همرنگ جماعت شو!؟

همرنگ جماعت شو!؟

نویسنده : s_mostafa_b

یک سالی می‌شود که به محله ما آمده‌اند. اولین باری که دیدمش از سکوی جلوی درشان داشت بازی بچه‌ها را نگاه می‌کرد، صورت معصوم و نگاه معصومانه‌ای داشت. تا نگاهش به من افتاد لبخند زدم اما او همچنان گرفته و ابری بود. تا چند هفته، هر روز از ظهر تا غروب همان‌جا می‌نشست. تا این‌که یک روز از روی نیمکت سنگی‌اش بلند شد و در میانه دو آجر وسط کوچه ایستاد. دروازه‌بان شده بود. خوشحال بود و سر از پا نمی‌شناخت، نمی‌دانم آن روز چند بار روی آسفالت نه چندان نرم و هموار کوچه شیرجه رفت و چند بار به جای آخ گفتن خندید، تا پای ثابت بازی با بچه‌ها شود اما خوب یادم می‌آید آن روز جاهای‌مان عوض شد. آخر تا آن روز هر وقت نگاه‌مان به هم می‌رسید من می‌خندیدم و او اخم می‌کرد. ولی آن روز وقتی برای اولین بار خندید برای اولین بار به او اخم کردم! نمی‌دانم وقتی از کنارش رد می‌شدم چه در دلش می‌گفت اما من در دلم سعی کردم تا او را همرنگ بقیه بچه‌ها نبینم. معادله ساده‌ای بود او یک کودک مودب و فرمانپذیر بود و بچه‌های محله ما عموما کم ادب و دعوایی، برای همین توی دل برو ماندنش سخت به نظر می‌رسید.

یادم می‌آید چند روز دیگر هم او را در لباس دروازه بانی دیدم تا آن که یک روز وقتی بیرون می‌رفتم صداهای پشت سرم با هم دعوای‌شان شد، یکی می‌گفت «آخه اسکل تو که بازی بلد نیستی غلط می‌کنی میگی منم بازی بدین» و بعد یک صدای نحیف که با بغض جواب می‌دهد خیلی «هم بلدم». یک صدای دیگر می‌گوید «پسره... و ... و ...» جواب این همه نقطه چین می‌شود چند لحظه سکوت، چند صدای پا و یک فریاد بلند از آهن‌های به هم خورده یک در آهنی وقتی که بر می‌گردم هنوز بازی در جریان است. پسرکی با خنده به کسی که لایی خورده می‌گوید تو هم که شبیه اون شاسگول بازی می‌کنی! سکو را که نگاه می‌کنم هیچکسی را نمی‌بینم.

فردا وقتی برای خرید نان از محل دائمی فوتبال‌های بین محلی رد می‌شوم روی سکوی جلوی  در خانه نشسته است، اخمو و عبوس. نگاهش که به من می‌افتد، می‌خندم، نگاهش را از من برمی‌دارد. از نانوایی که بر می‌گردم هنوز همانجا نشسته و با چشمانی اشک آلود نگاهم می‌کند، می‌گویم «نون میخوری» تعارف می‌کند. نان را جلویش نگه می‌دارم. تکه‌ای برمی‌دارد و می‌خندد. می‌خندم. نمی‌دانم چند وقت گذشت و چند بار دیگر دروازه‌بانی کرد تا آن که حالا در میانه میدان همه از او خواهش می‌کنند تا به آن‌ها پاس دهد! اما این را خوب می‌دانم که تغییر ادبیاتش از مودبانه به بی‌شرمانه در موفقیتش بی‌تاثیر نبوده. حالا خیلی وقت است که دیگر نگاهمان حتی تلاقی هم پیدا نمی‌کند. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد تا بفهمد ارزشش را نداشته شاید هم اصلا...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٧
١
٠
این قسمت که بیرونش می کنند بارها برای من اتفاق افتاد؛ چون فوتبال خیلی دوست داشتم ولی بازی ام خوب نبود؛ خیلی وقت ها می شد که مجبور بودم فقط تماشا کنم..
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٧
١
٠
فقط مصطفی جان اون قسمتی که بنده خدا نغییر می کنه یک مقداری با اصل داستان ایراد داشت. چون طرف ظاهرا بازی بلد نبوده؛ بعد به خاطر فحش دادن بهش بازی دادن؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/٢٧
٠
٠
نه آقاي نادري بحث سر بازي بلد نبودن نيست، حتما گواهي ميديد كه وقتي تو يه جمعي تازه واردي مياد اون رو تو پستي ميذارن كه كمترين خواستار رو داره و توي گل كوچيكهاي محلي عموما دروازه باني كم طرفدارترين پسته! و اينكه به خاطر فحش دادن وارد بازي نشده بلكه با اين كار توسط بقيه پذيرفته شده و خيلي زود اين همرنگ جماعت خودش رو و بازي خوبش رو به نمايش گذاشته:) من صحبتم بيشتر اينه كه گاهي موفقيت تو اين جمعها يه تبعاتي كه داره نمي ارزه و در آخر هم اينكه ممنون از ابراز نظرتون :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤