نی دیگر را دوست داشته باشم؟ مثلا همین امیر علی که توی هیئت دیدمش؟ امممم می‌دانستم ؛ این اخلاقت هم مثل خودم است. آخر یک دختر سه ساله‌ای هم بود که خودش پا شد آمد پیش من نشست! ولی آن‌قدر شلوغ کرد داشت گریه‌ام در می‌آمد ولی دوستش داشتم.

می‌دانی مامان، الان هم حوصله‌ام سر رفته که بیدارم. یعنی از پنج و نیم نخوابیدم دیگر. دیروز تولد دایی میم ِمن بود! مرد ِآبان! اوم.. بهتر است تو آبان ماهی نشوی. چون آب‌مان توی یک جوی نمی‌رود. نه که من رابطه‌ام با دایی خوب نباشدها، نه! ولی خب من شهریور، آذر، بهمن و اسفند را بیشتر دوست دارم. اصلا لطفا شهریور به دنیا بیا، برای مدرسه رفتنت هم خوب است. کلا آبان برای مامانت حکم دلگیری دارد. از اولش هم همینطوری بود. از ماه‌های فصل بهار هم به کل خوشم نمی‌آید، گفته باشم! به دایی هم گفتم که کاش به جای آبان یکی از این ماه‌ها به دنیا می‌آمدی. خندید.

راستی می‌دانستی تو اصلا دایی نداری؟! فقط یک خاله. اوممم... البته من اجازه می‌دهم دایی‌های من، دایی‌های تو هم باشند. بین خودمان دو تا باشد! من دایی وسطی را ‌بیشتر دوست دارم. مدیونی فکر کنی چون آذر ماهی است، بعد هم این‌که فاصله سنی ما زیاد نیست که، فوقش پنج شش سال است.

وای مامان! الان دارم خمیازه می‌کشم ولی اصلا دلم نمی‌خواهد بخوابم. این هم از خصوصیات عجیب ِمامانت است. آخر داخل خانه تنهایم. تنها که باشم نه دلم می‌خواهد بخوابم، نه غذا بخورم، نه کاری بکنم. تنهایی کلا بد ِبد ِبد  است.

دیگر بس است مامان، بقیه عجیب غریب بودنم باشد برای بعد. بوسم کن تا بروم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
مامان نوشته های پر از مهربونی :) خدا مامان کوچولو و کوچولو رو سالم و سلامت در پناه خودش حفظ کنه ایشالا ☺
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
مرسی از دعای خوبت :)ولی من مامان خیالیشم :)زنده باشی !
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤