محض تازه شدن حال و هوایش سرک می‌کشید لای شب بوهای کنار حوض، قاطی زمزمه مشکوک سنگ فرش‌های حیاط که گویی غصه را باردار بودند و ترک خورده بودند. یواشکی برای گل‌های لادن بوسه حواله می‌کرد و روی تاب می‌نشت و سرعت می‌گرفت و مدام فکر می‌کرد آسمان یک قدم به حوالی چشمانش نزدیک‌تر می‌شود. بعد از ظهرها با گیلاس‌ها دورهمی می‌گرفت، از رویاهایش باهاشان حرف می‌زد، از صندوق‌های مخفی خاطراتش که قفلشان زده و حوالی غروب توی اتاق زیرشیروانی زیر انبوهی از فرمول‌های بی در و پیکر دیده می‌شد.

صورتش زیر نور چراغ مطالعه چروک به نظر می‌رسید و دست‌هایش روز به روز زبرتر و خشن‌تر، آدم عجیبی بود، گاهی آن‌قدر توی خودش غرق می‌شد که باید قلاب می‌انداختی وسط افکارش تا شاید گول طعمه‌ات را بخورد و شکار حرف‌های تو شود. مثلا پرستارش بودم، مامان بعد از آمدنم از آلمان بهم می‌گفت گاهی وقت‌ها به او سر بزنم و مراقبش باشم و برایش همدم شوم ولی با هم حرفی نمی‌زدیم، نمی‌شد، سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود. ولی خوب یادم هست که روپوش سفید می‌پوشید و صبح‌های سرد وسط حیاط یا بهتر بگویم باغش نقاشی می‌کشید، علاقه‌اش به خاکستری زیاد بود و یک بار هم یادم هست توی خواب می‌گفت: من به همه خاکستری‌ها مشکوکم. رازی داشت، این را از لرزش نگاهش از سردی یکهویی انگشتان ظریف و بلندش خوب حس می‌کردم.

یک آدم آخر چقدر می‌تواند تنها باشد، چقدر باید خودش را سرگرم گذشته‌اش کند که زمان حال را از یاد ببرد، حتی آنقدر سرگرم یک گذشته عجیب بود که نمی‌دانست من دخترک خانه بغلی‌ام که شده پرستارش، همه کارهایش از سر مشغول کردن و وقت گذراندن بود و آخرهای شب وقتی چشم‌هایش دستور خواب را صادر می‌کردند، می‌گفت: شبت آبی پسرک تُخسِ من. می‌ترسیدم. همسایه‌ها شده بودند طاهره خانم چنگال به دست، ظهرها که از سر کار می‌رسید چمباتمه می‌زدند کنار در خانه یکی‌شان و بلند بلند طوری او بشنود می‌گفتند: طفلکی بعد رفتن آرمان دیوانه شده دخترک سنی هم نداشت‌ها شوهرش هم گذاشتش به امان خدا!

کلید را به زور توی در می‌چرخاند و من از پشت پنجره خوب دیدش می‌زدم، کنار در خودش را پرت می‌کرد روی زمین و اشک می‌ریخت. دیروز به خانه رفتم و هر لحظه علامت سوال‌‌هایم بیشتر می‌شد، دلم را زدم به دریا و  از مامان پرسیدم: مامان او را چه شده؟ و فقط به انگشت اشاره‌ام که سمت خانه‌اش گرفته بودم خیره شد و از کنارم رد شد، روی کاناپه‌ی حال نشست و آرام جوری که با وجود سالم بودن گوش‌هایت باید سمعک افزایش دقت بزنی گفت: آرمان فقط 1 سال و پنج ماهش بود، توی رورواک نشسته بود و وول می‌خورد، اینو خودش به پلیسا می‌گفت، می‌گفت کنار پله‌های در خروجی که باز بوده می‌ره و ...

یک سقوط لعنتی از روی بیست تا پله، فقط زل زدم به لب‌های مامان که باز هم یک چیزی بگوید ولی انگار او هم دیگر توی حال و هوای خودش نبود. رفتم اتاقم در کمد را باز کردم، کتاب خوبی خدا را برداشتم و بدو زدم از خانه بیرون، پاهایم انگار قوت و جان گرفته بودند و همه چیز در عرض چند دقیقه ناقابل داشت شکل می‌گرفت. در خانه‌ش را زدم، به نظر می‌رسید توی حیاط بود، صدایش می‌آمد که می‌گفت: اومدم اومدم... در را باز کرد، یک لبخند گشاد زدم که چال گونه‌ام خوب روی صورتم رخ نمایی می‌کرد، کتاب را گرفتم روبرویش و فقط همین، حرفم نمی‌آمد، گذاشتم توی دست‌هایش جا بگیرد و بعد عینهو دزدها دویدم. موقع دویدن برگشتم و داد زدم: لعیا تو تنها نیستی دختر...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
من به همه ی خاکستری ها مشکوکم و جمله ی آخر خیلی به دلم نشست ... シ
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات