عاشق پستچی محل شدم (3)

عاشق پستچی محل شدم (3)

نویسنده : وبگردی

بهشت زهرا آن روز ، واقعا بهشت بود.علی فاتحه اش را خواند و شیشه ی گلاب را روی مزار خالی کرد.گفت :دوست صمیمیم بود،محسن،..از بچگی.بعد از اینکه از پستخونه اخراجم کردن، با هم رفتیم جنگ.داشتیم تدارکات میبردیم.اون ماشینو میروند.من ماجرای تو رو براش تعریف میکردم وکتک کاریمو با اون مردک.میخندید.وقتی خمپاره افتاد.ماشین معلق زد، آتیش گرفته بود.من پام گیر بود، اما تونستم خودمو بکشم بیرون.اما محسن بد گیر کرده بود.فرمون رفته بود تو شکمش.گفت :برو!گفتم ولت نمیکنم.داد زد الان منفجر میشه.اگه رفیقی برو!برو جای هردومون عاشق باش!جای منم زندگی کن.تنهاش گذاشتم.ماشین و محسن جلوی چشمام رفتن آسمون..بش قول دادم جای هر دو زندگی کنم.پس باید تو رو بش معرفی میکردم. گفتم :چرا؟ گفت:چون از روز اولی که اون جور ساده ودستپاچه دیدمت،همون روزی که خودکار تو دستت می لرزید، میدونستم که یه جوری به هم گره خوردیم، مثل همون خودکار ، همه ش پیش هم جا می مونیم.من و تو..راستی اشکال نداره بت بگم تو ؟ گفتم.نه ! لطفا بگو تو !ببین یعنی الان تو جانباری؟یعنی چقدر جانبازی؟گفت :عمل کردم.سه بار.آخریش ماه پیش بود.مشکلی نیست.کم کم عادی راه میرم.ولی نمیدونم میتونم عادی ام زندگی کنم؟من اونجا بودم.اما نتونستم کمکش کنم.بهم گفت:دختره رو پیدا کن! این آخرین جمله ش بود.رو به قبر کردم و گفتم :مرسی آقا محسن!گفت : نشونیتو داشتم.میخواستم پام خوب شد بیام.اما تو زودتر اومدی.مثل همیشه.به سنگ مزار محسن گفتم : من دروغگوام آقا محسن!اون نامه ها رو خودم برای خودم مینوشتم .علی گفت:منم دروغگوام.گفتم مادرم مریضه ، استخدامم کنن.مادرم خوب بود.به سنگ گفتم : من نمی خوام برم یزد.علی گفت :منم نمیخوام با دختر خاله م ازدواج کنم.مادرم دوسش داره.من که ندارم.به سنگ گفتم :منم نمیخوام تو باش ازدواج کنی!گفت :من تو رو دوست دارم.گفتم :منم تو رو!...چی؟ توالان چی گفتی خواستگاری کردی؟ آقا محسن اون از من خواستگاری کرد؟ گفت: سخته! از وقتی از جنگ اومدم؛همه بم میگن حاج علی!من حاجی نیستم.چطوری بشون بگم چه اتفاقی افتاد.فقط به تو گفتم.میدونی چرا گفتم :آره.آدم به زنش همه چیزو میگه!مردم انقدر خوابتو دیدم علی.بیدارم کن!بگو الان واقعیه.بگو میای خواستگاری! تو یه نصف اتاقم میتونیم زندگی کنیم.نگو وقتی پولدار شدم،نگو یه روز،بگو امروز! گفت،فقط مادرم میخواد پدرمادرتو ببینه!گفتم :چرا؟گفت:تنها بچه شم...پدرمادر؟نمیشه که! گفت چرا؟میخواد با مادرت آشنا شه.گفتم :سردمه.بریم !گفت :یه دفعه چی شد؟ سردم شد.بهشت زهرا یک دفعه پاییزشد.

***

میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود.تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم ، در برابر آن هیچ بود.از صبح تا شب ، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار میکردم و فقط نمیدانم چرا به خط دوم آن که میرسیدم ، دلم فشرده میشد."حالا چیکار کنیم؟"خب ، هر کاری که همه عاشقان میکنند.باید سعی کنیم به هم برسیم.چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان میشد پابرهنه دوید، اگر فقط من و تو بخواهیم... بعد از روز گورستان ، تا چند روزی ندیدمش. پاییز عاشقی بود.باد بی انصاف ، با عطر موهای علی از خواب بیدارم میکرد.اسم بقال محله،علی بود.اسم میوه فروش و حتی مسول حراست مجله، علی!جهان هم با من، شوخی اش گرفته بود.چقدر در روز باید علی علی میکردم و خود علی نبود !چند بار خواستم به بهانه ای به اداره پست بروم.دیدم جلوی همکارانش نمیشود.یک علی که میگفتی، همه ی مردان خیابان برمیگشتند.خدایا این همه علی در یک شهر!مگر یک زن چقدر میتواندیا علی بگویدو هیچکس جوابش را ندهد! یک اتاق کوچک تمرین در دانشگاه .باران شدیدی میبارید.بازیگرم از پنجره نگاه کرد و گفت:طوفان نوح شده ! همه خیابان را سیل برداشته.آن آقا هم حتما خود نوحه.منتظره مسافراشو سوار کنه !نگاه کردم.علی بود!زیر آن همه باران؛ شبیه ماهی طلایی کوچکی که از آب دور افتاده باشد!بدون بارانی ،کودکانه و نفس زنان رسیدم سلام کجا بودی؟ یه قرنه! گفت سه روزه.گفتم :تو سه روز سهروردی رو کشتن !خیره نگاهم کرد.فکر کردم بارانی که صورتم را می شست، ترسناکم کرده.گفت چرا گریه میکنی؟ گفتم :من !گریه نمیکنم.بارونه ! و با پشت دستم صورتم را پاک کردم.جتر سیاهش را باز کرد و گفت : بیا این زیر.گفتم :آخه اینجا منو میشناسن.گفت:زیر چتر وایسادی.آدم که نکشتی! زیر چتر علی، شروع به راه رفتن کردیم.حالا دلم میخواست آسمان تا ابد ببارد و باران ، بهانه بود که من و او زیر یک چتر ، تمام خیابانها را برویم.آنقدر برویم که دنیا تمام شود و علی حرف بزند.گفت : یه کم مادرم ناخوشه.میدونی، از بچگی من و دختر خاله مو، برای هم نشون کرده بود.میخواست حلقه ببریم.من نرفتم.مادرم هم افتاد!روی نیمکتی نشستیم.از زیر چترش آمدم بیرون. چتر را بست.هردو خیس آب.انگار همه ماهیهای حوض روبرو در دلم مردند.گفتم دوسش داری؟ گفت نه !...من تو رو دوست دارم.مادرم میخواد ببینتت وپدر مادرت رو !پدر مادر، چرا؟ گفت:رسمه.من تنها بچه شم.گفتم باید برم گفت:میرسونمت.گفتم نه!سوار اولین تاکسی شدم.گفت:کجا؟ گفتم:امامزاده داود! گفت شب میرسیم.گفتم :قیامت برسیم.برو!/ 

چیستا یثربی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mhv
mhv
٩٤/٠٨/٠٣
٠
٠
دو قسمت قبلی: http://jeem.ir/user.php?id=8
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٨/٠٣
٠
٠
عالی مثل قبلی ها وحتی بهتر!فقط متوجه قیامت برسیم نشدم!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٠٤
٠
٠
من هم متوجه این " قیامت برسیم " نشدم !
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
اون گفته"شب میرسیم"اونم منظورش این بوده که عیبی نداره اگه قیامت هم برسیم؛فقط برو:)))
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات