بیست و دو سالگی خاکستری

بیست و دو سالگی خاکستری

نویسنده : وبگردی

مامان می‌گفت: «گوشیتو بنداز اونور، تبلتتو بنداز اونور...» و در جوابِ «خب چیکار کنم بعدش؟» یک «زندگی کنِ» غلیظ تحویلم داد. اما زندگی چیست؟ شاید زندگی هشت صبح بیدار شدن و مشغول کارهای ریز خانه شدن و عصرها با دوست‌ها گردش رفتن باشد. شاید هم صبح‌ها بیدار شدن و بگو بخند با خانواده باشد، کتاب خواندن و سریال‌های دسته جمعی دیدن و زنگ زدن به دوستی از دوران دانشگاه یا دبیرستان. شاید کلاس‌های مختلف رفتن باشد. شاید اصلا زندگی بیست و دو سالگی، پیدا کردن نیمه گمشده باشد و تلاش برای رسیدن به او. اما هیچ‌کدام این‌ها تعریف زندگی من نیست. صبح‌های تا عصر خواب و شب‌های تا صبح بیدار. مچاله شدن گوشه خانه‌ای که تنهایی‌ام را از دید همه پنهان می‌کند. شوخ طبعی ساختگی و سلفی‌های توی اتاق. زندگی من چیست به جز چند جمله‌ای از کتاب‌ها، بجز دلتنگی‌های کِــــش آمده برای زندگی؟ مامان مشغول زندگی بود که من گوشی را بالاتر گرفتم و گفتم: «بیخیال»

============

منبع:

http://theblueroom.blogfa.com/post/14

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
واقعی و خب متاسفانه واقعی!
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات