خاطرات هیئت‌های بچگی

خاطرات هیئت‌های بچگی

نویسنده : b_noori

اول از روضه‌هایی که با مادرم می‌رفتم می‌گویم؛

این‌قدر کوچک بودم که درک درستی از واقعه عاشورا نداشتم و مسلما گریه‌ام نمی‌گرفت! ولی خب دوست داشتم من هم مثل بقیه خانم‌ها گریه کنم؛ برای همین چادر کوچکم را می‌کشیدم روی سرم و الکی خودم را در اوج روضه مثل بقیه خانم‌ها که اشک می‌ریختند تکان می‌دادم و حس می‌کردم الان توجه همه به من است! تازه بعد از اتمام روضه زیر چشم‌هایم را با آب دهن خیس می‌کردم که کسی شک نکند بهم! رقابتی داشتیم من و دختر خاله‌ام سر این گریه‌های الکی!

خاطره دومم هم مربوط می‌شود به شب شام قریبان و هیئت رفتن با پدرم؛

 آن شب تمام خانم‌ها پشت سر آقایان می‌آمدند و به ما دختر بچه‌ها هم یک شمع روشن می‌دادند که طی مسیر هیئت و روضه خوانی و سینه زنی‌شان دست‌مان بود! و من از اول تا آخر مسیر تمام توجه‌ام به این بود که شمع داغ آب شده روی دستم نچکد! آخر محض رضای خدا حتی یک جا شمعی مقوایی هم درست نمی‌کردند برای شمع‌ها...

=============

پی نوشت: بعد که بزرگتر شدم و نقش تدارکات را داشتم توی مجالس، همیشه حواسم بود اگر در مراسم شام غریبان شمع می‌دهیم دست بچه‌ها حتما جا شمعی داشته باشد که یک موقع خدای نکرده نسوزد دست‌های کوچولوشان.

پی نوشت 2: بیاید اینجا از خاطرات روضه و هیئت‌هایی که در بچگی با مادر و پدرتان می‌رفتید، بنویسید...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٣٠
١
٠
من هم کارایی که شما کردی رو کردم :) فکر میکنم،خاطره ی جالبی یافت شد " برمیگردم "
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٨/٠١
١
٠
من یادمه که 8 سالم بود و وقتی توی مجالس محرم شرکت میکردیم و هنگامی که زمان سجده میشد من تو سجده صدای هق هق الکی در میاوردم.هی خواهرم میزد رو دستم میگفت نکن:/ بعدشم وقتایی که واقعا صدای هق هق من نبود و صدای کس دیگری بود خواهرم باز منو میزد میگفت کار توییه://
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٤/٠٨/٠٢
١
٠
هعیییی یادش بخیر یه هیئت داشتیم از پل چوبی تهران تا امام حسین کشیده میشد دایی جانم علم دار بود ، من طبق معمول کنارش راه میرفتم و به اون همه زور بازو و ابهت افتخار میکردم و میگفتم دایی منه هاااااا.... چه زود گذشت روزهایی که من و اون یکی قولمو آخر مجلس عزای امام حسین به زور از هم جدا میکردن....چه زود گذشت....حالا مثل دو تا غریبه در حسرت با هم بودن هر سال تو مجلس امام حسین به هم میرسیم و باز هم جدایی....
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
تسلیم نشو

عاشق حرفه ای!

٩٦/٠٤/٢٥
تبلیغات