ماه در چنته من است

ماه در چنته من است

نویسنده : aynaz_sahrivar

برخلاف تمام مقاله‌های اینترنتی که خوانده بودم، فیلم‌هایی که دیده بودم، ماه فرق می‌کرد. همان ماهی نبود که برایش به آب و اتش زده بودم، خاکستری بود و خاکستری بود و خاکستری... آن هم از آن افسرده کننده‌هایش. از آن‌هایی که می‌برندت به روزی که برای گل‌های پژمرده‌ات زار زدی. روزی که از باران متنفر شدی؛ خودم را بی‌دست و پا می‌دیدم. اولین انسان نبودم، ولی اولین ترسوی پا گذاشته به ماه بودم. همه چیز با آن پایین فرق می‌کرد. همان لابه لا ها نشسته در آغوش زمین، من بودم و حسی مبهم. فهمیدنش سخت بود و مطمعنا کار من نبود، همه حرف‌هایی را که در مورد ماه زده می‌شد را باور داشتم مخصوصا آن یکی را که می‌گفت «گرگ‌ها زمان کامل شدن ماه وحشی‌تر می‌شوند»

روزهای جذر و مد که فاصله زمین تا ماه کم‌تر می‌شد، گرگ درونم رهایم نمی‌کرد. ساکن شدن در ماه را می‌خواست. حالا که فاصله‌ی چند صد کیلومتری ماه به چند تا سانت تبدیل شده بود دلم زمین را می‌خواست. ساکن بودن در زمین را. جنس ترس‌هایم متفاوت است اما این یکی ترسی غریب است. حالا برای ماه ارزشی ماورائی قائلم بودم. این ارزش شاید از سر ترس بود. ترس از یک ناشناخته‌ی زیبا، حال که این ماه غمگین افسرده پر چاله تیره و تار سرد و خالی از سکنه را می‌بینم جنس ترسم فرق دارد.

وقتی خودت را پیدا می‌کنی. آن هم روی ماه خودت را چیزی جز انسان ناچیز و ناتوانی نمی‌بینی که دستش به قمر کوچکی رسیده. با خودت می‌گویی این ماه است. همانی که سال‌ها آرزوی لمسش را داشتی. ماه تمام عمر اسمم را داشت و من  هیچ. مشتی از ماه حق من بود. تمام عمر ماه مال من بود و من صاحبش نبودم. ماه را با خودم به زمین آوردم، دور از چشم هر کسی. شش سال پیش برای آخرین بار دستم را روی صندوقچه‌ای کشیدم که ماه را در آن حبس کرده بودم. چیزی جز غبار نبود. غباری خاکستری و براق! غباری که به جنون می‌کشاندم. برای آخرین بار که لمسش کردم. غبارش روی دستانم نشست. هنوز هم روی دستانم هست. دستانم ماه شده‌اند. دو ماه در اطراف من می‌درخشند. حال ماه در چنته من است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
تبلیغات