من نمی گویم؛ هیچ نمی‌گویم

من نمی گویم؛ هیچ نمی‌گویم

نویسنده : gisoo_f

من قبلا زیاد حرف می‌زدم. از همه چیز می‌گفتم. از خوشی‌ها، غم‌ها، ناگواترین‌ها، صورتی‌ترین‌ها. الان اما از گفتن، از حرف زدن اشباع شده‌ام. دیگر نای صحبت کردن ندارم. دیگر حال ندارم تعریف کنم که فلان روز فلان اتفاق افتاد و من لرزیدم، فرو ریختم، نابود شدم.

من سکوت می‌کنم. حرف‌هایم را می‌ریزم توی یک کوله کوچک. هر از گاهی خوب‌هایش را بیرون می‌کشم، تعریف می‌کنم. با آب و تاب تعریف می‌کنم. بدهایش را اما می‌گذارم همانجا باشد و هر از گاهی، حرف‌های تو، نگاه‌های تو، تلوتلو خوردن‌های تو، نیش و کنایه‌های تو من را از نو فرو می‌ریزد. از نو نابود می‌کند. درزهای کوله پشتی‌ام می‌شکافد. همه حرف‌ها از درزهایش می‌ریزد بیرون، اشک می‌شود، سر می‌خورد روی گونه‌هایم. تیغ کندی می‌شود، هی کشیده می‌شود روی شاهرگم.

من اما نای صحبت کردن ندارم. نمی‌گویم چه مرگم شده. نمی‌گویم چه کسی چنگ انداخته، دل و روده‌ام را از حلقم کشیده بیرون. هیچ نمی‌گویم، خفه می‌شوم. هی نگاه می‌کنم، هی اشک می‌ریزم، هی در سکوت نابود می‌شوم.

من روزی هزار بار خودم را زار می‌زنم. روزی هزار بار تو را زار می‌زنم. اما حاضر نیستم یک کلمه حرف از دهان وامانده‌ام بیرون بکشم. قبلا از این جلف بازی‌ها در می‌آوردم. هی می‌گفتم، هی ناله می‌کردم، هی روی بقیه خون بالا می‌آوردم. الان اما در همین سکوت مردن را ترجیح می‌دهم. من دیگر نای گفتن ندارم. حتی نای گفتن یک کلمه...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٣٠
٠
٠
حس خسته بودن آیا یا بی رمقی برای حیات پویا؟
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
یا در تکاپو انتخاب عشق هستید گیسو عزیز؟کدام یک؟
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات