به کربلا آب فرات قیمت جان شد
هفتمین روز محرم در کربلا چه گذشت!؟

به کربلا آب فرات قیمت جان شد

نویسنده : سید مصطفی موسوی اصل

در روز هفتم محرم، عبیدا...‏ بن زیاد نامه‌ای به عمر سعد فرستاد و از او خواست تا با سپاهیان خود بین کاروان امام حسین(ع) و آب فرات فاصله ایجاد کند و اجازه نوشیدن آب به آن‌ها را ندهد.1

ابن سعد «عمرو بن حجاج» را با 500 سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسی امام و یارانش به آب شدند.

در این روز مردی به نام «عبداللّه‏ بن حصین ازدی» كه از قبیله «بجیله» بود فریاد برآورد: ای حسین این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید و به خدا سوگند كه قطره‏ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی.

امام(ع) گفت: خدایا او را از تشنگی بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.

حمید بن مسلم مي‏گوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی كه بیمار بود، قسم به آن خدایی كه جز او پروردگاری نیست، دیدم كه عبدا... بن حصین آنقدر آب مي‏آشامید تا شكمش بالا مي‏آمد و آن را بالا مي‏آورد و باز فریاد مي‏زد: العطش! باز آب مي‏خورد، ولی سیراب نمي‏شد. این چنین بود تا به هلاكت رسید.2

امام حسین(ع) مأموریت آب آوردن از شریعه را به حضرت عباس (ع) سپرد. سى سوار و بیست پیاده همراه حضرت عباس(ع) حرکت کردند و با بیست مشک راهى شریعه فرات شدند.

نافع بن هلال جلوی گروه راه افتاد تا راه را براى دیگران باز کند، حضرت عباس(ع) مانند شیرى غرّان، سپاه دشمن و سربازان فرات را کنار مى‌زد و به آب نزدیک مى‌شد.

عمرو بن حجاج، که سردسته مأموران محافظ آب بود، جلو آمد و گفت: برای چه کار آمده‌اى؟

حضرت عباس فرمود: آمده‌ایم از آبى که ما را از آن بازداشته‌اى بنوشیم.

عمرو گفت: بنوش! گوارایت باد.

ولی حضرت عباس(ع) گفت: نه، به خدا قسم در حالى که حسین(ع) و خاندان و اصحابش، در مقابل چشمانم در تشنگى به سر مى‌برند، قطره‌اى از آن را نمى‌نوشم.

عمرو سرى تکان داد و گفت: نه، براى آنان نمى‌شود. ما را گذاشته‌اند که از این آب قطره‌اى به حسین(ع) و اصحابش نرسد.

ناگاه عباس(س) همراه با دلاوران پاکدل به شریعه زدند و مشک‌ها را پراز آب کردند. رشادت چشمگیر ابوالفضل راه هرگونه تدبیر را بر دشمن بست و آنان را متحیّر ساخت. سرانجام مشک‌ها با قامتى برافراشته در خیمه‌ها آرام یافته و تمامى تشنگان از دست سخاوت و دلیرى عباس سیرآب شدند. از آن روز لقب «سقّا» بر بلنداى وجود ابوالفضل(س) چون نشانى درخشان نمایان شد و همگى او را لایق این عنوان شمردند.

حس پدرانه کمتر از مادر نیست

جسم پسرم هست ولیکن سر نیست

با تیر زدی قبول! اما نامرد

این تیر سه شعبه مال این حنجر نیست

1 انساب الاشراف، ج3، ص180

2 ارشاد شیخ مفید، ج2، ص86

 

|| مداحی و سخنرانی شب هفتم محرم

در انتهای هم برای شب هفتم محرم سه مداحی و یک سخنرانی برای شما انتخاب کردیم، برای دانلود کافی است روی عکس هر مداحی کلیک کنید.

 

** از قرار ذکرهایمان هم فراموش نکنیم 

روز هفتم / صد مرتبه: اَنْتَ الْمالِكُ و اَنَا الْمَمْلوك (تو مالك هستي و من مملوك)

روز هشتم / زیارت عاشورا و صد مرتبه : اَنْتَ الرَّازِقُ و اَنَا الْمَرْزوق (تو روزي دهنده هستي و من روزي گيرنده)

روز نهم / زیارت حضرت عباس و 72مرتبه : اَلسلامُ عَلی الحُسین وَعَلی علی بن الحُسین وَعَلی اُولاد الـحسین وعَلی اَصحاب الحُسین

روز دهم / زیارت عاشورا و صدمرتبه: أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَ نَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ‏ وَ جَعَلَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ (عَلَیْهِ) السَّلاَمُ (خدا بزرگ فرماید اجرهای‌مان را به مصیبت‌مان بر حسین(ع) و ما و شما را از خواهندگان خون او همراه با ولی اش اما مهدی(عج)از خاندان محمد(ص) قراردهد)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
:(((
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١