فصل یک کابوس رویایی / قسمت اول

فصل یک کابوس رویایی / قسمت اول

نویسنده : Behnam_Abdollahi

خودم مطمن نیستم؛ می‌گویند دچار فراموشی شده‌ام. خیلی سخت است حرف آدم‌هایی را که اصلا نمی‌شناسم را باور کنم. آدم‌ها... یک مرد لاغر با ته ریش و لباس نظامی و قد بلند. پسری به اسم صابر که عینک ته استکانی‌اش داد می‌زند بچه درس خوانی ست. اما آن زن! آن زن مهربان را از همه بیش‌تر دوست دارم، تمام فکر و ذکرش پیش من است. این آدم‌ها ادعا می‌کنند خانواده‌ی من هستند. با این‌که راهی جز اعتماد به آن‌ها ندارم ولی باز نمی‌توانم گرم شوم. مثل یک مادر واقعی سر روی شانه‌های آن زن بگذارم و تکیه بدهم بر پدر. 

دیشب ساعت هشت بود که به هوش آمدم. هنوز نفهمیده‌ام دلیل بی هوشی‌ام چه بوده؟! چشمانم را که باز کردم آدم‌های زیادی دور و برم بودند. از سرباز گرفته تا دکتر و پرستار. و دخترهایی که ادعا می‌کردند دوست صمیمی من هستند. مگر می‌شود آدم دوست صمیمی‌اش را فراموش کند؟ از همان لحظات اول صابر عکس‌هایی را نشان می‌داد که دختری چهارده-پانزده ساله در همه عکس‌ها می‌خندید. چهره‌ی این عکس با چهره‌ای که صبح توی آینه دیدم یکی بود.

ولی لباس‌هایش نه... دخترک توی عکس شبیه دخترهای پولدار و شیک پوش بود. یعنی واقعا امکان دارد که آن‌ها خانواده من باشند؟!

ساعت نه شب همه رفته بودند جز آن زن مهربان که با کلی اسرار و التماس پیش‌ام مانده بود. کاش او هم می‌رفت، سخت است کنارم باشد و نتوانم چند کلام هم با او سخن بگویم. لااقل بهانه‌ای برای سکوت دارم. چه بهانه‌ای بهتر از این‌که نمی‌توانم حرف بزنم و زبانم قفل شده.

فقط امیدوارم که این آدم‌های خوب و مهربان آشناهایم باشند. نمی‌دانم اسم این فصل زندگی‌ام چیست؟ فصل یک کابوس رویایی... 

==============

توضیح: ممنون از نگاه‌های گرم‌تان، داستانی که خواندید اولین قسمت بود از داستان ادامه‌دار فصل یک کابوس رویایی. این داستان صرفا در سایت جیم منتشر می‌شود و به قلم خودم نوشته شده است. امیدوارم با پیشنهادات و انتقادات‌تان سبب انتشار قسمت‌های بعدی این داستان شوید. هر گونه کپی برداری با ذکر نام نویسنده مجاز است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات