تابستان همین امسال بود، یعنی تابستان 94. بعد از کنکور و رفتن همه‌مان به دانشگاه و یک سال دوری از هم، با بچه‌های دبیرستان تصمیم گرفتیم یک قرار بگذاریم و هم را ببینیم. این شد که بچه‌ها گفتن برای دورهمی برویم یک کافه‌ای... ما نیز قبول کردیم.

القصه بعد از مدت‌ها دوری از هم، دیدارهای‌مان تازه شد و کلی حس خوب توی رگ تک تک‌مان تزریق . نمی‌دانم بگویم خوشبختانه یا بدبختانه اما از آن‌جایی که در دوران دبیرستان اسم بنده با شعر و ادبیات مترادف شده بود، دوستان بعد از گذشت مدتی رو به من کردند و گفتن فاطمه سادات به یاد روزهای خوب مدرسه و کلاس ادبیات و انجمن ادبی‌های‌مان، یک شعر برای‌مان بخوان.

من هم از آن‌جایی که خودم از خرداد ماه تازه شروع کرده بودم به نوشتن شعر، تصمیم گرفتم اولین غزلم را (همون غزلی که یک پست قبل‌تر گذاشتمش)  برای‌شان بخوانم. اما چشم‌تان روزگار بد نبیند وقتی شعر را خواندم برای‌شان و تمام شد و فهمیدند شعر برای خودم بوده شروع کردند به مسخره بازی در آوردن که« مگه می‌شه؟ مگه داریم؟ تو و شعر گفتن؟ درسته توی دبیرستان هم خیلی شعر حفظ بودی ولی ما باورمون نمی‌شه این شعره مال خودت باشه»

و طی یک نشست خصوصی چند دقیقه‌ای، رو به من کردن و گفتن : «اون پسره رو ته کافه میبینی؟»

من: آره  خب که چی بشه حالا ؟ :|

- اگر می‌خوای باورمون شه غزلی که خوندی برامون شعر خودته،  باید همین الان جلو چشم ما دربارش یه شعر بنویسی شده یه بیت.

حالا من: :||| (مردم رفیق دارن مام رفیق داریم  والا بخدا)

این شد که ما نشستیم فی البداهه یک ترانه درباره آن بنده خدا نوشتیم که سر خود آن بنده خدا خبر دار ... و دوستان درحالی که با دهن‌های باز و چشم‌های گشاد شده به بنده نگاه می‌کردند به صداقت حرف من پی برده و تصمیم گرفتن دیگر هرگز یه ایرانی را تهدیدی نکنند.

این هم دومین شعر و اولین ترانه‌ی من که به لطف دوستانِ جان نوشته شد

بدی و ناپختگی شعر را به بزرگی خودتان ببخشید .

یکی اینجا نشسته توی کافه

یکی که زندگیش بدجور گیره

کسی که آرزوش این بوده حتی ،

واسه یک لحظه دستاتو بگیره

تو رو دیده ، دلش لرزیده ... وقتی ؛

واسه این جور حرفا خیلی دیره

ته کافه ... سیاهی ... بغض .. بازم؛

چشاش مونده کف فنجونا خیره

بازم فنجونه قهوه توی دستش

نشسته دلخوش اون فالگیره

نفهمیدی چِقَد(ر) سخت یه عاشق ،

بگه دوسِت نداره بـ(ع)ـد نمیره ...

کجا بودی ببینی بعد رفتت

چقد(ر) جنگیده با این قلب خیره

تو دیدیش با خودت حتی نگفتی :

چرا توی جونی پیر پیرِ ...

نپرسیدی ولی اون زیر لب گفت :

که از هرچی جوونی بوده سیره ...

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
من و یاد دوست شاعرم انداختین که به خاطر در امان موندن از این بلا های رفاقتی تا مدت ها شعر های خودش رو به اسم شاعر های معاصر و بعضا قدیمی برامون میخوند :) و البته سر انجام ناچار به لو دادن شد ترانه یهویی تونم خیلی خوب بود
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
امان از دست دوستان همدردی میکنم با دوستتون به طور شدید حق داشتن :) ... من نیز مجبور شدم هویتمو لو بدم :)) تشکر
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
امان ازين دوستااااا ازونجا ك با هم همسنيم (احيانا) انكار دوستامونم خيلي بي جنبه ان من شعر. اسه دبيرمون كفتم ك البته ايشون اقا بودن و بعد مجبورم كردن ك برم و شعرو بهشون بدم و در كمال تعجب ديدم ايشون جواب دادن انشالله شعرشو توي يك بست ميذارم:))
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
اماااااان امااااان :)) والا من تا حالا برا هیچ استادی یا هیچ آدم خاصی شعر ننوشتم این یه بارم اجباری طور شد ... مشتاقانه منتظر میمونم تا بخونمش :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
البته نه برای خود دبیر جان ها!!!... وگرنه خیلی ضایع میشد اقا بودن بالاخره:دی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
باریکلا به این طبع شعر. ولی امان از دوست ناباب... آخه کافه؟ قلیون؟ سیگار؟ چرا؟؟؟ وافعا چرا؟؟؟؟
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
چرا رفیق نا باب :|| کافه جای بدی نیست که ، هست ؟ :| قلیون ؟! سیگار ؟! 0_o آقای فروزان ما رفته بودیم کافه ها نرفته بودیم قهوه خونه :))
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
آهان. خب به قهوه خونه میگیم کافه (که کوتاه شده کافه سنتیه) به اون جایی که شما مد نظرتونه میگیم کافی شاپ
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١٢
٠
٠
اع جدا ؟! چه جالب مرسی که گفتید این موضوعو ولی خب ما خیلی وقته دیگه به کافی شاپ میگیم کافه مرسوم شده تو تهران اکثرا رو اسم خودشونم کافست نه کافی شاپ :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
چه دوستایی :))) شعر هم خیلی خوب بود آفرین به این بداهه گوییتون لذت بردم اون آقا پسر فهمیدن که براشون شعر گفتید؟ یه درصد فکر کن همه اینا درست بوده باشه چقدر غصه خورده :( اصلا همذات پنداریم تو حلقم :))) قدر دوستای باحالتون رو بدونید :))
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٩/١١
٠
٠
دوستانی دارم بهتر از آب روان :)) درباه ی شعر هم لطف دارید متشکر :) ... نه بابا اون آقا سوژه ی امتحان من بودن و بس :|| بهش میومد چنین اتفاقایی براش افتاده باشه که اینجوری نوشتم دیگه شما همزاد پنداری کنید . رو درد شناسی از طریق دیدن چهره ، ی من میشه حساب باز کرد :)) چشم حتما میدونم :)))
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات