یک چهل سالگی و دغدغه‌های بیست و دو ساله

یک چهل سالگی و دغدغه‌های بیست و دو ساله

نویسنده : شادی کیان

دوست داشتن نه سن می‌شناسد و نه زمان. گاهی آدم در اوج بیست و یک سالگی‌اش برایش اتفاقی می‌افتد که یک شبه چِهـِل ساله می‌شود. همین چِهـِل سالِ‌گی‌هایی که آدم را پخته و سرد و گرم چشیده می‌کند. یک شبه بزرگ می‌شوی، آنقدر بزرگ که حتی خودت هم ظرفیت گنجایش این بزرگی را در خود نداری. خب گاهی وقت‌ها آدم ناخواسته بزرگ می‌شود. یعنی خودش نمی‌داند یا نمی‌خواهد که فعلا بزرگ شود، اما می‌شود. می‌خندد و بزرگ می‌شود، شیطنت می‌کند و بزرگ هم هست !

مانند هم سن و سال‌های خودش لباس می‌پوشد اما عجیب بزرگ بودنش در این لباس جا نمی‌شود، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و تظاهر می‌کند به این که هنوز هم همان بیست و یک ساله‌ای ست که همه می‌شناسند و این سخت‌ترین کارِ جهان است، خیلی سخت.

و اما اوج فاجعه وقتی است که آدم بیست و دو ساله می‌شود. بیست و دو ساله می‌شوی و باز هم حضور ِ چهل سالگی‌ات خودش را به رخ تمام پیاده روهای شهر می‌کشد، این چهل سالگی انگاری خیلی سازگارت است. یک بیست و دو ساله که یک چهل ساله‌ی یک شبه بزرگ شده را در خودش پنهان کرده باید خیلی شگفت انگیز باشد .

گاهی دلواپسِ خودِ بزرگت می‌شوی، مراقبش هستی و همه جا حواست هست که تنها نباشد، گاهی برای بیست و دو سالگی‌ات لواشک و لباس و عروسک می‌خری و گاهی برای چهل سالگی‌ات کتاب و عینک و یک فنجان قهوه مهیا می‌کنی. وقتی چهل سالگی‌ات کتاب می‌خواند و عینک فرم مشکی‌اش را روی بینی‌اش با انگشت اشاره جابه‌جا می‌کند، بیست و دو سالگی‌ات از پنجره به حیاط می‌نگرد و از دور شاخه‌های درختان را لمس می‌کند و بوی خاک را نفس می‌کشد .

این‌که بخواهی یک بیست و دو ساله‌ی پر انرژی و سرکش را با یک چهل ساله پر تجربه و آرام  هماهنگ‌سازی، کاری بس شیرین و سرگرم کننده است. یک هارمونی بین این دو ایجاد می‌کنی که خودشان هم شیفته مدیریت و اتحادت می‌شوند. یک بیست و دو ساله که تو را دوست دارد با یک چهل ساله که مدام برایت از عُرف و عادات جامعه می‌گوید و نصیحتت می‌کند باید جالب باشد. اما روی بدِ ماجرا وقتی رخ می‌دهد که این بیست و دو ساله بیافتد به جانِ چهل ساله آرام و نازنین ِ وجودت. مدام اذیتش کند و تو نتوانی کاری برایش انجام دهی، بیست و دوساله مغرور، موجودِ مهربانِ درونت را آزار می‌دهد، چهل ساله بی‌ریا، آرام و متواضع نگاه می‌کند و گوشه گیری را اختیار و کتاب می‌خواند،هی کتاب می‌خواند، قهوه می‌خورد و کتاب می‌خواند، شیشه‌ی عینکش را تمیز می‌کند و روزها بدون هیچ حرفی کتاب می‌خواند. بیست و دو ساله سرکش را به حال خودش رها می‌کند و تو می‌مانی و آشتی دادنِ این دو نفر که هردوی‌شان به جانت بسته‌اند.

دستِ بیست و دو ساله‌ات را می‌گیری و می‌روی بیرون، چهل ساله را به حال خودش می‌گذاری و به قدم زدن می‌روی، با بیست و دو سالگیت حرف می‌زنی. مثل خودش با او حرف می‌زنی، پرخاش می‌کنی، سرش داد می‌کشی و بیست و دو سالگی‌ات متعجب و ناباور نگاهت می‌کند. باورش نمی‌شود حاضر شده‌ای سرِ کسی که جانش به جانت بسته است داد بزنی و فریاد بکشی، مات و مبهوت چهره‌ات می‌شود . انگاری سال‌هاست که تو را ندیده. تو بی توجه به حالات و احساسِ بیست و دو سالگی‌ات ادامه می‌دهی و تمام اغده‌های تلنبار شده این مدت را بیرون می‌ریزی. هی حرف می‌زنی و او نگاه می‌کند، انگار که چیز عجیبی دیده باشد مدام براندازت می‌کند.حرف‌هایت که تمام می‌شود دستش را ول می‌کنی، برای اولین بار دستش را ول می‌کنی، انگار خودش هم می‌داند که  اوج فاجعه تا کجا رسیده است، دستش را دراز می‌کند و اشک‌های روی گونه‌‌ات را می‌گذارد کنار، خیلی آرام و رنجور و ناباور می‌گوید: چقدر خسته‌ای؟ این همه خستگی چگونه به یک باره در تو جمع شده است! فقط نگاهش می‌کنی، خودش جواب سوالش را می‌یابد و می‌گوید: نه این خستگی برای امروز و دیروز و دیروزها نیست، تو خیلی وقت است خسته‌ای! خیلی وقت است اذیت می‌شوی و دَم نمی‌زنی، تو چرا حرف‌هایت را این‌قدر دیر می‌زنی! باز هم نگاهش می‌کنی، انگار هنوز می‌فهمد که دوستش داری... برق چشمانت باز هم رازت را برملا ساخته است،  لبخند بی حالی می‌زند و دستت را در دستش می‌فشارد و بغلت می‌کند، از همان بغل‌هایی که خیلی وقت است دلت برایشان تنگ شده است. بیستُ دو سالگیت را محکم در آغوش می‌کشی و عطر تنش را با تمام لذت فرو می‌دهی تا ریه‌هایت همه اکسیژن ِ جهان را بقاپند و با  هر دم و بازدمی بیست و دو سالگیت را تکثیر کنند .

بیست و دو ساله مغرور و دوست داشتنی‌ات را برمیداری و می‌روی خانه، چهل ساله مهربان و نازنینت پشت پنجره انتظارت را می‌کشد. از دور که تو را می‌بیند، خوشحال می‌شود، نزدیک‌تر که می‌شوی ناگهان چهره در هم می‌کشد و اخم می‌کند، بیست و دو ساله مردم آزارت خودش را قایم کرده که چهل ساله صبورت را اذیت کند، درونِ خودت می‌خندی و می‌روی داخل، رو بروی چهل ساله‌ات می‌ایستی و نگاهش می‌کنی.

از نگاهش پیداست که از دستت دلخور است، نگاهش می‌کنی، نگاهت می کند، در آغوشش می‌کشی و گریه می‌کنی، از شوق گریه می‌کنی و چهل ساله‌ات گریه‌ات را پای غم و غصه می‌گذارد. به گمانش بیست و دو سالگیت را رها کرده‌ای، نوازشت می‌کند و هیچ نمی‌گوید. ناگهان بیست و دو سالگیت از پشت چشم‌های چهل ساله‌ات را می‌گیرد و غافلگیرش می‌کند، می‌پرد بغلش و کلی اذیتش می‌کند، چهل ساله انگشتش را برایش تکان می‌دهد و با کتابش می‌دود دنبالش ...

تو همان جا می‌نشینی و نگاهشان می‌کنی، از خنده‌های‌شان لذت می‌بری و با خودت می‌گویی : وقتش است هــَــفتــــــ سالگیــَــم را هم از خواب بیدار کنم ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
میدانی شادی یک وقت هایی همان چیزهایی که آزارت میدهند حتی ظاهرت را هم ضربدر دو میکنند خود به خود،لای این متن واقعا ٱدم های خاصی درک میشوند،شاید حالی به حالی شوند همه ش نمیشود همان خود خودت باشی گاهی باید پناه ببری به ناهنجاری سال های بعد و گاهی وارد ناهنجاری عصر قدیم شوی، همشان با هم میشوند همین خود الانت، جدا حالم خوب شد با خوندن این متن(: لحظه هات شادان شادان
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
همه ی چیزی که می خواستم بگم تو دو خط خلاصش اومد زیر دستم ... خیلی ممنون ... چیزی که از این متن می خواستم دقیقا همین بود ! ... من بیشتر حالم خوب شد با این دو جمله ... シ روزای قشنگی رو برات آرزو می کنم زهرا بانو ...
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
گاهی چه بی گناه دلت پیر میشود / اینجا همان دمی ست که زود دیر می‌شود. ایشالا با پیرمرد و جوون و کودک درونتون موفق باشید
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
این بیت شعرُ باید اول نوشته میزاشتم ... خیلی قشنگِ ... ممنون シ
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
از من به شما نصیحت زیاد پیرسال درونت رو جدی نگیر مگه وقتی بخوای از تجربه هاش استفاده کنی :)
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
چــــــــــــــــــــشم ... ولی گناه داره .. جدی نگیرمش می میره ... به قول شما پیرسال ها ، خیلی حساسن و در آستانه ی میان سالگی باز بچه میشن ...
dordanag_d
dordanag_d
٩٤/٠٨/٢٠
٠
٠
به جوون ِ درونت گوش كن :))
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات