نمازخانه يا حمام عمومی؟ مسئله اين است

نمازخانه يا حمام عمومی؟ مسئله اين است

نویسنده : dordanag_d

از زير انبوه كفش‌هايي كه روي هم انبار شده بودند و بيشترشان كثيف و خاكي بودند لنگه كفش آشنايي ديدم، دنبال دوستم مي‌گشتم و متوجه شدم كه در نماز خانه است. دم در ورودي نماز خانه چند ميله فلزي گذاشته بودند، كاربرد خاصي نداشتند و بيشتر جاگير و اضافي به نظر مي‌آمدند ، يكي‌شان را نگه داشتم و خم شدم تا بند كفشم را باز كنم، كه متوجه ِ چسبندگي دستم به ميله شدم، بند كفش را بي‌خيال و چند دقيقه‌اي با آدامسي كه به ميله چسبيده بود كلنجار رفتم. پس از اين پروسه فوق‌العاده طاقت فرسا، پرده‌ي قهوه‌اي رنگ ِنماز خانه را كنار زدم كه دوستم را صدا بزنم، پرده كنار زدن همانا و برگشتن همه افراد موجود در نمازخانه به سمتم همانا.

يك اتاقك سه در چهار بيشتر نبود و جمعيت به طرز عجيبي زياد بود. بعضي از آن‌ها طوري نگاهم كردند كه يعني برگرد، اين‌جا جاي نشستن نيست و البته كه حق با آن‌ها بود. اما من به زحمت پايم را در ميان جمعيت گذاشتيم، يك سري دست و پايشان را جمع كردند كه زير پا نمانند؛ بوي جوراب و قرمه سبزي تركيب خوبي نشده بود و صداي گريه‌ي دو نوزاد چند ماهه مدام روي اعصاب بود. جايي براي نشستن نبود و ايستاده ديوار را نگه داشتم و به جمعيتي كه نماز خانه را با حمام عمومي اشتباه گرفته بودند، نگاه كردم.

عده‌اي مقنعه‌هاي‌شان را در آورده و خودشان را باد مي‌زدند و صداي خنده‌شان تا نماز خانه آقايان كه پشت همين پرده كناري بود مي‌رفت، چند نفر دمر خوابيده بودند و از چادرهاي نماز موجود، به عنوان پتو استفاده مي‌كردند. عده‌ي زيادي هم نزديك پريز برق نشسته بودند و سر نوبت ِشارژ كردن گوشي‌هايشان بحث مي‌كردند. يك نفرشان با صدايي نسبتا بلند داد زد «پست جديدمو ديدي، چنتا لايك خورده زهره!» ، داد ِافرادي كه خوابيده بودند درآمد و يك سري شروع كردن به گفتن «هيس هيسسس!» کردند و زهره مذكور با فحش‌هاي زير لبي نگاه بدي به كناري‌اش انداخت.

 هنوز ايستاده بودم. دوستم را نديده بودم، حتما شبيه كفشش را ديده بودم، نزديك من زن مسني به بچه‌اش شير مي‌داد، كيف لباس نوزادش را برداشت و روي پايم گذاشت، يعني اين‌جا جاي من است. عقب‌تر رفتم، به طرز عجيبي هوا گرم بود و من متعجب به دو نفري كه داشتند در يك نايلكس غذا مي‌خوردند و در مورد رنگ موي همسايه جديدشان حرف مي‌زند، نگاه كردم. اوضاع غير قابل تحمل شده بود، دستم را به ديوار تكيه دادم و سعي كردم از ميان جمعيت به سمت در بروم. صداي ناليدن و غر زدن كساني كه خوابيده بودند از پشت سرم مي‌آمد «وقتي نماز نميخوني مجبوري بياي اينجا!» با من بودند احتمالا. به پرده قهوه‌اي رنگ رسيده بودم و انبوه كفش تا يك داخل نمازخانه آمده بود، يك خانوم بعضي از كفش‌ها را كنار زد و سعي كرد كه نماز بخواند، تلاشش بي‌فايده بود و با هم از جايي شبيه به نمازخانه بيرون آمديم و هوا را نفس كشيديم و كناري‌ام كه از مهلكه جان سالم به در برده بود، آرام گفت «خدايا شكرت».

من در حالي كه نمي‌دانستم بخندم يا ناراحت باشم، آرزو كردم كاش مي‌شد در نماز خانه آقايان دو ركعت نماز شكر به خاطر نجات يافتن از نمازخانه بانوان خواند !

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
آخ گفتی که تک تک این سکانس ها رو تو نماز خونه دیدم و عجیب تر موقع نماز جماعت این قدر این همهمه ها زیاده که حتی با تذکر امام جماعت حل نمی شه و بیشتر تاسف برانگیزه چون فاصله با نماز خونه ی آقایون یک پرده بیشتر نیست و نفر به نفر کنار اون پرده جمع می شن و هر حرفی و رفتاری..
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/١١
١
٠
من فقط این صداهایی که گفتید رو شنیدم و در مورد اتفاقاتش نمیتونم اظهار نظر کنم فقط میتونم این قول رو به شما بدم که اگه نمازخونه آقایون هم با همین "شیب ملایمی" که الان داره پیش بره خیلی زود میتونه گوی سبقت رو از بانوان بربایه!!!!!!!!!!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
کاملا ملموس نوشتید افسوس از این شرایط نامساعد. ....
tooti-h
tooti-h
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
منو یاد نماز خانه پردیس دانشگاه انداختین.
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
نمازخانه دانشگاه ما هم یه سری مثل کافه خانه مش قنبر میرن میشینن توش آدم روش نمیشه بره نماز بخونه، یعنی نمازهایی که اونجا میخونم از سرعت نور بیشتره، زود میزنم بیرون
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
آخ گفتی ...
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
بله این قضیه چیزیه که اکثرا دیدیمش و خیلی تاسف خوردیم. برای همینم من هیچ رغبتی واسه نماز خوندن توی دانشگاه ندارم. اما یه چیزی هم هست... وقتی دانشجوی بدبخت با این وضع واحدگذاری دانشگاه، مجبوره از 8 صبح تا 8 شب تو دانشگاه پشت سر هم بچپه تو کلاس، مجبوره اون وسط پنج دقه بره دراز بکشه که حداقل کمرش خم نمونه. از کارشون دفاع نمی کنم اما خب اینم هست دیگه.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٨/١١
١
٠
:) باید یه مکان جدا به عنوان استراحت گاه بزارن !
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
سلآم؛ اوهوم... موافقم :/
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
بله نیاز به استراحتگاه واقعا احساس میشه. اوضاع نمازخونه ها دیگه واقعا خیلی بده... خیلی بد...
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
همه چیز رو با جزییات خیلی خوب توصیف کرده بودید .جالب بود / ممنون
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
احسنت به خاطر این متن تون . دقیقا همین طوره .
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/١٣
٠
٠
وای خدا خیر دانشگاه آزاد رو بده ! نماز خونه که نیس استادیوم فوتباله " بزرگ "
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥