صفر / داستان کوتاه.قسمت دوم

صفر / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

صابر از اتاق‌اش بیرون آمد. برادرش، حمید، را دید که روی زمین دراز کشیده و مشغول نگاه کردن برنامه‌ی کودک بود. نزدیک حمید رفت و در گوش‌اش گفت: « حمید یه دقیقه بیا توی اتاق؛ کارت دارم!» حمید گفت: « نمی‌خوام! دارم کارتون نگاه می‌کنم!» صابر گفت: « بیا کار واجب دارم باهات!» حمید گفت: « نه؛ نمیام! همین جا بگو خب!» صابر گفت: « اَه...! خب وقتی کارتونه تموم شد، بیا! باشه؟» حمید گفت: « باشه.» خودِ صابر هم کنار حمید نشست و منتظر ماند تا برنامه‌ی کودک تمام شود. بعد، هر دو با هم به اتاقِ کوچک‌شان رفتند.

صابر از حمید پرسید: « تو چقدر پول جمع کردی تا حالا؟! چند تومن توی قولک‌ت داری؟» حمید گفت: « هیچی! تا حالا یه قرون هم، تو قولک‌م ننداختم!» صابر گفت: « پس این همه پول از بابا می‌گیری، چی‌کار می‌کنی؟!» اخم‌های حمید درهم رفت و گفت: « دوست دارم! پول خودمه!» و بلند شد که بیرون برود؛ اما صابر دست او را گرفت و دوباره، نشاند. حمید نشست و چهره‌ای عبوس، به خودش گرفت.

صابر گفت: « حمید دوست داری یه دوچرخه بخریم؟!» چشمان حمید گرد شد و گفت: « یه دوچرخه‌ی نو؟!» صابر گفت: « نوئه نو!» حمید هیجان زده شد و گفت: « آره پس چی!» صابر گفت: « پس باید چند ماه پول‌هامون رو جمع کنیم. تو ماهی چقدر می‌تونی جمع کنی؟» حمید شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: « نمی‌دونم! من که حساب کردن بلد نیستم!»

صابر بلند شد و به طرف کیف مدرسه‌اش رفت. دفتر و مدادی را از داخل کیف‌اش بیرون آورد و پیش حمید برگشت. صفحه‌ی آخر دفترش را باز کرد و به حمید گفت: « خب...! تو بگو تا من برات حساب کنم.»

حمید گفت: « بابا هر روز یه دونه ده تومنی به من می‌ده.» صابر گفت: « سی تومن‌ هم به من می‌ده. تو با پول‌ت چه کار می‌کنی؟» حمید گفت: « یه دونه آدامس فوتبالی می‌گیرم. با عکسش، می‌ریم با جواد بازی می‌کنیم.» صابر گفت: « خب... . سی ضرب در ده، می‌شه سی‌صد تومن.» لبخندی زد و گفت: « خیلی خوبه! حالا برای خودم رو حساب کنم... . من هر روز، بیست تومن پول کرایه‌ی اتوبوس می‌دم. پس برای من هم ده تومن می‌مونه که همون می‌شه سی‌صد تومن توی ماه. سی‌صد و سی‌صد، با هم می‌شه شیش‌صد. حالا اگه پول دوچرخه رو به شیش‌صد تقسیم کنیم، میشه... ده!» صابر دست راستش را مشت کرد و محکم رو به جلو پرتاب کرد؛ در حالی‌که آرنجش، تا بود و گفت: « آخ جون!» حمید که دهان‌اش باز مانده بود، پرسید: « چی شد؟!» صابر گفت: « اگه فقط ده ماه پول تو جیبی‌هامون رو جمع کنیم، می‌تونیم یه دوچرخه بخریم!» دهان حمید بازتر شد و پرسید: « یعنی فقط ده ماه؟!» صابر گفت: « آره، آره! فقط ده ماه!» حمید بی‌اختیار شروع به بالا و پریدن کرد و هم‌زمان داد زد: « هورا هورا... هورا هورا!» صابر دست‌اش را روی بینی‌اش گرفت و گفت: « یواش...! حالا مامان فکر می‌کنه چه خبره! بشین.» حمید نشست. هر دوشان می‌خندیدند!

حمید دست برد داخل جیب پیراهن‌اش و یک سکه‌ی ده تومنی بیرون آورد. سکه را به صابر داد و گفت: « بیا؛ این پول امروز من!» صابر هم سکه‌ای از داخل کیف مدرسه‌اش بیرون آورد؛ روی سکه‌ی حمید انداخت و گفت: « این‌ام مال من!» از خوردن سکه‌ها به هم، صدایی تولید شد که صابر و حمید را حسابی ذوق‌زده کرد.

صابر گفت: « فکر کن! وقتی دوچرخه بخریم، صبح تا شب با هم بازی می‌کنیم. با هم می‌ریم تا پارک نسترن، دور تا دورش رو با دوچرخه، می‌گردیم! اصلا می‌ریم تا میدون کاج اونجا با هم بستنی می‌خوریم. حتی... حتی می‌تونیم دوچرخه رو به بچه‌های محل کرایه بدیم و ازشون پول بگیریم؛ دوری یه تومن یا دو تومن! اون وقت کلی پول هم گیرمون میاد!»

حمید گفت:« خدایا! کی ده ماه دیگه، می‌رسه؟! من دوچرخه می‌خوام!» صابر گفت:« چشم به هم بزنی تموم شده!» بعد، دوباره نگاهی به صفحه‌ی دفترش انداخت. به ناگاه، خنده‌اش جمع شد و دوباره شروع به حساب  کرد. بعد از چند ثانیه، نفس عمیقی کشید و بغض در چشمان‌اش جمع شد. همان‌طور که به صفحه‌ی دفترش، خیره مانده بود؛ مدادش را بالا آورد و به لبانش فشار ‌داد. حمید با تعجب پرسید: «چی شد یه دفه!» صابر نگاهی به حمید انداخت؛ آب دهانش را فرو برد و سرش را تکان داد. بعد در حالی که به موکت نگاه می‌کرد، گفت: « من اشتباه حساب کردم! یه صفر کم گذاشته بودم! ده ماه طول نمی‌کشه، صد ماه طول می‌کشه!» حمید گفت: « صد ماه...! خب... عیب نداره صد ماه پول‌هامون رو جمع می‌کنیم!» صابر گفت: « حمید می‌دونی صد ماه چقدره؟ یعنی بیشتر از هشت سال!» با شنیدن این حرف، خنده از صورت حمید، آرام آرام محو شد!

یک نفر، چند بار سکه‌ای را به در خانه ‌کوبید. مادر که در حیاط نشسته بود، رفت و در را باز کرد. بعد، صدا زد:« حمید! بیا جواد اومده سراغت.» حمید چند لحظه به چشمان صابر نگاه کرد. صابر هم‌چنان سرش را پایین انداخته و ساکت بود. حمید آرام دست‌اش را به طرف دو سکه‌ی ده تومنی که روی زمین افتاده بود برد. هم‌زمان، قطره‌ای اشک از چشم‌اش بیرون چکید. یکی از سکه‌ها را برداشت و اشک‌اش را پاک کرد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

صابر از روی صندلی بلند شد و تمام قد ایستاد. رو به مسئول کارگزینی کرد و گفت: « نه! دوچرخه سواری هم بلد نیستم! می‌دونی چیه؟! بعضی‌ها دارایی‌شون در حد صفره، ولی من همون صفر رو هم توی زندگی‌م نداشتم!» سپس، به طرف در برگشت و از اتاق بیرون رفت!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٥
٠
٠
خیلی خوب شده تا اینجاش. یه سوال؛ این موقعیت هایی که توی داستان شما خلق کردی، مثلا گفت و گوی این دو تا داداش و آروزی دوچرخه دار شدن، حاصل چیه؟ تخیل یا پر و بال دادن به تجربه‌های شخصی یا استفاده از تجربه‌های دیگران؟ یا چیزای دیگه؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٠٥
٠
٠
ممنون. خب داستان همین‌جا تموم میشه و دیگه ادامه نداره.** این داستان بر اساس خاطره‌ی یکی از دوستام بود که می‌گفت وقتی خیلی بچه‌تر بودن، داداشش میاد میگه:«بیا پولامونو جمع کنیم و یه دوچرخه بخریم.» و ادامه‌ی داستان هم دقیقا همین چیزی میشه که من نوشتم؛ اولش کلی ذوق و شوق می‌کنن ولی داداشه دوباره حساب می‌کنه و می‌بینه که یه صفر کم گذاشته بوده! البته، ابتدا و انتهای داستان ساخته‌ی تخیل خودمه، وگرنه اون دوستم اوضاع مالی فعلی‌شون خوبه و وقتی هم که بزرگتر می‌شن، پدرشون براشون دوچرخه رو می‌خره.** برای نوشتن حرف بچه‌ها هم، بیشتر سراغ رفتار و گفتاری رفتم که خودم توی بچگیام داشتم.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
کار خوبی از آب در آمده بود. مرسی که پروسه نوشتنش رو با من در میون گذاشتید :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
تشکر :) ** بیشتر داستان‌هایی که می‌نویسم، تقریبا همچین پروسه‌ای رو دارند. حالا می‌خواید ازین به بعد، ایده اصلی داستان رو هم بنویسم؟ :) ** از نظر خودم و اون معیارهایی که یه داستان باید داشته باشه، و اگه بخوام داستان‌های خودم رو با هم مقایسه و سطح‌بندی کنم، این داستان سطح "دو" بود. خب البته سلیقه‌ها متفاوته و شاید شما با این داستان، بیشتر از سایر داستان‌ها ارتباط برقرار کرده باشید. مرسی از حضورتون.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/٠٧
١
٠
ممنون از شما که وقت گذاشتید برای جواب دادن به من :)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
چه خوب بود! پردازشش خوب بود منم باهاشون وقت شادیشون بالا پایین پریدم :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
ممنون. به این میگن یه همزادپنداری واقعی :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦