رستگاری در آخرین لحظات

رستگاری در آخرین لحظات

نویسنده : نجمه عرفانیان

از وقتی ابوالحتوف چشم گشود، خودش را در خانواده‌ای از خوارج دید. همان‌ها که از علی آزرده بودند و دل خوشی از او نداشتند. بزرگ‌تر که می‌شد این کینه‌ها در دلش جای محکم‌تری بازمی‌کرد و با برادرش، سعد، هر دو در این موضوع هم عقیده بودند.

وقتی که خبر رویارویی سپاه عمربن سعد و حسین بن علی آمد، او و برادرش بی درنگ به لشکر عمربن سعد پیوستند و برطبق آن‌که پدران‌شان با علی جنگیده بودند، آنان نیز به جنگ با فرزند علی می‌رفتند.

ابوالحتوف و سعد تا ظهر عاشورا شمشیر می‌زدند، دیگر چیزی ازسپاه حسین(ع) باقی نمانده بود. حوالی عصر، کم کم جنگ رو به اتمام می‌رفت که ناگهان ندایی به گوش رسید. این صدای حسین بود که می‌گفت: «آیا کسی هست که ما را یاری کند؟ آیا کسی هست که از حرم و خاندان رسول خدا دفاع کند؟»

ابوالحتوف، حسین(ع) را تنها دید و به خودش نگاهی انداخت. پیروزی در جنگ برای آنان حتمی بود ولی آیا ابوالحتوف گمان می‌کرد که کار به قتل خود حسین برسد؟ حسین نوه‌ی پیغمبر بود و مگر یک خوارجی امید شفاعت رسول خدا را نداشت؟ چطور با کشتن نوه‌ی او می‌توانست چنین امیدی را در دل داشته باشد؟

دست و پاهایش شروع به لرزیدن کرد، آخر او داشت می‌رفت که نوه‌ی پیامبرش را بکشد. صدای حسین در گوش‌اش پیچید..حق و باطل برایش آمیخته شده بود و انگار که برلبه‌ی پرتگاهی باریک حرکت می‌کرد. می‌دید که برادرش سعد نیز در پی ندای حسین، رنگ پریده و مضطرب گشته است. هر دو منقلب شده و دل‌شان رضا نمی‌داد که جنگ با حسین(ع) را ادامه دهند.

صدای ناله‌های زنان و کودکان خاندان پیغمبر که برخاست، تاب و قرار را از آنان گرفت. هر دو اسب‌ها را بازگرداندند و سر شمشیرها را، در دفاع ازحسین(ع)، به سمت لشکر عمربن سعد نشانه رفتند.

دو برادر از خوارج، درست در عصر عاشورا و آخرین لحظات، به شقاوت پشت کرده و با شهادت در رکاب حسین بن علی(علیه السلام) به رستگاری رسیدند.

=========

* ابوالحتوف و سعد خزرجی عجلانی انصاری دو برادر ازخوارج و قبیله‌ی بنی عجلان بودند.

 

پی نوشت: رسم وفا (گذری بر زندگی شهدای غیرهاشمی کربلا) ، رفیعه رضاداد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_rastegarmoghaddam
s_rastegarmoghaddam
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
خیلی جالب و جدید بود. ممنونت.
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٧/٢٦
٢
٠
سپاس ازشما که خوندین:-)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/٢٥
٠
١
چقدر اين اتفاقات در عين حزن آلوديش اميد دهنده است!
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٧/٢٦
٢
٠
بله داستان اشخاصی مثل حر یا ایشون واقعا امیدبخشه...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٥
١
٠
عجیبه ! چرا از این دو نفر جای اسم برده نمیشه ؟!
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٧/٢٦
٢
٠
به طورکلی اکثر شهدای کربلا ناشناس موندند...پیشنهادمیکنم اگرمیخواین بیشتر راجع بهشون بدونید کتاب رسم وفا ازخانم رفیعه رضاداد رو بخونید که کوتاه هرکدوم ازشهدای غیرهاشمی کربلا رومعرفی کردن..:-)
باران
باران
٩٤/٠٧/٢٦
٠
١
خیلی خوبه که از این شخصیت ها اسم برده میشه ممنون :))
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٧/٢٧
٢
٠
آره شناختن این شخصیت ها واقعاامیدبخشه:-)
Vania
Vania
٩٤/٠٧/٢٩
٠
١
عاقبت به خیری که میگن همینه!:) خدا کنه هممون عاقبت بخیر بشیم..ممنون نجمه جان:)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٨/٠١
٢
٠
دقیقا...ان شاالله:'(
hossein_heydarian
hossein_heydarian
٩٥/٠١/٠٢
٠
١
بسیار عالی.ای کاش با این اشخاص بیشتر آشنا بشیم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨