چشم وا کردم تو را دیدم حسین

چشم وا کردم تو را دیدم حسین

نویسنده : زهرا خدائی

شایدعمرم به اندازه‌‌ای نباشدکه بگویممحرموتاسوعاوعاشوراهایزیادی دیدهام ، اما حداقل آن‌قدر تجربه دارم که بگویم محرمهای بچگیهایم صفایش بیشتر از الان بود . خدا را شکر میکنم که هنوز محرم برای مردم کشورم معنا دارد ، خدا را شکر میکنم که هنوز هستند مردمی که قلبشان برای امام حسین ِمظلومشان می تپد و اشک هایی هست که برای مظلومیتش جاری شود .

اما راستش نمیدانم چرا وقتی دسته های عزاداری را میبینم ، دیگر آن شوروحال گذشته را در آن ها نمیبینم ، یا چرا سقاخانه ها *دیگر مثل قبل نیستند؟ یادم است بچه که بودم سقاخانه ی ننه ام چقدر خوب بود ، چقدر شلوغ بود ، اما حالا چند سالی می شود دیگر مثل قبل نیست ، خود ِ من که نوه‌اش هستم خیلی کم سر میزنم ، پس از بقیه چه انتظاری دارم ؟

نمیدانم ، شاید من اشتباه میکنم ، شاید آن شور و صفایی که دنبالش می گردم هست و من نمیبینم ، خدا کند که اشتباه از من باشد ...

از همه ی این‌ها که بگذریم ، یکی دو سالی می شود که محرم را با جان و دل میفهمم . محرم پارسال برایم بهترین محرم بود . تا قبل از آن من سربریده را نمی‌فهمیدم ، تا قبل از آن نمی‌فهمیدم چطور می‌شود کسی لب تشنه تا پای آب برود اما به احترام برادرش و بچه های برادرش از آن ننوشد ؟ تازه دست هایش ، چشم هایش و جانش را بدهد اما نگذارد آسیبی به مشک برسد ... تا قبل از آن خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم ، فقط منتظر بودم فلان روز بیاید تا برویم خانه‌ی فلانی و قیمه‌ی نذری یا شله زرد بخوریم ... تا قبل از آن خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم و غافل بودم ...

نمیدانم چه شد ، نمیدانم چه بر من گذشت ، اما ناگهانی دیدم عوض شد ، ناگهان وقتی اسم امام حسین می آمد قلبم مچاله می‌‌‌شد و درد می‌گرفت و اشک بود که سرازیر می‌شد . جگرم می‌سوخت ، دلم می‌سوخت ، شب‌ها خودم برای خودم روضه می‌خواندم و می‌گفتم : مظلوم حسین ... غریب حسین ... ای بی کفن ...

شاید همه چیز از همان سفر کربلای پنج سال قبل شروع شد ، سفری که مثل خواب و رویای شیرینی بود که هیچ‌وقت دوست نداشتم از آن خواب بیدار بشوم ، سفری که نفهمیدم چه شد و من ماندم و یک دنیا حسرت ، سفری که کمترین موهبتش این است وقتی که تصویر کربلا را در تلویزیون می‌بینم می‌روم توی اتاق و خودم را به در و دیوار می‌زنم و میگویم : کربلا ... آخ کربلا ... وای کربلا ...

===========

*توی شهر ما بعضی‌ها هستند که هر سال با شروع محرم یک اتاق خانه‌ی خودشان را با پرچم‌های مخصوص محرم سیاه می کنند و توی آن اتاق منبری پر از چراغ و تصاویر امامان و گهواره و ... می گذارند . ما به این اتاق‌ها و خانه‌ها می گوییم سقاخانه . صاحب خانه هم بعدازظهرها یا شب در خانه را باز میگذارد و همسایه‌ها دوست و آشنا می‌روند توی خانه و با چای و نقل پذیرایی می‌شوند و اگر شد روضه و نوحه ای میخوانند و طلب حاجت میکنند . البته امروزه بیشتر فقط می نشینند و با هم حرف میزنند !

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
مطلب خوب و قشنگی بود ، امیدوارم همه ما مثل شما به حقیقت ماجرای عاشورا نزدیک بشیم تا اینکه فقط دنبال ظواهر باشیم ... راستی چه رسم جالبی ، سقا خانه ... واقعا قشنگ بود ، ممنون از مطلب زیباتون :)
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
عه آقای بزرگواری از این ورا راه گم کردین :دی ، ممنون از شما ، ان شاالله همه بتونیم حقیقت عاشورا رو درک کنیم و حسینی باشیم :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
کم سعادتی من بوده که نمیتونم خیلی بیام توی جیم و مطالب قشنگ دوستانی چون شمارو مطالعه کنم :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
ب نظر من هنوزم این رسم و روسومات هس!حتا بعضن پررنگ تر شده!تو این خانومایی ک بد حجابنو ببین ک تو محرم چقد با حجاب میشن!اینا همه عنایات سید الشهداس:) رفدی مجلسش التماس دعا^__^
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
تو شهر ما که تغییری نمیکنن :/ و متاسفانه تاسوعا و عاشورا تو شهر ما شده بیشتر محل نشون دادن مدل جدید آرایش و مو :| ، خدا کنه پر رنگ بشه ، ان شاالله آقا به هممون عنایت کنه :) ، منم از تو التماس دعا دارم :) ^_^
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
خوب بود :)
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
:)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
خداوند همه ی مسلمین رو به راه راست هدایت کنه انشاالله.
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
آمین :)
Anis
Anis
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
من اینو خیلی شدید حس میکنم! چون یادم میاد تا وقتی که بابابزرگم زنده بود ، همه جمع می شدیم خونه ش و نذری پزونی بود اون وختا و کلیییی حس محرم و عاشورا می گرفت عادم! شیش هفت ساله که نیست ! فک می کردم چون بابا بزرگم نیس اینجوری حس میکنم که صفای قبلی ها بیشتره! ولی مث ک کلا اینجوریه!
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
خدا بیامرزه بابابزرگتو ، مثل اینکه واقعا اینجوریه متاسفانه ....
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات