یک صبح در طویله با لیلا / طویله تنهایی قسمت 7

یک صبح در طویله با لیلا / طویله تنهایی قسمت 7

نویسنده : بهمن بهمنی

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید .

لیلا، نگاهم می‌کند، لبخندی می‌زند و دوباره به راه می‌افتد، کوزه را روی دوش راستش گذاشته و با دست چپش آن را نگه داشته است، حواسش به شال نخ باف طرح گل‌های بهاری‌اش نیست، موهای پوست گردویی زیبایش کامل دیده می‌شود، آفتاب تیغ کرده و در مسیر قنات هیچ کس نیست جز من و لیلا!

+ لیلا ، بهت می‌گم هیچ‌کس نیست حرف بزن! دلم برای صدات تنگ شده !

می ایستد و می‌چرخد به سمت من، یک شلیته بلند آبی و یک جلیقه قرمز رنگ به تن کرده و می‌گوید: اینطوری نگام نکن! گناهه !

با صدای لیلا به خودم می‌آیم: برا چی نگات نکنم، مگه کسی از نگاه کردن به چشم‌های یک بهمنی سیر می‌شه، لیلا؟

لیلا می‌خندد و می‌گوید :خوب می‌دونی از کجا سر حرف رو باز کنی اسماعیل! درسته که من یک بهمن ماهی هستم ولی قرار نیست که منو هی نگاه کنی، می‌دونی این نگاه‌ها خریدار داره نه؟

لیلا کوزه به دوش فرار می‌کند به سمت قنات و من به دونبالش می‌دوم و همچنان صدایش می‌کنم : لیلا ا ا ا ا ا ا ا ...... لیلا ا ا ا ا ا اا ....

«ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا» انگاری که با صورت زمین خورده‌ام، همه جا تاریک است، دوباره صدایش می‌زنم : لیلااااااا............لیلاااااااااااااااااا....

«ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا»

می‌چرخم، صورتم از نم پهن‌های تازه گاو کف طویله خیس شده است، بوی تندش به مغزم می‌رسد، دوباره چش‌هایم را باز می‌کنم و از گوشه چشم گاو را می‌بینم که بالای سرم مدام «ماااااااااا ماااااااااا» می‌کند. انگاری باز در طویله خوابم برده است. سطل پر یونجه را بر می‌دارم و آخور گاو را پر می‌کنم، تابستان تمام شده و چند هفته‌ای از ترم جدید گذشته است و من هنوز در روستا در گیر این طویله لعنتی‌ام ...

«دینگ!» ، «دینگ!» و «دینگ!»

صدای پیامک گوشی‌ام می‌آید، المیرا است نوشته: «سلام  عشقم ! کجایی؟ مگه تو دانشگاه نمی‌یای؟ »

می‌خندم! تا دیروز به من می‌گفت روستایی، او که به من گفت نامزد دارد! حتماً فهمیده آن پسر پولدار شهری با بیشتر دوستانش در دانشگاه نامزد شده است، باید خودم را برای فردا آماده کنم، این بار به حمام حاج باقر می‌روم، نباید بوی بز بدهم، در طویله را باز می‌کنم ... و داد می‌زنم : «ننه! سارق لباسام رو بزا دم دست ... »

 این داستان همچنان ادامه دارد ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
چشم های بهمنی !! نژاد پرستی ؟ حالا که اینطوره چشم فقط چشمای خردادیآ :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
:) ! دیگه نوشتیم !
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
نه مردادیا
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٧/٢٩
١
٠
نه، مردادی ها
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٠٦
٠
٠
نخیر همون که گفتم :D
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
حالا چرا دعوا میکنید اصلا هیچ کدومش دی ماهیا خخخ
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود (:
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
ممنونم :)
راتا
راتا
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
ازاینجابه بعدشونخونده بودم....قشنگ بودمخصوصاقسمت خواب لیلا:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
:) ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات