دلهره چیزی نیست اما هست. پاییز دوست داشتنی می‌آید و دلهره‌ها توی شکمت باد می‌کنند. دلهره‌های نقطه‌ای و کوچک مثل یک گیاه خودرو رشد می‌کنند و تا نزدیکی گلویت بالا می‌آید. بیدار می‌شوی دلهره داری، می‌خوابی دلهره داری، راه می‌روی دلهره داری، حرف می‌زنی دلهره داری. هر کار می‌کنی بیرون نمی‌رود، جدا نمی‌شود، جم نمی‌خورد.

توی شکمت جایی ست عمیق و بزرگ که خانه‌ی اوست. آدرس و پلاک ندارد. هر روز صبح دوربینش را در می‌آورد و از پشت چشم‌هایت به همه چیز نگاه می‌کند. آدم‌ها نقطه‌های قرمز و زرد و سبز و آبی می‌شوند که ترسناک‌اند و دلهره به همه جای شکمت مشت می‌کوبد. زن بارداری هستی که هیچ وقت قرار نیست وضع حمل کنی. دلهره توی شکمت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و تو می‌شوی، او. همه چیز می‌شود، او. آنقدر وحشتناک است که دلتنگی را هم می‌کشد و جای هیچ چیز را توی دلت باقی نمی‌گذارد. خیابان‌ها طولانی می‌شوند، دقیقه‌ها نفس نمی‌کشند، صورت آدم‌ها بدون چشم و دهان می‌شود و شانه‌هایت را تا جایی که بتوانی توی خودت جمع می‌کنی که نترسی. از هیچ فیلم ترسناکی وحشت نمی‌کنی اما شب‌ها که می‌خوابی و صبح‌ها که بیدار می‌شوی انگار وسط فیلم ترسناکی نشسته‌ای که هنوز نقشت معلوم نیست. همه چیز درونت یخ زده است و به جز هوای سرد چیزی از بینی‌ات بیرون نمی‌آید. پرنده‌ها می‌خوانند، درخت‌ها قد می‌کشند، روزها جلو می‌افتند اما دلهره هیچ جا نمی‌رود. شاید یک روز چاقو را برداری و تا انتها توی شکمت فرو کنی. باید از دستش هر چه زودتر راحت شوی.

==============

منبع:

http://makous-mahi.blogfa.com/post/475

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨