شمر به قصد جنگ وارد کربلا شد!
نهمین روز محرم در کربلا چه گذشت!؟

شمر به قصد جنگ وارد کربلا شد!

نویسنده : سید مصطفی موسوی اصل

روز نهم محرم (تاسوعای حسینی) شمر بن ذی الجوشن با نامه‌ای كه از عبیدا... ابن زیاد داشت از نُخیله كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود، با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز نهم محرم وارد كربلا شد و نامه عبیدا... را برای عمر بن سعد قرائت كرد.

ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه‌ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده‌ای. به خدا قسم تو عبیدا... را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و كار را خراب كردی.

شمر كه با قصد جنگ وارد كربلا شده بود، از عبیدا... بن زیاد امان نامه‌ای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس(ع) گرفته بود كه در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه كرد و ایشان نپذیرفت.

شمر نزدیك خیام امام حسین(ع) آمد و عباس(س)، عبداللّه، جعفر و عثمان فرزندان امام علی(ع) كه مادرشان ام البنین(س) بود را طلبید. آن‌ها بیرون آمدند، شمر گفت: از ابن زیاد برای‌تان امان گرفته‌ام، آن‌ها همگی گفتند: خدا تو و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟

پس از رد امان نامه، عمربن سعد فریاد زد که: اى لشکر خدا سوار شوید و شاد باشید که به بهشت مى‏روید و سواره نظام لشکر بعد از نماز عصر عازم جنگ شد.

در این هنگام امام حسین(ع) در جلوى خیمه خویش نشسته و به شمشیر خود تکیه داده و سر بر زانو نهاده بود، زینب کبرى شیون کنان به نزد برادر آمد و گفت: اى برادر این فریاد و هیاهو را نمى‌شنوى که هر لحظه به ما نزدیک‌تر مى‏شود!؟

امام حسین(ع) سر برداشت و فرمود: خواهرم، رسول خدا را همین الان در خواب دیدم، به من فرمود: تو به نزد ما مى‏آیى.

زینب از شنیدن این سخنان بیتاب شد و بناى بی‌قرارى نهاد.

امام گفت: اى خواهر، جاى شیون نیست، خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.

در این اثنا حضرت عباس(س) آمد و به امام(ع) عرض کرد: اى برادر، این سپاه دشمن است که تا نزدیکى خیمه‏ها آمده است.

امام در حالى که بر مى‏خاست فرمود: اى عباس جانم، بر اسب خود سوار شو از آن‌ها بپرس براى چه به این‌جا آمده‏اند!؟

حضرت عباس(س) با بیست سوار که زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر از جلمه آنان بودند، نزد سپاه دشمن آمده و پرسیدند چه مى‏خواهید!؟

گفتند: فرمان امیر است که به شما بگوییم یا حکم او را بپذیرید و یا آماده کارزار شوید.

حضرت عباس(س) گفت: از جاى خود حرکت نکنید و شتاب به خرج ندهید تا نزد ابى عبدالله بروم و پیام شما را به ایشان برسانم. آن‌ها پذیرفتند و حضرت عباس(س) به تنهایى نزد امام حسین(ع) رفت و ماجرا را به عرض امام رساند،  این در حالى بود که بیست تن همراهان او، سپاه عمر بن سعد را نصیحت مى‏کردند و آنان را از جنگ با حسین بر حذر مى‏داشتند و در ضمن از پیشروى آن‌ها به طرف خیمه‏ها جلوگیرى مى‏کردند.

حبیب بن مظاهر به زهیر بن قین گفت: با این گروه سخن باید گفت؛ زهیر گفت: تو نصیحت‌شان کن.  حبیب رو به سپاه دشمن کرد و گفت: بدانید که شما بد جماعتى هستید، همان گروهى که نزد خدا در قیامت حاضر شوند در حالى که فرزندان رسول خدا و عترت و اهل‌بیت او را کشته باشند. عزره بن قیس گفت: اى حبیب؛ تو هر چه خواهى خودستایى کن. زهیر گفت: اى عزره، خداى عز و جل اهل‌بیت را از هر پلیدى دور نموده و آن‌ها را پاک و منزه داشته است، از خدا بترس که من خیر خواه توام، تو را به خدا از آن گروه مباش که یارى گمراهان کنند و به خاطر خشنودى آنان، نفوسى را که طیب و طاهرند بکشند.

عزره گفت: اى زهیر تو که از شیعیان این خاندان نبودی بلکه عثمانى هستى.

زهیر گفت: آیا در این‌جا بودنم به تو نمى‌گوید که من پیرو این خاندانم!؟ به خدا سوگند که نامه‏اى براى او ننوشتم و قاصدى را نزد او نفرستادم و وعده یارى هم به او ندادم، بلکه او را در بین راه دیدار نمودم و هنگامى که او را دیدم، رسول خدا و منزلت حسین(ع) نزد او را به یاد آوردم، چون دانستم که دشمن بر او رحم نخواهد کرد، تصمیم به یارى او گرفتم تا جان خود را فداى او کنم، باشد که حقوق خدا و پیامبر او را که شما نادیده گرفته‏اید، حفظ کرده باشم.

امام حسین(ع) به حضرت عباس(س) فرمودند: اگر مي توانی آن‌ها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگذاریم. خدای متعال مي‌داند كه من نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.

حضرت عباس(س) نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست. عمر بن سعد در موافقت با این در درخواست تردید داشت. عمروبن حجاج به او گفت: سبحان الله. اگر اهل دیلم و کفار از تو مهلت می‌خواستند می‌پذیرفتی و حالا حسین از تو مهلت می‌خواهد، تو در تردید هستی!؟

عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد حضرت عباس(س) آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت مي‌دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیدا... ابن زیاد مي‌سپاریم وگرنه دست از شما برنخواهیم داشت.

 

|| مداحی و سخنرانی شب نهم محرم

در انتهای هم برای شب نهم محرم سه مداحی و یک سخنرانی برای شما انتخاب کردیم، برای دانلود کافی است روی عکس هر مداحی کلیک کنید.

 

|| از قرار ذکرهایمان هم فراموش نکنیم 

روز نهم / زیارت حضرت عباس و 72مرتبه : اَلسلامُ عَلی الحُسین وَعَلی علی بن الحُسین وَعَلی اُولاد الـحسین وعَلی اَصحاب الحُسین

روز دهم / زیارت عاشورا و صدمرتبه: أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَ نَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ‏ وَ جَعَلَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ (عَلَیْهِ) السَّلاَمُ (خدا بزرگ فرماید اجرهای‌مان را به مصیبت‌مان بر حسین(ع) و ما و شما را از خواهندگان خون او همراه با ولی اش اما مهدی(عج)از خاندان محمد(ص) قراردهد)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات