یک شب یک پرتقال بنفش تا صبح برایم لالایی خوانده بود!

یک شب یک پرتقال بنفش تا صبح برایم لالایی خوانده بود!

نویسنده : شادی کیان

اینکه صبح زود بیدار شوی و یک پرتقال ِ بنفش بالای سرت نشسته باشد و بِر و بِر نگاهت کند اصلا عجیب نیست! عجیب نیست که همین جنابِ اصالت نارنجی و ظاهر بنفش شب تا صبح را هم برایت لالایی خوانده باشد و تو نفهمیده باشی!

از کجا فهمیدم لالایی خوانده؟ دیوار ِ روبرویی و لحافم پر بود از آب دهانِ نارنجیو بنفش. خب معلوم است وقتی مشغول لالایی خواندن بوده، اتاقم را تف مالی کرده است. با چشم‌هایی به قطر 8 و نیم میلی متر نگاهش می‌کردم که با لحن ِ بنفش و کمی خشن از  نارنجی گفت :اصلا از تو خوشم نمی‌آید، اما صبحانه آماده است.

من چکار کردم؟ مثل یک پرنسس با وقار که ندیمه‌اش او را بیدار کرده باشد لحاف را کنار زدم و بی‌توجه به موهای دسته جارویم از تخت پایین آمدم. رفتم جلوی آیینه، مثلا خودم را نگاه می‌کردم اما زیر چشمی حواسم به آقای بنفش بود. بنفشش دل ِ آدم را ویلی ویلی می‌کرد. دلم می‌خواست مثل این انیمه‌ها همان جا بنشینم و زل بزنم به آقای بنفش و دست‌هایم را به هم قفل کنم و چشم‌هایم را بیاندازم یک وری و قلبم تالاپ تالاپ ورجه وورجه کند. خب این کار را نکردم، حتی نپرسیدم تو از کجا آمده‌ای. به من چه... نپرسیدم من را از کجا می‌شناسد! اول صبحی فضولی کردن در شأن من نبود، اصلا چه کاری است! حتما می‌شناسد که آمده در اتاقم بست نشسته.

بی توجه به ویلی ویلی‌های دلم از اتاق زدم بیرون، از راهروی تنگ و کوچکِ بامزه‌ای که دیروز جارویش کرده بودم گذشتم. چه دیدم؟ صبحانه آماده بود. صبحانه را خوردم و برگشتم اتاقم .

آقای بنفش همان جا نشسته بود، لباس‌هایم را پوشیدم و آماده شدم بروم دفتر. دستگیره در را چرخاندم و فهمیدم نگاهی رویم سنگینی می‌کند. خب آدم می‌فهمد دیگر. نگویید که شما متوجه نگاه‌های سنگین به سنگینی ِ یک کامیون پر از پرتقال نمی‌شوید، می‌شوید دیگر. اصلا اگر متوجه نشوید از عجایب جهان به شمار می‌روید. اگر از آن دسته آدم‌هایی هستید که متوجه نگاه‌های سنگین نمی‌شوید بهتان تبریک می‌گویم، بروید و اسمتان را در آن کتاب بزرگه هست، آهان ... درست است، همان... بروید و اسمتان را ثبت کنید ... والا ...

خب داشتم می‌گفتم. نگاهِ سنگینِ کذابه، نگاه ِآقای بنفش بود. مثل خون آشام‌ها دست راستم را مثل این‌که به کسی حمله کنی چنگ کردم و بر فراز سرش فرود آمدم و در چنگال‌هایم اسیرش کردم، تالاپ انداختمش توی کوله پشتی‌ام و لوله‌ای بزرگ از طرح‌هایم را انداختم روی شانه‌ام و زدم بیرون، سوژه‌ی جالبی برای سرگرمی امروز می‌شود، مطمئنم ...

وقتی وارد دفتر شدم، همه دوست‌ها و کارکنان یکی یک پرتقال بنفش روی میزشان و کنار ِ دستشان داشتند، من چه حالی داشتم؟ من خونسرد بودم. اساسا این رویدادهای غیر منتظره برای من خیل هم با منتظره است. یعنی چطوری بگویم، خیلی هم برایم عادی است! دلم می‌خواست بدانم همه آن‌ها پرتقال‌های بنفش‌شان را وقتی بیدار شده‌اند بالای سرشان دیده‌اند یا مثلا یکی در کمد لباس‌هایش، یکی در اتاق پذیرایی، یکی در میان کتاب‌هایش آقا و خانم بنفش‌شان را پیدا کرده‌اند یا چگونه!

خب معلوم است که نپرسیدم؛ من که آدم فضولی نیستم. به همه آقاها و خانم‌های بنفش نگاهی انداختم. آیا آقای بنفش ِ من خاص‌تر و با جذبه‌تر نبود؟ خب باشد، یک پرتقال ِ بنفش ِخاص و با جذبه به چه درد ِآدم می‌خورد که دل آدم برایش مالش برود. والا...

از بین کارکنان گذشتم و به اتاق ِخودم رفتم. از لای در دوباره نگاهی به بیرون انداختم. آقای همکاری که همیشه لیوانی قهوه باید روی میزش باشد داشت به خانم بنفشش توضیح می‌داد که کارش چگونه است و چکار می‌کن . مثل وروره جادو حرف می‌زد، خسته هم نمی‌شد، مانده بودم 7 صبح این همه انرژی را از کجا آورده است. خب لابد از خانم بنفشی که روی میزش نشسته بود.

بماند... به ما چه... کوله‌ام را گذاشتم روی میز و زیپش را کشیدم. آقای بنفش کبود شده بود. دوباره با چنگال‌هایم بغلش کردم و از ته کوله کشیدمش بیرون. پنجره را باز کردم و اجازه دادم کمی اکسیژن به بنفش خان برسد. حالش که جا آمد گذاشتمش روی میز. دلم می‌خواست بپرسم چرا از من بدش می‌آید اما حالش را نداشتم. آنقدر نقشه ریخته بود سرم که حتی حوصله این‌که به چرندیات و مهمل‌های یک بنفش ِ چاق و خپل گوش دهم را هم نداشتم. پرونده‌ای را برداشتم و بیرون رفتم. خانم همکار ِ مقنعه سورمه‌ای، پرتقال بنفشش را دستش گرفته بود و روی کاغذ می‌کشید و وادارش می‌کرد تف کند، این‌که تف ِنیمه بنفش و نارنجی به چه دردش می‌خورد اصلا به من ربطی نداشت.

رفتم سراغ ِ مدیر پروژه‌ی همین ساختمان بغلی. امروز همه دیوانه شده‌اند، خب بگو یک نیم وجبی ِ بنفش که این همه ذوق و شوق نمی‌خواهد. خانم بنفش را گذاشته بود روی دست‌هایش و با انگشت‌هایش می‌چرخاند. خانم بنفش هم قهقه می‌زد و مثل ورق بُر می‌خورد و به حالت اولش بر می‌گشت. بدون تحویل دادن پرونده برگشتم اتاقم و کوله و لوله بزگ طرح‌ها و بنفش خان را برداشتم و زدم بیرون. برگشتم خانه. همه وسایل را انداختم یک گوشه و روی تختم دراز کشیدم. جناب بنفش را هم گذاشتم بالای سرم. نگاهش کردم و با نگاه بی‌زبانی گفتم برگردد همان خراب شده‌ای که از آن‌جا آمده و بی‌خیال ِ من شود، من حال و حوصله‌ی این‌که روزهایم متفاوت باشند را نداشتم، دلم می‌خواهد همه روزهایم مثل هم باشند، حتی از کوچکترین تغییر و تحولی هم سر سام می‌گیرم.  نظم همه جا الکی بهم بریزد که چه؟ برای متفاوت بودن یک روز؟ اصلا تفاوت برای یک روز به چه دردی می‌خورد؟  نمی خورد دیگر... نمی‌خورد.

وقتی خیالم راحت شد که بنفش خان از نگاهم افکارم را خوانده دراز کشیدم و لحافم را هم تا زیر گلویم بالا کشیدم. بعدش بلند شدم و موبایلم را برداشتم و با جناب بنفش یک سلفی ِ دوستانه انداختم. فقط برای این‌که سال‌های خیلی بعد به عنوان نوستالژی برای بچه‌هایم و نوه‌هایم تعریف کنم و بگویم که این یک روز متفاوت از بقیه‌ی روزهای‌مان بوده است و خدا هم شاهد است که همه کارکنان آن اداره هم آن روز را مثل همین دیروز به یاد دارند، انگاری همین دیروز بوده باشد.

بعد از این آینده نگری بسیار زیرکانه از جانب خودم غلتیدم روی دست ِچپم و پشتم را به آقای بنفش کردم و چشم‌هایم را بستم . انگاری ساعت زنگ خورد، با صدای دیلینگ دیلینگ آشنای هر روز بیدار شدم . بالای سرم را نگاه کردم، پوست پرتقالی که دیشب خورده بودم پلاسیده و رنجور نگاهم می‌کرد. همه کارهایی را که با آقای بنفش انجام داده بودم دوباره تکرار کردم و رسیدم دفتر. آقای همکاری که همیشه لیوانی قهوه باید روی میزش باشد داشت با تلفن با خانمی که آن ور خط بود حرف می‌زد داشت به  خانم آن ور خط توضیح می‌داد که کارش چگونه است و چکار می‌کند . مثل وروره جادو حرف می‌زد، خسته هم نمی‌شد. مانده بودم 7 صبح این همه انرژی را از کجا آورده است. خب لابد از خانمی که آن ور خط بود.  بماند ... به ما چه ...

به اتاقم رفتم و بلافاصله پنجره را باز کردم و اجازه دادم کمی اکسیژن به اتاق سرک بکشد. به پرونده‌های روی میز نگاهی انداختم و پرونده‌ای را که مدت زیادی آن‌جا خاک می‌خورد برداشتم و بیرون رفتم . خانم همکار ِ مقنعه سورمه‌ای لاک غلط گیرش را دستش گرفته بود و روی کاغذ می‌کشید و هی فشارش می‌داد که مایع سفید رنگ ِ خوش بویش را بالا بیاورد، اینکه مایع درون غلط گیر این‌جا به چه دردش می‌خورد اصلا به من ربطی نداشت. رفتم سراغ ِ مدیر پروژه همین ساختمان بغلی... یک دسته اسکانس را گذاشته بود روی دست‌هایش و با انگشت‌هایش می‌چرخاند ... اسکناس‌ها هم انگاری که قلقلکشان بدهی خرت خرت صدا می‌کردند و می‌خندیند و مثل ورق بُر می‌خوردند و به حالت اولشان بر می‌گشتند. پرونده را گذاشتم روی میز و برگشتم اتاقم و فکر کردم دنیا بدون ِ پرتقال‌های بنفش چقدر قابل تحمل‌تر است .

+++ فـــ . ا . جــــ . عـــ . ه . است ... ترسیدن از تـــَــ . فـــ . ا . و . ت . فاجعه است !

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
fascinating :) واقعا قشنگ بود، هر کی تنبلیش بشه و نخونه ضرر کرده
sh_kiyan
sh_kiyan
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
ممنون وقت گذاشتین و خوندین ... خوشحالم خوشتون اومده ...
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
خیلی خوب نوشتین .نماد گراییه فوق العاده ای بود!
sh_kiyan
sh_kiyan
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
نظر لطفتون ِ ..... ممنون که خوب خوندین ....
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٠٦
١
٠
بعضی ها هم پرتقال های بنفششون رو بین روزمره زندگیشان گم میکنن... شما میدونید سازمان نگهداری از پرتقال بنفش های گم شده کجاست؟!
sh_kiyan
sh_kiyan
٩٤/٠٨/٠٦
١
٠
همه مون گم کردیم ... همه ... فک نکنم سازمانی داشته باشن ... پرتقال بنفشا آزادن ... براشون مهم نیس کسی نگهشون میداره یا نه ... هر روز به سوژه هاشون سر میزنن و بی توجه به این همه پس زده شدن شاد و خوشحال و بی تفاوت زندگی می کنن .. و من چقدر بهشون حسودیم میشه ...
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی عااااااالی بود اصلا سر صبحی کیفوووووور شدممممممم تبریک میگم میشه ادامه بدین و مطالب دیگه ای با همین سبک و سیاق بنویسین؟
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون ... خوشحالم پسندیدین ... به امید خدا ، اگه کلمات اذیت نکنن و همکاری کنن حتما بقیه مطالب رو هم میزارم ....
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٠٧
٠
٠
خیلی خیلی خوب بود؛ واقعا لذت بردم از خوندنش؛ راستش اولش فکر کردم طولانی هست و نخوندم؛ ولی بعدش دیدم هر کی نخونه ضرر کرده :)
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/٠٧
٠
٠
واقعا ممنونم .... خیلی خوبه که دوس داشتین ... نظر لطفتون ِ ... ممنون به طولانی بودن متن توجهی نکردین ....
باران
باران
٩٤/٠٨/٠٧
٠
٠
چه باحال ناک بود
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
دقیقا ... シ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠