روایتی از رجز خوان دشت نینوا

روایتی از رجز خوان دشت نینوا

نویسنده : نجمه عرفانیان

سپاه حسین بن علی(علیه السلام) به کربلا نزدیک می‌شد. سیاهی سواری از دور به چشم می‌خورد. سوار بسیار تند می‌تاخت و کاروان حرکت خود را آهسته‌ترکرد تا او را شناسایی کند. نزدیک‌تر که شد، یکی ازکاروانیان فریاد زد: «او ابوالشعثا است. ازطایفه‌ی «کنده» و تیرانداز کوفه است.» مرد سواره نزدیک کاروان اسب را آهسته نزد حسین بن علی(ع) راند. وقتی به او رسید آرام ازمرکب پیاده شد. به امام عرض ادب کرد و قبل ازآن که کاروان به حربن یزید ریاحی برسد میل خود را برای پیوستن به لشکر و یاوران امام اعلام نمود.

تمام مسیر در دلش غوغایی بود و عاقبت این جنگ را نمی‌دانست، باخودش می‌گفت: «چطور مسلمانانی کمر به جنگ و قتل خاندان پیغمبر بسته‌اند؟» و در دلش برای هدایت آنان دعا می‌کرد.

هنگامی که کاروان به حر رسید، ابوالشعثا از دور می‌دید که پیکی با حر سخن می‌گوید و حامل نامه‌ای ست. وقتی جلوتر رفت، مرد را شناخت و قلبش از این که آشنایانی را درسپاه عمربن سعد می‌دید سخت آزرده شد. به سمت پیک رفت و گفت: »تو مالک بن نسیر نیستی؟» مردگفت: «بله». غم دل ابوالشعثا فزونی یافت وخطاب به او گفت: «این چکار ناشایسته‌ای است که به دنبال آن آمده‌ای؟ چطور عبدالله بن زیاد را در زیاده خواهی اش یاری می‌رسانی؟ مگرنمی‌بینی که او مقابل حسین بن علی ایستاده است!؟  عبیدالله پیشوای ناحقی است که تو را به آتش جهنم فرا می‌خواند»

گرچه هر اندازه موسم جنگ نزدیک‌ترمی‌شد، اندوه ابوالشعثا نیز بیشتر بود اما ازطرفی یقین به حقانیت حسین در دلش قوت می‌گرفت. روز عاشورا و درمیانه‌ی میدان، خطاب به لشگرعمربن سعد چنین رجز می‌خواند:

من یزیدم و پدرم مهاجر (مهاصر) است.

از شیربیشه شجاع‌تر هستم.

خدایا من حسین را یاری می‌کنم،

از ابن سعد دوری می‌جویم و او را رها می‌کنم.

چون از تیراندازان چیره دست کوفه بود تا توان داشت به لشکر عمربن سعد تیرانداخت. تا آن‌جا که سرانجام خودش به دست آنان به شهادت رسید. ابوالشعثاء یزیدبن زیاد کندی از اولین شهدای کربلا بود.

 

پی نوشت: رسم وفا (گذری بر زندگی شهدای غیرهاشمی کربلا) ، رفیعه رضاداد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
چرا این شهید اینجا هم غیب افتاده؟ خدا به دل های هممون نور حقانیت بتابونه.. تشکرات نجمه جان:)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
آره عجب شخصیتهای مغفولی داره کربلا...:'(
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات