و خدایی که در این نزدیکی ست ...

و خدایی که در این نزدیکی ست ...

نویسنده : خاتون گیس گلابتون

هوا سیاه شده بود. ابرها یک صدا با هم نعره می‌زدند. انگار که آسمان به سیم آخر زده باشد. انگار که قیامت شده باشد. همه می‌دویدند. هر کسی فکر نجات خودش بود، به هیچ کس دیگری هم فکر نمی‌کرد. من اما  بین آن همه صدا فقط گوشم یک چیز می‌شنید، صدای گریه. عین دیوانه‌ها دنبال صدا می‌گشتم، پشت بلندی آن درخت خشک صدا را پیدا کردم. انگار که در هیاهوی آن غوغا گنجشک کوچولویی از توی آشیانه‌اش افتاده باشد بیرون، میلرزید، گریه میکرد. دختر کوچولو، ترسیده بود، خیلی.

بغلش کردم و تا امن‌ترین جای آن حوالی یک نفس دویدم. باد شدید بود، سیلی می‌زد . گنجشک کوچولو را بین چادرم پنهان کردم و تا جایی که می‌شد خودم را هائلش کردم که اگر باد تحفه‌ای با خودش آورد صدمه‌ای نخورد. بعد دستش را گرفتم و گفتم نترس جان دلم من این‌جام . میلرزید، وحشت زده نگاهم می‌کرد .

بعد از چند دقیقه گفت: یه دفعه هوا اینجوری شد، مامانمو گم کردم، همه داشتن فرار می‌کردن، هیچ کس منو نمی‌دید.

بعد به پاش اشاره کرد و با بغض گفت : زمین هم خوردم تازه، راستی تو چرا فرار نکردی؟

لبخند زدم و گفتم :آخه صدای یه گنجشک کوچولو رو شنیدم. یه گنجشک کوچولو که مامانشو گم کرده بود. باید پیداش می‌کردم.

 با این‌که طوفان لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد لرزه تن گنجشک کوچولو هی کمتر و کم‌تر می‌شد. چشم‌هایم از شدت گرد و خاک می‌سوختند اما با این وجود چهار چشمی دنبال مادرش بودم که معلوم نبود کجای این طوفان دارد گریه و زاری می‌کند، برای گنجشک کوچولوی از لانه افتاده‌اش. بعد از چند لحظه سکوت پرسید: تو رو کی فرستاد دنبال من؟!

از سوالاتش وسط آن محشر کبری به خنده افتادم. همان طور زیر چادر نشاندمش روی پاهایم، گفتم: خدا ... منو خدا فرستاد. در گوشم گفت یه گنجشک کوچولو از تو لونش افتاده بیرون مامانشو گم کرده خیلی ترسیده زود برو پیداش کن. خب منم اومدم پیدات کردم.

طوفان کم کم رو به اتمام بود. چشم‌های معصومش برق زد. «وای چه فوق العاده. یعنی خدا منو اینقد دوس داره که به تو گفت بیای و نجاتم بدی تا نترسم و گریه نکنم»

نگاهش کردم. با دستمال اشک‌های روی صورتش را پاک کردم و گفتم: بله گنجشک کوچولوی ناز نازی، هیچ وقت نترس ... خدا همیشه از تو آسمونا داره نگات میکنه ... خدا خیلی دوست داره ... تو هر شرایطی مواظبته ...

طوفان تمام شده بود. گنجشک کوجولو  نمی‌لرزید. می‌خندید. چادر را از روی سرش برداشتم. گفتم حالا بیا برویم دنبال مامانت که خود مادرش دوان دوان آمد سمت‌مان. بین هق هق گریه‌هایش کلی تشکر کرد و بعد  گنجشک کوچولو و مادرش دست در دست هم رفتند و من  قدم می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که کاش همه‌مان مطمئن بودیم  خدای این طوفان  قطعا خدای گنجشک کوچولوها هم هست .

پی‌نوشت :

ربنا آتنا نگاهت را ...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
همه ی متن یک طرف و «خدای این طوفان قطعا خدای گنجشک کوچولوها هم هست » یک طرف . کوچولوها معمولا فراموش نمی کنن این چیزا رو و خیلی خاطره ی خوبی میشه واسشون ،البته گاهی سوالاتشون در مورد خدا خیلی مردافکنِ و واقعا نمی دونی چه طور بهشون جواب و توضیح بدی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
هموووم قبول دارم شاید کل داستان رو برای رسیدن به همون جمله آخر نوشتم اصلا ... کوچولو ها آدم های قدر شناس و مهربون تری هستن ... بله حقیقتا سوال هاشون گاهی آدم رو به چالش میکشه و شبیه به علامت تعجب میکنه :))
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
مطلب زیبایی بود ، تابحال موقع بارون و طوفان به وضعیت گنجشک ها فکر نکرده بودم ...ممنون فاطمه خانوم :)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
زیبا میبینی مهربان ... خوشحالم که با این نوشته به این موضوع فکر کردید ... ممنون از شما سارا جان :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
مرسي خانم منافي :) فقط اينكه با ربنا اتنا نگاهت را زياد موافقم نيستم! به نظرم اين ماجرا براي پايان خودش بيشتر جمله اي رو ميطلبيد كه ما رو تشويق كنه به نگاه كردنه به خدا و ذكر اون !
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
ممنون از شما آقا سید :) اگر خدا لحظه ای نگاهش رو از ما بگیره چیزی از ما میمونه ؟ اگر خدا نگاهمون نکنه حتی توانایی این رو هم نخواهیم داشت که نگاهش کنیم از خدا نگاهش رو خواستم برای هممون تا در نتیجش طبق گفته ی شما بتونیم به مهربانی های بی پایانش نگاه کنیم و بخاطر داشتنش لبخند بزنیم . اما در هر صورت خیلی خیلی متشکر از توجهتون و درنتیجش نظر :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود، من در تمام مدت حس می‌کردم این گنجشکه یک دختر بچه بوده و این ماجرا واقعی.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٠
٠
٠
خلی لطف دارید :) درسته ماجرا واقعی نبوده و ساخته ی ذهن من کمترین اما در داستان دختر کوچولو تشبیه به گنجشک شده بوده و شما درست متوجه شده بودید ...
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
:) خب خدا رو شکر. پس هنوز اونقدر پیر نشدم
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
شما پیر نشدید قلم من هنوز خیلی جوونه :)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/١١
١
٠
قشنگه ^_^
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
قشنگ میبینی الهام جان :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
حس خوبی داشت. صحبت از زبان سایر موجودات معمولا نوشته ها رو قشنگ می کنه
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
خداروشکر ... اما من از بان موجودات دیگه صحبت نکردم دربارشون صحبت کردم و راوی خودم بودم
گل گیسو
گل گیسو
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
چقد به دلم نشست نوشته ات :) درست مثل خودت..
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٤
٠
٠
قربون تو بشم من عزیز مهربونم مرسی که اومدی یک دنیا ممنونم :**
Raahil
Raahil
٩٤/٠٨/١٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود... درست مث باقی نوشته هات... لنشین... قشنگ... مث خودت دوست ماهم! 😊
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٩
٠
٠
ممنون مممنون و بازم ممنون عزیز مهربونم به پای نوشته های قشنگ شما نمیرسه :) ماه بودن هم از خودتونه ❤🌹☺
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤