بنده خدا دیوانس ...

بنده خدا دیوانس ...

نویسنده : خاتون :)

درحالی که صاف زل زده بودم به چشم‌های آبیش، گفتم: سلام چطوری مهربان؟

لبخند زد و گفت :من همیشه خوبم تو چطوری خانم کوچولو ؟! چه خبر از این طرف‌ها راه گم کردی؟!

از صبح بغض داشتم، یک عالمه. اشک توی چشم‌هایم حلقه زد اما چشم از چشمش بر نداشتم. می‌خواستم بگویمش که: تو را گم می‌کنم گاهی بین شلوغی‌های این دنیا ولی چرا تو این‌قدر مهربانی که باز خودت می‌آیی و پیدام می‌کنی؟! چرا این‌قدر لی‌لی به لالای این دختر بد می‌گذاری؟! چرا این‌قدر همیشه مهربانی؟! اما...

همان جور که زل زده بودم به آبی چشم‌هایش، با بغض و به زور گفتم : دیگه دوستم نداری مهربان نه؟!

نگاهم کرد و با تعجب پرسید: چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟! باز کی اذیتت کرده؟!

نفسم بالا نمی‌آمد. با صدایی که به زور از عمق جان یک خسته بیرون می‌آمد گفتم : دوستم نداری دیگه مهربان، چند وقتیه دیگه نگاهم نمی‌کنی حتی...

و بغض مجال ادامه دادن نداد. مهربان کنارم نشست. می‌دانست این حرف‌ها همه‌اش بهانه است. می‌دانست از دست خودم شاکی هستم نه او اما به رویم نیاورد. مهربان همیشه این‌طور بود، هیچ وقت بدی‌هایم را به رویم نمی‌آورد.

دست‌هایم را گرفت توی دست‌هایش و زیر گوشم زمزمه کرد: من همیشه نگاهت می‌کنم، اون وقتایی که دلت گرفته از همه و فک می‌کنی هیچ کسی رو نداری، من کنارت نشستم اما تو منو نبینی و هی غضه می‌خوری که تنهایی

به پیشانی تبدارم بوسه‌ای زد و گفت: من هستم. من همیشه هستم. من همیشه کنارت هستم.

نگاهش کردم. نگاهم بد خط بود اما آبی چشم‌هایش نگاه‌های بد خط را هم بلد بود. نگاهم کرد، لبخند زد و پشمک‌های سفیدش را نشانم داد. ابرها مهربانانه باریدند. تند تند اما مهربان.

گفت: حالا بشکن بغضتو عزیز دل شکسته‌ی من. حالا زیر مهربانی‌های ابرهای پشمکی غم‌هایت را ببار.

مهربان چشم آبی دستم را گرفت، تمام خیابان را باهم قدم زدیم و من دست در دستش راه رفتم و هی هق هق کردم؛ هی خندیدم و مردمی که زیر لب می‌گفتند: بنده خدا دیوانس ...

============

پی نوشت :

مردم تا بحال دختری را ندیده بودند که دست در دست خدا در پیاده‌رو های شهر قدم بزند

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٧
١
٠
ممنون از نوشته تون؛ به نظرم رسید دقیق انتهای ماجرا مشخص نشد. دخترک توهم داشت آیا؟ مشکل دیگه ای داشت؟
sadat_manafi
sadat_manafi
٩٤/٠٧/٢٧
١
٠
متشکر از شما بابت حضور و وقتی که گذاشتید و نوشته رو خوندید :) انتهای ماجرا رو هم بگمونم پی نوشت توضیح داده باشه نداده؟!
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٧
٠
٠
به نظرم اون وقت واضح نبود. ینی حداقل پی نوشت با داستان فرق داشت
sadat_manafi
sadat_manafi
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
شاید این مشکل از ضعف و نارسا بودن قلم خام من باشه
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١