کاش می‌آمدی. کاش می‌آمدی و برای دقایقی هم که شده حوالی این قلب خسته قدم می‌زد . کاش می‌آمدی و دقایقی زمان به احترام ورودت از حرکت می‌ایستاد، از حرکت می ایستاد و فرصت این را به من می‌داد تا چندی از سر تا به پای تو را از زیر چشم بگذرانم.

مثل گذشته‌ها هنوز هم جرات خیره شدن به چشم‌هایت را ندارم، هنوز همه چیز مثل گذشته‌هاست . من هنوز همان دخترک خجالتی گذشته‌ام و تو هنوز فرمانده‌ی مهربان و با جذبه‌ی من. اما با این همه یک چیزهایی دیگر مثل قبل سر جای خودش نیست؛ مثلا همین شور و هیاهوی همیشگی تو، دیگر بلند بلند نمی‌خندی، ساکت شده‌ای. و سکوت تو روزی هزار بار به آتش می‌کشد این غزل بی‌نوایت را .

تو را چه شده عزیزتر از جان؟ چرا این روزها تا دو کلام حرف می‌زنی نفس‌هایت به شماره می‌افتند؟ چرا از میان خنده‌هایت صدای خورده شیشه بلند است؟ گویی که چیزی در درون تو شکسته است . چرا دیگر مثل قبل بلند و کشدار نمی‌خندی؟ چرا حالا موقع خنده رنگ از رخ مهربانت می‌پرد؟ چرا صورت همچون قرص ماهت تبدل به نیلی می‌زند؟

نکند به خنده حساسیت پیدا کرده‌ای ؟! نکند قلب مهربانت سینه پهلو کرده و ناخوش است ؟! برایم حرف بزن ... بگو تو را چه شده؟ بگو تا جان ناقابلم را فدای سرفه‌های پنهانی شبانه‌ات کنم. دیگر خیلی چیزها مثل قبل نیست، مثلا این روزها دیگر حال تو با یک لیوان جوشیده‌ی چهارگل و نباتم خوب نمی‌شود. سرفه‌هایت شیشه احساسم را خراش می‌دهد. نکند دیگر مرا دوست نداری که مثل قبل جوشیده‌هایم برایت کارگشا نیستند؟! نکند دیگر به معجزه دست‌های رو به آسمان من ایمان نداری؟! نکند که دیگر جانمازم مثل همیشه برایت بوی نرگس و یاس نمی‌دهد؟! چشمان بازیگوش تو را چه کسی این چنین محزون و ساکن کرده ؟! چرا دیگر حرف‌های پنهان شده در چشم‌هایم را نمی‌خوانی؟! نکند چشم‌های من خیلی بد خط شده‌اند؟!

اصلا حواست هست که غزل، غزلِ تو این جا میان سرفه‌های خشک و درد ناکت روزی هزار بار جان می‌دهد؟ مگر تو نبودی که می‌گفتی طاقت دیدن چشم‌های اشکبارش را نداری؟ حالا کجایی تا ببینی غزل بانوی تو خوش خوراک شده است ! روزی پنج وعده آه و اشک می‌خورد.

از من فرار میکنی؟ دیگر نمی‌خواهی ببینی مرا؟ قبول ... با من بودن را دوست نداری دیگر؟ این هم قبول ... من تو را بخاطر این‌ها سرزنش نمی‌کنم، حتی از تو بدل هم نمی‌گیرم، حتی نمی‌گویم چرا؟ چون به صداقت و راستی کارهای تو ایمان دارم، چون من هنوز همان غزل گذشته‌هایم که وقتی می‌گفتی باران، خیسِ خیس می‌شد .

اما یادت باشد؛ حتی اگر تمام وقت خودت را بزنی به آن راه و نگویی که این روزها چقدر حالت بد است، محض آرامش خاطر غزلت. چه در کنارم بمانی و باشی چه نباشی، نبض غزل تا ابد به نفس‌های تو بند است. آخرین روزش خواهد بود آن روز که نفس‌های تو رو به خاموشی باشد .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_kiyan
sh_kiyan
٩٤/٠٨/٠٦
١
٠
لختی بخند برای دلم ... حرف زدن های یواشکی عجیب به دل می چسپد ... ( یواشکی قشنگ بود ) . روزی که به خندیدن آلرژی پیدا کنیم فاجعه است ...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٠٦
١
٠
خدارو شکر گوارای وجودتون نازنین بانو :) ... قرن آهن چنین فاجعه هایی رو هم ببار میاره ...
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٢
٠
١
بله کاملا صحیح میفرمایید :) بازم خیلی متشکر بابت وقتی که برای نوشته ها میگذارید من تمام سعیم رو میکنم که نوشته های چدید این مشکلات رو نداشته باشن
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/٠٧
١
٠
ممنون ازتون؛ نوشته خوبی بود. یک سؤال: به نظرتون مخاطبان این نوشته وقتی اون رو می خونن باید چه حسی بعدش داشته باشن؟
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٠٧
٠
٠
ممنون از شما :) لطف دارید ...قبل جواب دادن به سوالتون باید بگم این متن از زبان همسر یک جانباز شیمیایی نوشته شده ولی متاسفانه من فراموش کردم عکس نوشته رو بذارم تا جهت فکری به متن برای خواننده ها دقیق تر و بهتر ترسیم بشه البته شاید هم ضعف قلم من باشه این که برای انتقال این مفهوم نیاز به عکس ... و خب جواب سوال شما به نظر من که نویسنده ی این متنم باید احساس دلتنگی عشق و به همراهش خستگی حاصل از یک انتظار منتقل شه نمیدونم تا چه حد موفق بودم در این زمینه
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٠٨
٠
٠
من جواب سوال شمارو دادم ولی شما دلیل پرسیدن سوالتون رو نگفتید
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٨/١١
٠
٠
من شبیه این حدس زدم؛ ولی مشکل این بود که نباید متن یک نویسنده نیاز به توضیح داشته باشه؛ می خواستم این سؤال رو بپرسم و بعدش بگم که مخاطب متن یکم گم شده اس.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/١٢
٠
٠
بله کاملا صحیح میفرمایید :) بازم خیلی متشکر بابت وقتی که برای نوشته ها میگذارید من تمام سعیم رو میکنم که نوشته های چدید این مشکلات رو نداشته باشن
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨