خدای یک مشت بی‌معرفتِ فراموشکار ...

خدای یک مشت بی‌معرفتِ فراموشکار ...

نویسنده : خاتون گیس گلابتون

همه جا در تاریکی گم شده بود. به هر سمت چشم می چرخاندم باز هم فقط تاریکی بود و تاریکی. ترسیده بودم. دستانم یخ کرده بود. بی قرار مدام دنبال نور می‌گشتم. صدای اطراف لحظه به لحظه دور می شد. من فریاد می زدم تو را به خدا نروید. آن ها نمی ترسیدند. من اما با آن دستان یخ کرده سرجایم میخکوب شده بودم. فریاد زدم. خواهش کردم. هیچ کدامشان گوش ندادند. به من می خندیدند. فقط می‌خندیدند و صدای خنده‌شان دور و دورتر می شد.

پاهایم می لرزید. دستانم می لرزید و داشتم بلند بلند گریه می کردم و فریاد می زدم. همه تنهایم گذاشتند. تک تکشان. صدای تک تکشان کم کم محو شد. من تنها شدم. نشستم روی نمناکی زمین، به رو به رویم نگاه کردم و از حس تنهایی بین آن همه تاریکی بغض کردم.

زندگی آمد. نشست روی قفسه ی سینه ام و نفس کشیدن برایم سخت شد. دستانش را حلقه کرد دور گردنم. به تدریج فشار را بیشتر کرد تا کم کم خفگی تمام وجودم را بگیرد. کم کم خفگی داشت تمام وجودم را می گرفت، به همین راحتی .

مگر می‌شود مهربان؟ حواست به من هست؟ می‌توانی بفهمی چقدر ترسیدم نه؟ نفس هایم به تدریج کند و کند تر میشد. زندگی داد میزد. جانم را میخواست. پس تو کجا بودی؟ مگر تو نمی‌دانستی من از صدای بلند میترسم ؟! مگر تو خبر نداشتی من از تاریکی خاطرات بدی دارم ؟! پس کجا بودی که نمی آمدی ؟!

جانی در بدنم نمانده بود دیگر. تمام نیروی باقی مانده در بدنم را یکجا جمع کردم و عاجزانه تو را صدا زدم. یا نور النور. یا منور النور. یا خالق النور. یا مدبر النور. یا مقدر النور. یا نورا کل نور. یا نورا قبل کل نور. یا نورا بعد کل نور. یا نورا فوق کل نور. یا نورا لیس کمثله النور. یا نور یا برهان، یا مبین یا منیر، یا رب اکفنی شر الشرور و افات الدهور...

بقیه اش را دیگر یادم نمی آید. نمیدانم بعدش چه شد ولی چشم که باز کردم نور چشم هایم را زد. تو آمدی بالای سرم. دستی به پیشانی تب دارم کشیدی، مثل بچه ها سرم را برگرداندم به نشانه ی قهرم و با بغض گفتم : پس کجا بودی ؟! میدونی چقدر ترسیدم ؟! میدونی چقدر داد زدم ؟! و بعد بلند بلند هق هق کردم

کنارم نشست. با دست هایش اشک چشمانم را پاک کرد ولی من همچنان از تصور آن همه تاریکی آن همه صدای بلند از عمق جان هق هق میکردم و میلرزیدم. مهربان گفت : داد و بیداد کردی، همه را صدا زدی، مادرت را، پدرت را، خانواده و دوستانت را، دیدی هیچ کدامشان جوابت را ندادند؟! اما من، من که همیشه کنارت بودم ، من که همیشه در سخت ترین لحظات دست گیرت بودم ، مرا از همه دیر تر یاد کردی بی معرفت فراموشکار. ولی با این وجود من آمدم. یعنی از اول هم جایی نرفته بودم، همان جا بودم و  مثل همیشه حواسم به تو بود، فقط منتظر بودم تا ببینم مرا یادت می آید اصلا ؟! دلتنگت بودم. دلتنگ صدای تو خانوم کوچولوی فراموشکار. با این که دیر تر  از همه یادم کردی، زود تر از همه فریاد رست شدم.

دست های یخ زده ام را گرفت توی دست هایش و مثل همیشه مهربانانه گفت ، خب دیگه گریه بسه، می‌بینی که من اینجام کنارت، دیگه از تاریکی خبری نیست. من اما همچنان بلند بلند هق هق میکردم، این بار برای مهربانی‌های مهربان

==============

پی نوشت :

«یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم؟!»

ای انسان! چه چیز جز مهربانیم باعث شد تا مرا که می‌بینی خودت را بگیری؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
هی وای من ...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
یا رفیق من لا رفیق له .... ممنون از حضورتون و وقتی که گذاشتید ...
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٨/١٤
١
٠
خیلی عالی نوشتی فاطمه جان اجرکم عندالله
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
قربانت لیلا جان لطف داری و عالی میبینی :) ممنون ممنون همچنین
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
عالی نوشتی فاطمه جان اجرکم عندالله
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
آخ ... یه بغض و یه حس خوب داشت این نوشته ... چقد حالمو خوب کرد ... ممنون :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
خداروشکر که حالتون خوب شد با خوندن نوشته .. ممنون از شما بابت وقتی که گذاشتید :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٤
١
٠
الهی من لی غیرک / مرسی از تلنگرتون
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
الیس الله بکاف عبده ؟! مرسی از توجه و وقتی که گذاشتید شکر که نوشته بدردتون خورد ...
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٥
١
٠
واقعا به چه چیزم این قدر غره می شم و گاهی نمی بینمش:(دختر کوچولوی فراموشکار :(خدایا یک لحظه ما رو به حال خودمون وا نذار ..
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
ربنا آتنا نگاهت را ... خوشبختی نگاه خداست براتون آرزوش میکنم ...
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود ... قلمتون مانا ...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
خیلی لطف داری شادی عزیز :) و ممنون بابت دعای قشنگت همچنین قلم شما 🌹
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
سلآم؛ قرآن پر از این عبارت : ان الله یحب...فان الله یحب... والله یحب... خدا هی داره میگه دوسمون داره.... امان از دل غافل ما که دوستت دارم هاشو نمیشنویم و بهش بی توجهیم :((( مرسی از شما...قلمتان مانا :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٥
٠
٠
چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواد مرا با آنکه میداند گنهکارم ... 😔 متشکر از شما و وقتی که گذاشتی هم نام جان ☺ خیلی ممنون قلم شما هم نورانی به یاد و نام خدا عزیز 🌹
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/١٦
٠
٠
فراموشت نکرد ایزد در آن حال. که بودی نطفه مدفون و مدهوش / روانت داد و طبع و عقل و ادراک. جمال و نطق و رای و فکرت و هوش/ ده انگشتت مرتب کرد بر کف. دو بازویت مرکب ساخت بر دوش/ کنون پنداری ای ناچیز همت. که خواهد کردنت روزی فراموش؟
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٦
٠
٠
خیلی متشکر بابت شعر خیلی زیبا بود ... متاسفانه انسان از نسیان میاد و گاهی یادمون میره و هو الاول و الآخر/ انا لله و انا الیه راجعون ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨