فراموش کردن تو یعنی ققنوسی در باغچه ما لانه کرده

فراموش کردن تو یعنی ققنوسی در باغچه ما لانه کرده

نویسنده : shamim_mostafazadeh

آدم بعضی وقت‌ها دلش برای کسی تنگ می‌شود که نباید بشود! و قول داده به خودش که فکر او را در ذهن نیاورد و حتی در خیالش به او سلام نکند و حالش را نپرسد. به خودش و زمین و زمان قول داده که محکم باشد و با دوش آب سرد فکرش را از سر و سینه بیرون بیاندازد. خودش را شکنجه می‌دهد با برنامه‌های فرهنگی و علمی و همایش‌های کسل کننده که سرش را گرم کند تا خاطره فلان فلان شده‌اش به پنجره کوچک و قدیمی احساس خطور نکند. اصلا خطرناکند، همه این خاطره‌های خطور کننده به ذهن، چرا که در یک کلام وجود آدم را ریز ریز و ریش ریش می‌کند و از نشانه‌هایش همین بس که موهای تن آدمی را تا پایان مرور این خاطرات سیخ نگه می‌دارد حتی اگر چند ساعت طول بکشد.

ولی باز هم آدم از بخت بدش، دلش تنگ می‌شود برای همین آدم‌هایی که از زندگی مادی و جسمی‌مان بیرون رفتند اما پاک کردن وجود عزیز ولی فلان فلان شده‌شان در گنبد کبود دلمان، گاو نر می‌خواهد و مرد کهن! فراموش کردن این آدم‌ها در حدی ست که بگویی فقنوسی در باغچه ما لانه کرده و یا سیمرغی در بالای خانه‌مان به پرواز درآمده. یعنی همین‌قدر  افسانه و همین‌قدر شیرین و عجیب !

و در این حالت است که خار در چشم و استخوان در گلو باید مدارا کرد با این دلتنگی مفرط!

حتی یک فنجان موکای داغ و مطبوع و یک شکلات فندقی هم هیجانی نمی‌دهد که آدم بخواهد دل بکند و بگوید: «دلخوشی‌ها کم نیست». وقتی دل‌مان برای این آدم‌ها تنگ‌تر از همیشه می‌شود باید محکم‌تر آب دهان را قورت داد و امیدوار بود که در آستانه فصلی سرد، من هم سرد خواهم شد. اما این دل خوش‌کنکی ست برای پنهان کردن دردی عظیم! 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
elnazi
elnazi
٩٤/٠٨/٠٤
٠
٠
ممنون...لذت بردم،موفق باشید...
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/٠٤
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودید /ممنون از شما
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات