نمی‌توانست با امام نباشد. از همان کودکی نام علی زینت لب‌هایش بود. با نام و عشق علی بزرگ شده بود. حالا وقتش بود که ارادتش را به اثبات برساند. او هم جزو افرادی بود که از کوفه برای امام نامه نوشت. نه نامه‌اش از آن نامه‌هایی بود که  صاحبانش بعدا آن‌ها را انکار کردند و نه  امضایش از آن امضاهایی  که هم پای دعوت امام خورده باشد و هم نامه‌ی یزید. دعوتش خالص ِخالص بود. پر از عرض ارادت برای امام. 

کافی بود که دست خط امام را ببیند و ندای امام را بشنود که دنیا را بگذارد و به سمت امام گسیل شود. مگر می‌شود امام بخواند و او بنشیند. دل و جانش امام بود . اهل کوفه بود ولی عیار کوفی بودنش او را از یاری امام باز نمی‌داشت.

وقتی نامه‌ی امام را برایش خواندند آنچه در دلش بود بر زبان راند: به خدا قسم هر وقت مرا بخوانید اطاعت کنم، با دشمنان‌تان می‌جنگم و در رکابتان شمشیر می‌زنم تا خدا را ملاقات کنم. مزد نمی‌خواست که ملک ری بتواند او را بفریبد. می‌دانست جان دنیا امام است .خودش می‌گفت که مزدش را فقط از خدا می‌خواهد.

قاصد کوفیان شد تا پیام ارادتش را زودتر به امام برساند. سر از پا نمی‌شناخت تا امام را لبیک گوید. خودش را در مکه به امام رساند و تا کربلا ماند.

روز عاشورا تشنگی و یاران اندک امام سستش نکرد و پیشتاز بود تا جانش را فدای امام زمانش کند.از امام اجازه خواست تا جان دارد بجنگد. در میدان رجز می‌خواند: مردی هست؟ آیا مردی هست؟ خوب می‌دانست در میان نامردان و نامردمان مردی نخواهد یافت. 

مرد جنگ بود و شجاع بود. همه می‌دانستند که خاندانش به شجاعت مشهورند و جرات این را نداشتند که مردانه و تن به تن با او بجنگند. گروهی به او حمله می‌کردند و زشتی‌های درونشان را با سنگ زدن به رخش می‌کشیدند. خون از سر و رویش می‌چکید. زخمی شده بود اما هنوز تسلیم نامردان نمی‌شد.آن قدر مجروح و زخمی‌اش کردند تا دیگر توان نشستن بر اسب نداشته باشد و به زمین  خورد و آنگاه آن چه نباید اتفاق افتاد. سرش را که جز عشق حسین و امام در آن شوری نبود از تنی که تا توانسته بود زخم برداشته بود جدا کردند . کسی که نماز ظهر را به امامش اقتدا کرد عصر جانش را در طبق اخلاص درونی‌اش پیشکش امامش کرده بود.

او کسی نبود جز عابس بن شبیب، عابسی که امام شناس بود و دنیا او را از معیارش باز نداشته بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
خوشا به سعادتش..خدا معرفت و شناخت واقعی رو نصیب و روزی هممون کنه:)...تشکرات سیده بانو
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
خوش به سعادتش...تشکر دوستم
باران
باران
٩٤/٠٧/٣٠
٠
٠
اسم کتابو شما نمینویسین ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
تبلیغات
تبلیغات