اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند

نویسنده : حکیمه بالال

جایش همیشه آن تهِ ته بود. زیر همه‌ی لباس‌های دیگر درون کمد. نزدیک لباس‌های گرم زمستان که تقریبا یک بار در سال بیرون آورده می‌شدند. جایش را دوست نداشت. آن زیر باید از یک طرف سنگینی بقیه لباس‌ها را تحمل می‌کرد و از طرف دیگر مدام لباس‌های رنگارنگ را می‌دید که حداقل هفته‌ای یک بار بیرون برده می‌شدند و بر تن صاحبش می‌نشستند و این‌ها دلش را می‌آزرد. این‌که می‌دید اعتنایی به او نمی‌شود و دوستش ندارند. دو، سه سالی بود که آن‌جا بود. آمدن لباس‌های نو و رفتن قدیمی‌ها را دیده بود. و او آن‌جا آن تهِ ته کمد آرام نشسته بود و گاهی شاید حتی اشکی هم می‌ریخت.

هیچ کس نمی‌فهمید، نمی‌دانست غم لباس مشکی ته کمد را، دیده نشدنش را. دلش می‌گرفت. آخر او هم دوست داشت بر تنی بنشیند و زیبایش کند اما...

حیف، حیف که سیاه بود. حیف که رنگارنگی دیگران را نداشت. و حتی می‌دید وقتی هم که اتفاقی می‌افتاد و از آن زیرها بیرون آورده می‌شد چقدر با اکراه پوشیده می‌شد. صاحبش را می‌شناخت. می‌دید که وقتی مشکی پوش می‌شود دل خوش نیست. می‌دید چهره‌اش در هم می‌رود. بی‌حوصله می‌شود. اما خب چه می‌توانست بکند؟ نه این‌که دلش بخواهد عزایی برپا شود تا او هم از آن زیر سر بیرون آورد نه! اما وقتی دلبری آن لباس‌ها و روسری‌های رنگارنگ را می‌دید که به چشم  کلاغ سیاه زشتی به او نگاه می‌کردند دلش می‌گرفت. مثلا آن بلوز صورتی که هی می‌خواست خودش را نشان دهد و در دل دختر جا کند یا آن روسری‌های رنگارنگ که می‌دانستند هر هفته یکی‌شان حتما مهمان موها و سرش می‌شوند و یک هفته‌ای کلی ذوق کنند که انتخاب شده‌اند. باز او می‌ماند و حسرت آن زیرها ماندن. گاهی هم خودش را دلداری می‌داد که تنها نیست و مثلا کلاغ‌ها هم مانند اویند. کسی دوستشان ندارد. بعد حتی دلش به حال کلاغ‌ها هم می‌سوخت و با خود می‌گفت اصلا مگر کلاغ‌ها چه‌شان است؟ مگر آن‌ها دل ندارند؟ مگر به حسب سیاهی ظاهر، می‌شد حکم به سیاهی دل داد؟

با همه این‌ها دلش خوش بود به آن دو ماه. به دو ماهی که این بار اگر بر تن می‌نشست نه با اکراه بود و نه دل ناخوشی. دل خوش به این‌که وقتی آن دو ماه می‌آمدند، او بود که دلبری‌اش آغاز می‌شد. او بود که می‌شد مظهری هر چند کوچک برای نشان دادن غمی به اندازه‌ی تمام تاریخ. می‌شد لباس احرامِ ورود به ماهی بزرگ.

محرم که می‌آمد دیگر غمی نداشت. فراموش می‌کرد همه آن غصه‌ها را. حالا او بود و محرم و صفر و نشان عزای حسینی شدن و صاحبی که دیگر به اکراه بر تنش نمی‌کرد به حرمت مُحرِمِ محرم شدن.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران
باران
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
لباس احرام محرم ، چه تعبیر قشنگی / ممنون دوست جان بسی زیبا بود :)
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
زیبایی از خودته:)..قابل نداشت..ما هم ممنون به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
admincheh
admincheh
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
شاید لباسِ محرّم عزادار ِ مثل ما ، اما همیشه و هر کجـا..
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
شاید...عزادار واقعی باشیم ان شاالله . درکنارش پیرو و رهرو هم:)..ممنون حبیبی از حضورت
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
لباس احرام محرم تعبیر قشنگی بود :)
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
کاش به زیبایی همین تعبیر واقعا مُحرم بشیم..ممنون از شما
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
واي...فوق العاده بود...ولي من لباس مشكيم رو كلا دوس دارم زياد ميپوشمش^_^
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
فوق العادگی از خودته!:)..خب من با رنگ مشکی کنار نمیام زیاد..مگه همین دوماه که همه جوره حاضرم بپوشمش.با حس خوب..دلت سپید باشه عزیزم^__^
هاچ
هاچ
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
اصلا حسین همه چیزش فرق می کند...
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
همه چیزش...
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
شاید...عزادار واقعی باشیم ان شاالله . درکنارش پیرو و رهرو هم:)..ممنون حبیبی از حضورت
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
چرا اینجا اومدن؟!
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
زیبایی از خودته:)..قابل نداشت..ما هم ممنون
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
الان یه سوال پیش اومد! چرا عکس پیراهن مشکی مردونه گذاشتین واسه مطلب من؟ روسری مشکی هم می شد ها!
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٣٠
٠
٠
شاید چادر مشکلی هم می شد :|
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٣٠
٠
٠
چادر از این لحاظ که همیشه پوشیده میشه چندان نماد عزا نیست. باز پیراهن آقایون و روسری (واسه خانوما) شاید بهتر نشون بده...حالا چرا دونقطه صاف آیا؟!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
من خیلی دوست میداشتم،فقط کاشکی تنها تو لباس محرمی نباشیم تو همه کارمون محرمی باشیم
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
منم تورو خیلی دوست میدارم:)) ان شاالله..خدا همت بده..ماهم همت کنیم..
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٧/٣٠
١
٠
آقا سلام برغزل اشک و ماتمت - بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت - چندی گذشت در غم هجران اشک تو - پر می کشید دل به هوای محرمت .
Vania
Vania
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
پر می کشد...ممنون از شعر زیبایی که مارو هم مهمونش کردین
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
قشنگ بود
Vania
Vania
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
قشنگ خوندین..متشکر از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨