صفر / داستان کوتاه.قسمت اول

صفر / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

صابر بیرون اتاق کارگزینی نشسته بود. با انگشت اشاره و شست دست راستش، انگشتان دست چپش را به نوبت می‌گرفت و طول‌شان را طی می‌کرد. بالاخره مسئول کارگزینی اسم او را صدا زد. بلند شد و به طرف اتاق رفت.

وارد اتاق شد. سلام داد و نشست. مسئول کارگزینی، با صدایی که از ته گلویش درآمد، جواب سلامش را داد. بعد همان‌طور که نگاهش به برگه‌های داخل دستش بود و فقط گاهی، نگاه کوتاهی به صابر می‌انداخت، شروع به سوال پرسیدن از صابر کرد: «با این سن کم‌ت، ماشالا چه سابقه کاریِ بلندبالایی داری!» صابر گفت: «دوازده ساله بودم که پدرم از دنیا رفت! برای تامین خرج خانواده و کمک به مادرم، مجبور شدم از همون موقع برم سر کار.»

مسئول کارگزینی پرسید: « مدرکت تحصیلی‌ت چیه؟» صابر گفت: «تا اول راهنمایی خوندم. بعد از اون دیگه نتونستم درس بخونم!» مسئول، پوزخندی زد و گفت: «اول راهنمایی! ما برای این کار، لیسانسه می‌خوایم! باید لیسانس داشته باشی.»

صابر گفت: «من شش سال انبارداری کردم. همه کاری رو که شما می‌خواید، بلدم!» مسئول گفت: «راستی چرا از شرکت قبلی دراومدی؟! خودت دراومدی یا اخراج شدی؟» صابر گفت: «قبلا همه چی، دفتر، دستکی بود! همه‌‌ی حساب، کتاب‌مون رو روی کاغذ می‌نوشتیم. ولی این آخریا، همه چی کامپیوتری شد! من هر کاری کردم، یاد نگرفتم که با کامپیوتر کار کنم؛ به همین خاطر، از کار، بی‌کار شدم!»

مسئول گفت: «چرا نتونستی یاد بگیری؟! کار کردن با کامپیوتر که کاری نداره!» صابر جواب داد: «کامپیوتر، همه چی‌ش به زبان انگلیسی بود! من خوندن و نوشتن انگلیسی رو خوب بلد نیستم! اسم اجناس خارجی انبار رو هم، به مرور و از روی شکل نوشته‌هاشون، یاد می‌گرفتم و می‌خوندم!»

مسئول، آرنج‌هایش را روی میز گذاشت؛ انگشتانش را در هم قلاب کرد و گفت: «خب این‌جا هم تموم کار ما با کامپیوتره!» صابر گفت: «خب ...! می‌تونم کمک انباردار وایسم!» مسئول جواب داد: «اونم باید بلد باشه! بعضی وقتا انباردار نمی‌آد یا می‌ره مرخصی، کمک انباردار باید جنس‌ها رو تحویل بگیره! خودت که از من واردتری!»

صابر، سرش را پایین گرفت و با انگشتانش، خیلی آرام پیشانی‌اش را خاراند و چند بار، موهایش را چنگ زد. سپس، رو به مسئول کرد و پرسید: «کار دیگه‌ای ندارید که به کامپیوتر مرتبط نباشه؟!» مسئول گفت: «کار دیگه...! اوم... . ما... یه مامور پخش داریم که شاید تا آخر ماه انصراف بده! البته رفتنش هنوز قطعی نشده؛ ولی اگه رفت، می‌تونی جای اون وایسی؟!» صابر، انگشتانش را مشت کرد و جواب داد: « آره... آره می‌تونم!»

مسئول که هنوز هم، چهره‌ای سرد و بی‌روح داشت، گفت:« گواهینامه داری که؟» مشت صابر باز شد و انگشتانش در هوا آویزان ماندند! بعد از مکث کوتاهی، صابر جواب داد: «نه، ندارم!» مسئول پرسید: «ماشین روندن رو که دیگه بلدی؟!» صابر سرش را تکان داد و گفت: «نه بلد نیستم!» مسئول دوباره پوزخندی زد و گفت: «هیچی نمی‌تونی برونی؟! ماشین... موتور... حتی دوچرخه! دوچرخه سواری بلدی؟!» با شنیدن کلمه‌ی «دوچرخه»، خاطره‌ای مانند برق از جلوی چشمان صابر عبور کرد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
درووووووووود آقای علوی چطورین خوبین؟ :دی ... خب اول اینکه من واقعا واسم جالبه که تا آخر داستان بتونم یه ربطی بین اسم و محتوا پیدا کنم و شما نگیننننن، خودم می خوام بفهمم. :) .... یکی از بزرگان و مهربانان همیشه میگه توی داستان جمله های اضافه نباشه و مستقیم گویی نباشه خیلی بهتر میشه :) مثلا آخر خط سوم از پایین، "" مشت صابر باز شد و انگشتانش در هوا آویزان ماندند! بعد از مکث کوتاهی، صابر جواب داد: «نه، ندارم!» مسئول پرسید: «ماشین روندن رو که دیگه بلدی؟!» "" اون جمله ی "" بعد از مکث کوتاهی، صابر جواب داد: «نه، ندارم!» "" به نظرم اگه نباشه بهتره. چون جمله ی قبلیش "" مشت صابر باز شد و انگشتانش در هوا آویزان ماندند! "" خودش به تنهایی می رسونه که صابر گواهینامه نداره و یه جورایی وا رفته. :) و یکی دیگه اینکه توی دیالوگ ها خیلی علامت تعجب به کار رفته. خیلی جاها لازم نیست. :) آقای علوی من واقعا در حدی نیستم که بخوام پا توی کفش اساتید بکنم ولی نظرمو گفتم، چون نویسنده ها از شنیدن نظر بقیه خوشحال میشن ^_^ پوزش می طلبم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
سلام. :) چه عجب بعد از مدت‌ها نظر گذاشتید!!! (اینجا واقعا جای تعجب داشت. :) ) ** ربط اسم و داستان تو قسمت بعدی کاملا مشخص میشه و توی جمله‌ی آخر صابر یه نقش کلیدی رو بازی می‌کنه. البته شاید اسم داستان رو با اعراب اشتباه خونده باشید! ** خب بالاخره باید جواب اون مسئول رو بده و اینجا که شما گفتید، مخاطب اصلیش مسئول هست نه خواننده داستان. و طبیعتا مسئول کارگزینی هم منتظر جواب کلامیه، نه ایما و اشاره! ** راجع به ایراد از علامتهای تعجب، درسته. الآن که نگاه می‌کنم، بعضی جمله‌ها نیازی به علامت تعجب ندارند. نزدیک 4- 5 جمله. البته این موارد جز قواعد ویراستاریه و ایراد داستان نویسی محسوب نمیشه. ولی در هر حال، وارده.** خواهش می‌کنم. شکست نفسی می‌کنید :) . قلم شما ثابت شده‌ست. و واقعا هم از این که نظر گذاشتید. خوشحال شدم. بازم سر بزنید. :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
تا اینجاش خوب بود. تنها چیزی که نظرم تناقض داشت سرد و بی روح بودن مسئول کارگزینی و دیالوگ هاش بود. یعنی دیالوگ هاش بر خلاف توصیفی که ازش کردین، گرم و صمیمی به نظر می رسه اتفاقا:)موفق باشید...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٣٠
٠
٠
ممنون. خب من اینطور آدم‌هایی رو دیدم و سراغ دارم؛ کسایی که چهره‌شون خیلی جدیه و بی‌تفاوت نشون می‌دن، ولی در باطن مثل سایر اشخاص، در جای خودش هم درک دارن و هم احساس! اکثرا آدمایی‌اند که خیلی دیر با دیگران صمیمی می‌شن. اتفاقا یکی ازین اشخاص هم، دقیقا مسئول کارگزینی یک شرکت خصوصی بود و شخصیت این داستان هم بیشتر از روی رفتار اون الگو گرفته شده. ** مرسی از حضور و همراهی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
خوشم میاد ازینجور داستانا بی صبرانه منتظر قسمت بعدی ام
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٨/٠١
٠
٠
تشکر از حضور و همراهی‌تون.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٨/٠٤
٠
٠
خواهش میکنم.
پربازدیدتریـــن ها
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
با اینکه می دانی

پایه و اساس زندگی

٩٦/٠٦/٢٥
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
تبلیغات