راه رفته بودم و به تو فکر کرده بودم!

راه رفته بودم و به تو فکر کرده بودم!

نویسنده : _bidar_

باید برمی‌گشتیم خانه! ماشین را جلوی خانه عمه اینا پارک نکرده بودیم. باید چندمتری پیاده می‌رفتیم تا برسیم. از روی جدول‌های آبی و سفید راه رفتم. هیچ‌کسی توی کوچه نبود. فقط ما پنج نفر بودیم. رفتم روی جدول و مثل بچگی‌هـام راه رفتم و دختر عمه‌ام پشت سر من! فکر کردم به ثریایی که امسال محرم نداریمش، به مـامانش که چقدر غصه می‌خورد حالا دخترش فوت شده!

سه سال بود دبیرستانم تمام شده بود و خبر فوت همکلاسی ِ پیش دانشگاهی‌ام حسابی شوکه‌ام کرده بود! راه رفتم و شکرش را گفتم، که این‌قدر ستارالعیوب است. صدای مداحی می‌آمد، هنوز هم صدای حسین حسین... از روی جدول‌ها راه رفتم تا خسته بشوم. آرام بودم و به کسی فکر می‌کردم که توی خواب دیده بودمش.که هر روز با ویلچر برایم گل می‌آورد و آخرش فهمیدم کیست که گل می‌فرستد. آرام بودم و به خوابی فکر می‌کردم که آقا بهش انگشتر داده بود. به این‌که خوش به حالش که ازش انگشتر گرفت!

آرام بودم. به این فکر می‌کردم چطور مامان را راضی کنم بروم سر خاک حاج بابام. اجازه نمی‌داد. بالاخره مادر است و اشک دخترش را دوست ندارد. آن سه تا شهید گمنامی که توی پارک غریب بودند و تنهایی‌شان را حس می‌کردم... راه رفته بودم و به حرمی فکر می‌کردم که دو سه ماه بعد دوباره می‌روم، به خواب‌هایی که همیشه تعبیر می‌شوند، همیشه همان چیزی که دیده شده تعبیر می‌شود.

دختر عمه‌ام آرام صدایم می‌کرد، می‌خندید! دختر هفت ساله زندگی من! فکر می‌کردم وقتی بزرگ هم بشود آن‌قدر قرار است دوستم داشته باشد؟ وقتی بزرگ شود مثل من قرار است آن‌قدر درگیر درس و زندگی بشود که خیلی چیزها یادش برود؟ ولی من که هنوز خیلی چیزها یادم بود. به خانم صاد فکر کردم که باید می‌دیدمش. روزهای زندگیم را شمرده بودم و رد شده بودم. بیست و چهارسالگی حتما قرار است خیلی شیرین باشد. به دست‌هام  فکر می‌کردم که هیچ وقت قرار نیست بفهمی چرا انقدر سرد است!

یک اتفاق می‌خواستم، یک اتفاق عادی فقط. فکر کرده بودم به این‌که دایی‌ام پیام داده بود «تهران امروز خیلی گرفته ست...» و من این‌جا گرفته‌تر بودم. برایش نوشته بودم «اینجا هم گرفته است. بدتر از تهران شما گرفته ست!» بدقولی کرده بودم و دلخور بود. وقتی می‌خندید کنار چشمش چال می‌افتاد و من آن چال را با هیچ چیزی عوض نمی‌کردم. آدم‌هایی که کاش اتفاقی بعضی‌های‌شان را می‌دیدم. فقط اتفاقی! اولویت فقط و فقط با سین بود، بعد هم خانم صاد. راستی اسم خانوم صاد چه بود؟ خسته شدم. دلم می‌خواست بروم توی پیاده روی همان برگ‌هایی که ریخته شده راه بروم و خش خش کنند و ذوق کنـم. سرم را بلند کنم و خیلی خیلی اتفاقی یکی از این بعضی‌ها را ببینم.

دست توی جیبم کرده بودم. همیشه توی جیب ژاکتم یا کیفم شکلات تلخ پیدا می‌شد. تلخ یا هم کاکائویی! همیشه پلاک آیة الکرسی‌ام روی گردنم بود و ... . راستی به این هم فکر کردم چقدر اسمم را دوست دارم، که اگر اسم خودم فاطمه نبود، حتما اسم دخترم را فاطمـه می‌گذاشتم، به پست‌هـای قبل وبلاگم هم فکر کردم و ... رسیدم جلوی ماشین،  از روی جدول آمده بودم پایین. دخترعمه‌ام را بوسیده بودم، شیشه ماشین‌مان پایین بود و لبخند زده بودم و گفته بودم «بریم؟»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar
sahar
٩٤/٠٨/٠٨
٠
٠
زیبا بود ... جمله هات خیلی کوتاه و قشنگ و بیانگر سادگی بود به نظرم...لذت بردم..
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
مرسی خانوم !
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/٠٩
٠
٠
سلآم؛ آخه لبه ی جدول جای فکر کردنه؟! به هر جهت متنو با تمام نارسائی هاش دوس داشتم... حس شعره :گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود /گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود ِ قیصر امین پورو برام داشت...روزگارت خوش... قلمت مستدآم :)
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
دیگه فکر ِ دیگه ..یدفعه یقه ی آدمُ میگیره. ممنون از نظر خوبتون :)) گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود :)مانا باشید !
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
هم دوست داشتم مطلبت رو و هم دنبال یک حلقه ی مفقوده بین این ماجراها بودم که پیداش نکردم ..
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
حلقه ی مفقوده ای که خودمم تو نوشتنش بهش نرسیدم !
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٩/٠١
٠
٠
حلقه ی مفقوده ای که خودمم تو نوشتنش بهش نرسیدم !
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات