دست‌ها می‌بینند
چند روایت کوتاه و خواندنی از همراهی با چند روشن دل

دست‌ها می‌بینند

نویسنده : مریم نیک‌پور

تاریکی مطلق، من در یک تاریکی مطلق رها شده‌ام، تاریکی که نمی‌گذارد ببینمت، نه تو را، نه تمام زیبایی‌های دنیا را. اما این کل سهم من از زیبایی تو نیست، من با حس لامسه‌ام بودنت را حس می‌کنم، عطر نفس‌هایت را بهتر از هر کسی می‌فهمم و گوش‌هایم را به آخرین انعکاس صدای پاهایت دل‌خوش، تا بودنت را حس کنم، بچشم و بشنوم اما نبینم. نابینایی سد من است اما سدها را هم می‌شود شکست...

 

|| در اوج باش...

«گویی برف همه مزرعه را پوشانده، سفیدی بی‌نظیری تا دور دست‌ها نگاهت را مجذوب خود می‌کرد، بوته‌های پنبه یک لقمه سفید از دهان‌شان بیرون زده بود، روی زمین مرطوب «خاببن» (روستایی نزدیک گرگان) بین پنبه‌ها می‌خوابیدم، زمانی که کنار دریا در «نشتالود» بازی ‌می‌کردم رقص ماهی‌ها دیدنی بود. پدرم کامیون داشت؛ از دیدن نور تیرهای چراغ برق کیف می‌کردم.» چند لحظه‌ای مکث می‌کند و بعد می‌گوید: «همه این زیبایی‌ها به صفر بدل شد. تاریکی مطلق، تاریکی که مثل‌اش را برای اولین بار تجربه کردم. سر کلاس درس نشسته بودم و یکهو همه چیز تبدیل به یک باریکه نور شد و بعد هیچی ندیدم. هنوز بعد از چهل سال چهره معلمم را به خاطر دارم، همیشه لبخند می‌زد، اما آن روز گریه کرد. این آغاز مشکلات من بود، سعی کردم با تمام آن‌ها مبارزه کنم. من حتی نمی‌توانستم راه بروم، دو سال فقط در خانه گریه می‌کردم تمام هم بازی‌‌هایم را از دست دادم...»

استاد مرتضی فاطمی وقتی این حرف‌ها را می‌زند که من در کارگاه کوچک نجاری‌اش در انتهای راهرویی از مدرسه نابینایان امید نشسته‌ام. کارگاه بی‌نظیری ست، عطر چوب گردو در مشامم نشسته، سنتور‌های نیمه آمده‌اش را گوشه‌ای چیده است و یک سنتور آماده شده با طرح مینیاتوری زیبایی را نشانم می‌دهد. او جز معدود نابینایانی است که با چوب کار می‌کند و سنتور می‌سازد، هیچ کسی به او نجاری یاد نداده و خودش از بچگی کم‌کم یاد گرفته است.

وقتی سرعت چوب بُری و اره‌ کردنش را می‌بینم، می‌پرسم هیچ وقت نترسیدید دست‌تان را ببرید؟

«نه» محکمی می‌گوید و ادامه می‌دهد: «هیچ وقت دست‌هایم از کاری نترسیدند، قبل از این‌که با چوب کار کنم سنگ می‌تراشیدم، با سنگ تیله و چاقو می‌ساختم و حالا با چوب سنتور می‌سازم. می‌دانید یک فرد بینا به چشم‌هایش متکی است اما من دست‌هایم کار می‌کنند.»

+ وقتی کسی می‌خواهد به شما کمک کند، مثلا از خیابان ردتان کند، ناراحت می‌شوید؟

- معلومه نه، نمی‌دانم چرا نابینایان ما این تعصبات بی‌خود را دارند، من دست مردمی که به نابیناها کمک می‌کنند می‌بوسم، این محبت و مهربانی است، من نیاز دارم، همان‌طور که یک فرد بینا نیاز دارد، فقط نوع نیازهای ما فرق می‌کند.

سید مرتضی بازیگر نقش نجار در فیلم «رنگ خدا» بوده و به گفته خودش در طراحی سناریو به مجید مجیدی کمک هم کرده است. چند تجربه بازیگری دیگر هم دارد. آدم پخته و اهل سفری است، تا به حال در 10 شهر مختلف زندگی کرده و به 83 شهر دیگر هم سفر کرده است. از درس تحصیلش که می‌پرسم می‌گوید با رتبه 80 حقوق شیراز قبول شده و استاد دانشگاه تربیت معلم بوده است. در حال حاضر معلم، نجار و تعمیرکار ماشین تایپ بریل است. (ماشین تایپ مخصوص نابینایان) و به ادعای خودش جز معدود افرادی است که در ایران می‌تواند این ماشین را به طور کامل تعمیر کند، ماشین بریل 480  قطعه دارد و فقط توسط کشور آمریکا تولید می‌شود. به من می‌گوید: «همیشه خواستم در اوج باشم، حتی مشکلاتم هم در اوج بودند، اما همیشه بهترین‌ها را خواستم و به دست آورده‌ام، به نظر من هیچ چیزی نیست که انسان بخواهد بدست بیاورد و نتواند.» این روزها در حال نوشتن زندگینامه‌اش است و می‌گوید: «می‌نویسم تا ذره‌ای چراغ امید در دل خانواده‌های ناامید باشم.»

 

|| موسیقی را لمس کن

دیپلم کار و دانش دارد اما به خاطر همنوازی دو ساز در یک زمان، از کشور انگلستان دکترای افتخاری موسیقی گرفته است، منحصر به فردی این کار سبب شده تا جوایز زیادی را دریافت کند، محسن مصلحی از سال 72 خوانندگی را شروع کرده است و در حال حاضر برای نهادها، سازمان‌ها و وزارت خانه‌ها در داخل و خارج کشور اجرا دارد و جز بهترین موزیسین‌های ایرانی است.

او آلبوم تا خدا را به تنهایی منتشر کرده و در آلبوم هشتمین خورشید با هفت خواننده دیگر همکاری داشته است. این روزها روی آلبومی با سبک خراسانی کار می‌کند، شیک پوش است و حتی عینک دودی نمی‌زند، اینقدر مسلط راه می‌رود که اگر او را نشناسم و در خیابان ببینمش متوجه نابینا بودنش نمی‌شوم. می‌پرسم موسیقی را از کی شروع کردید؟ جواب می‌دهد: «از بچگی؛ برای اولین بار موسیقی را از استاد محمود رضایی در یازده سالگی یاد گرفتم.»

از او می‌خواهم برایم از نابینایی بگوید، می‌گوید دنیای نابینایان، خیلی متفاوت نیست، به هر حال بینایی یک نعمت است، که از ما گرفته شده. اما هزاران نعمت دیگر داریم که با تقویت آن‌ها می‌توانیم این ضعف را پوشانیم.

وقتی در مورد برخورد مردم می‌پرسم با ذوق می‌گوید: «مردم خیلی خوبند، هر چه زمان می‌گذرد هم وضعیت بهتر می‌شود، این‌روزها مردم، بچه‌های ما را به خوبی درک می‌کنند.»

 

|| معلمی چشم نمی‌خواهد، عشق می‌خواهد

وقتی وارد کلاس می‌شود بچه‌ها با شنیدن صدایش ذوق می‌کنند. می‌گوید: «همه زندگی‌ام همین بچه هایند، به اندازه بچه‌های خودم دوست‌شان دارم، دنیای معلمی عشق می‌‌خواهد، معلم باید معلومات داشته باشد اما اگر عاشق نباشد یک معلم واقعی نیست.» کلاس کوچک است، کلا هشت دانش‌آموز دارد به انضمام یک تخته وایتبرد کوچک دارد و پنجره‌ای بزرگ.

آقای دولابی از سال 71 معلم بچه‌های نابینا بوده است و در حال حاضر مدیر تنها دبیرستان پسرانه نابینایان مشهد را به عهده دارد. می‌گوید «یک بار در یکی از همین کلاس‌ها دانش آموزم را به دلیل نداشتن تکلیف‌هایش تنبیه کردم و گفتم نیم ساعت برو بیرون، از کلاس محرومی، او بیرون رفت و من گرم درس دادن به بچه‌ها شدم، بین درس یک سوال از بچه‌ها پرسیدم کسی جواب نداد، یکهو دیدم او از پشت پنجره می‌گوید: آقا ما بگیم؟ دیگر نتوانستم جلوی خنده خودم را بگیرم و گفتم بیا کلاس ناقلا.»

اودر 21 سالگی بر اثر یک بیماری نابینا می‌شود، به هر دری برای درمان می‌زند اما بعد از یکسال پزشکان داخل و خارج کشور از درمان او ناامید می‌شوند. دست آخر به سراغ امام رضا(ع) می‌آید و از او می‌خواهد یا بینایی‌اش را بازگرداند یا توان سازگاری با این شرایط را بدهد، که دومی نسیبش می‌شود. از او می‌پرسم ندیدن سخت نیست؟ جواب می‌دهد: «نعمت‌‌های خداوند نیاز انسان است و با ارزش، از دست دادن نعمت بزرگی همچون بینایی واقعا سخت و اصلا راحت نیست، من همیشه می‌گویم یک بار چشم‌های‌تان را با چشم بند؛ ببندید و ببینید چقدر می‌توانید تحمل کنید؟ از نظر من همین که بچه‌های نابینا با این شرایط کنار آمده‌اند، سرپا هستند و به زندگی عادی ادامه می‌دهند یک معجزه است.»

 

|| دنیا را جوری می‌بینم که دوست دارم

دستم را با مهر می‌گیرد. حدودا سی سال دارد و به آرامی و با طمئنینه صحبت می‌کند. بدون مقدمه از او می‌پرسم روی صحنه رفتن برای افراد بینا سخت است و اعتماد به نفسی فوق العاده می‌خواهد، مطمئننا برای شما سخت‌تر است، کمی مکث می‌کند به من می‌گوید: اصلا سخت نیست، مردم برای انجام کارهای بزرگی که نیاز به تمرکز دارند، چند لحظه چشمان‌شان را می‌بندند، شاید همین دلیل آرامش، تمرکز و اعتماد به نفس من است.

رها اکبری فوق لیسانس ادبیات دارد. معلم و مجری توانمندی ست، در کودکی بینایی خود را از دست داده و از اول دبیرستان مجری‌گری را شروع کرده است. علاقه به اجرا در او آن‌قدر پررنگ بوده، که از بچگی این را کار را شروع کرده است، تازه آن هم به صورت حرفه‌ای‌طور، یعنی با دو ضبط صوت! یک ضبط صوت برای پخش موسیقی متن و دیگری برای ضبط صدایش. سال 82 به مدت سه ماه گویندگی برنامه رادیویی «فصل شکفتن» را عهده‌دار بوده است.

 وقتی از رها می‌پرسم این شرایط سخت نیست؟ می‌گوید: فرق من با شما بینا‌ها این است که شما دنیا را جوری می‌بینید که چشم‌های‌تان می‌گوید اما من جوری می‌بینم که دلم می‌خواهد.

او شاعر هم هست و اولین شعرش را در هفت سالگی سروده. الان بیش از 200 غزل و چند ترانه دارد که به امید خدا به زودی به چاپ می‌رساند. وقتی از مادرش صحبت می‌کنم چند لحظه‌ای بغض می‌کند و بعد می‌گوید «اگر قرار باشد فقط چند لحظه ببینم، دلم می‌خواهد مادرم را ببینم.» از رها می‌پرسم تا به حال برخورد مردم اذیتت نکرده است؟

«نه، بیناها خیلی خیلی خوبند. مدیون همکلاسی‌هایم هستم که در مدرسه کمکم کردند. من از ترحم خیلی بدم می‌آید، اما مردم ما مهربانند.»

 

|| شکرانه من 

بعد از صحبت با چند نابینا حسابی به این فکر کردم که ما برای خیلی از نعمت‌‌هایمان شکر گذار نیستیم. چقدر خوب است هر از گاهی خدا را برای داشتن نعمت‌هایی شکر کنیم که اگر نباشند زندگی ما خیلی سخت می‌شود. و اگر روزی نعمتی از ما گرفته شد با دنیا قهر نکنیم و به زندگی خود ادامه بدهیم. شاید روز عصای سفید بهانه‌ای باشد برای بیشتر فکر کردن به نعمت بینایی و روشن دلان عزیزی که در شهر کنار ما زندگی می‌کنند و شاید لازم باشد گاهی رعایت حال آن‌ها را بیشتر بکنیم.‌‌‌

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/٢٣
٠
٠
آخرش کم مونده بود اشکم در بیاد |:
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
حالا خوب بود یا بد؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
معلومه که عالی بود.خیلی ممنون از گزارشتون (:
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
تشکر جناب آتشروان لطف دارید:)
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
بسیار عالی خسته نباشی مریم جان. خدارو شکر که از این نعمت بهره مندیم و خدا توان تحمل بده به کسانی که به نحوی از دست دادنش :)
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
ممنونم فایزه جان:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
چه آدمهای با انگیزه ای. مخصوصا اولی. دوست دارم برم ببینمش.
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
انگیزشون واقعا ستودنی بود آدمهای خاصی بودند اولی یکجورایی نابغه بود اینهمه توانایی با ندیدن واقعا جالبه:)ممنون که خوندی و نظرت گفتی محدثه جان:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
:)سپاس از الان بیشتر جشم هام رو دوس دارم !
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
راستش بخواهید منم این روزها این حس دارم خواهش میکنم:)
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
راستی جناب بهمنی دنبال ادرس وبلاگتون میگشتم داستان کوتاهتون بخونم پیدا نکردم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
:) رو اسمم کلیک کنید هدایت می شید خانم نیکپور ، bahman.blog.ir
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
حس من به گزارش دقیقا مثل همون شکرانه ای بود که گفته بودید. به نظرم 80 درصد این گزارش بسیار خوب بود. اون هم تیتر و لید بود که هر دو تا هنرمندانه نگاشته شده بود. البته شاید اگر همون بخش شکرانه رو طور دیگه ای می نوشتید که حالت شعاری نداشته باشه؛ بازم متن رو قوی تر می کرد.
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
تشکر:) به این موضوع حتما در گزارشهای بعدی توجه میکنم که جایی حالت شعاری پیدا نکنه الان که دوباره خوندم دیدم اره اون میان تیتر یکم این حس به مخاطب میداد که نویسنده داره شعار میده
محسن
محسن
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
این آقای فاطمی از آخرش چی کاره بود؟/؟؟؟؟
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
میگفت اگه یک شغل باشه که بهش افتخار کنم و خودم با اون معرفی کنم معلمی بچه های نابیناست
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
منی که سالمم هیچ وقت همچین انگیزه و اراده ای نداشتم ... چه آدم های با انگیزه و وخوش ذوقی ، چقدر خوبن ...
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٧
٠
٠
آره خیلی خوب بودند از دیدنشون کیف کردم اینقدر که با انگیزه کارهاشون پیش میبردند
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
هنوزم تصویر آقای نجار فیلم رنگ خدا توی ذهنم مونده:) خیلی گزارش خوبی بو مریم جان.خداقوت. راستی منتظر خبر اون طرح کتاب خوانی هم هستم :)
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٧
٠
٠
ممنونم دوست جان:)
باران
باران
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
من اجراهای اقای مصلحی رو دیدم واقعا عالیه و اون حرف اون خانمه هم خیلی باحال بود دنیا رو جوری میبینم که دوس دارم / ممنون دوسی جان :))
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٧
٠
٠
خاهش میشه اتفاقا منم یک جشن همراهشون بودم که برای همین نابینا ها بود واقعا صداش عالیه
وحید
وحید
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
ممنون لذت بردم عشق است بر آسمان پریدن عشق است دست مریزاد
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨