آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ

نویسنده : F_ahmadi

بچه که بودم همیشه به این فکر می‌کردم که وقتی بزرگ شدم برای ادامه تحصیل و زندگی به یکی از کشورهای اروپایی یا آمریکای شمالی می‌روم و آن‌جا سریع راه پیشرفتم را باز می‌کنم. آن‌قدر بهش فکر کرده بودم که این جزو برنامه‌های زندگی‌ام بود. تصور می‌کردم کشورم اصلا جای خوبی برای زندگی نیست. چند وقت پیش که با یکی از دوستانم صحبت می‌کردم، گفت که من از شهری که به آن تعلق دارم دوری می‌کنم. اولش خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم، اما دقیق‌تر که فکر کردم متوجه شدم خیلی هم بیراه نگفته. از کودکی به استناد این‌که محل تولد درون شناسنامه‌ام مشهد بود سعی داشتم خودم را از شهر کوچکم جدا کنم، فکر می‌کردم راه رشد و سعادت فقط در شهرهای بزرگتر و کشورهای پیشرفته‌تر است. 

اما حالا که بزرگتر شده‌ام فهمیدم تفکر اشتباهی داشتم، غافل بودم ازین که هر شهر کوچک و محرومی با تلاش‌ها و شاید خون دل خوردن‌های عده‌ای راه پیشرفتش را طی کرده است.

فهمیدم هیچکس مثلا از اهالی تهران و مشهد بارش را نمی‌بندد که بیاید و شهر من را آباد کند، فهمیدم اگر خیلی از ما اهالی «گرمه» و «جاجرم» مانده بودیم و در حد توان خودمان برای رشد شهرمان گامی برمی‌داشتیم الان وضعیت‌مان خیلی بهتر بود.

حالا هنوز هم دوست دارم که زندگی بهتر و راحت‌تری داشته باشم، اما احساس دین می‌کنم نسبت به شهر پدری‌ام، من به این‌جا تعلق دارم، شهر کوچکی که همیشه ازش شکایت داشتم که نه در حد و اندازه‌های کلان شهرهاست و نه اقلا آن‌قدر کوچک است که بتوان از آن به عنوان یک شهر خیلی محروم یاد کرد، اما خواسته یا ناخواسته بخشی از عمرمان در آن گذشته، و پیشرفت‌های هر چند کوچک‌مان را مدیونش هستیم. البته همه ما در مقابل شهر آبا و اجدادی‌مان مسئولیم، حالا به دیار خودم برگشته‌ام تا درحد توانم کاری برای پیشرفت شهر و مردم شهرم انجام داده باشم. من دست تک تک دوستانم را می‌بوسم، همان‌هایی که هر روز بهم پیغام می‌دهند که دلتنگت شده‌ایم و برگرد، برایشان آرزوی موفقیت می‌کنم . 

من می‌دانم که مشهد (یا هرکلان شهر دیگری) شاید جای بهتری بود برای زندگی، می‌دانم که آن‌جا راحت‌تر کاری مرتبط با رشته‌ام و درآمد بیشتری داشتم، تفریحات بیشتری داشتم، اما این را هم خوب می‌دانم که من متعلق به مشهد نبودم، من این‌جا در شهر کوچک خودم «گرمه»  شهری در ۱۰۰ کیلومتری بجنورد که در جایی خوانده بودم و از معلم تاریخم هم شنیدم که تبعیدگاه متخلفان دربار نادرشاه افشار بوده، راحتترم. شاید این‌جا نتوانم کار خیلی بزرگی انجام دهم، شاید نتوانم یک مجتمع تجاری یا مرکز تفریحی خیلی شیک بسازم، اما همین که می‌توانم به عنوان یک مدرس زبان به افرادی آموزش بدهم، همین که می‌توانم زبان آموزانم را به مطالعه تشویق کنم و یا یک تغییر هرچند ناچیز در فرهنگ‌ها و بعضی سنت‌های غلط شهرم ایجاد کنم، یا به عنوان یک مربی اگر موفق شوم تنها فقط اطرافیانم را به ورزش کردن تشویق کنم، دین خودم را نسبت به شهرم ادا کرده‌ام، شاید بعد از ۱۰ سال، ۵ سال یا اصلا شاید بعد از یک سال دوباره شهرم را برای دستیابی به آرزوهای کودکی‌ام ترک کنم، اما آن روز مطمئن هستم که حالم خوب است چرا که دینم را نسبت به شهرم ادا کرده‌ام و آن روز هرجای دنیا که باشم من و اهالی شهرم با افتخار و غرور نام یکدیگر را به زبان می‌آوریم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٠٣
٠
٠
ما هم یک دوست صمیمی از شهر شما داریم. چیزی که از مردم این شهر دیدم غیرتی هست که روی وطن شون دارند.
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠٨/٠٥
٠
٠
امیدوارم ایشون چهره ای خوبی از همشهریان ما توی ذهنتون ترسیم کرده باشن. اینکه آدم اهل کدوم شهره فرق نداره، این مهمه که اهل هرجا هستیم آدمهای خوبی باشیم و حال بقیه رو خوب کنیم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨