حافظ در حافظه مردم
به بهانه روز بزرگداشت حافظ

حافظ در حافظه مردم

نویسنده : سحر نیکو عقیده

جوان‌ها با موهای بلند، سیگار روی لب و خلاصه یک تیپ به اصطلاح هنری دیوانش را با صدایی خسته می‌خوانند و در جمع‌های ادبی چنان نظرات فلسفی، ادبی، اجتماعی و... از ابیاتش می‌کشند بیرون که کمر آدم زیر عمق این نظرات می‌شکند. اتفاقا این ابیات به مضاق مادربزرگ من که سواد درست و حسابی ندارد و چیزی از فلسفه و ادبیات نمی‌داند هم خوش می‌آید. روی طاقچه خانه‌اش دیوان حافظ همیشه به چشم می‌خورد و جز جدایی ناپذیر شب‌های یلداست.

این ابیات به دل خیلی‌ها می‌نشیند. افرادی که به اندازه فاصله زمین تا آسمان بر سر زمینی بودن و آسمانی بودن معشوق در شعرهایش اختلاف‌نظر دارند. افرادی از طبقات اجتماعی مختلف، جناح‌ها سیاسی متفاوت و...

تصمیم می‌گیرم به بهانه بزرگداشت حافظ با افراد مختلف در کوچه و خیابان هم‌صحبت شوم و دیدگاه‌های متفاوتشان را بشنوم.

 

|| فهمیدن شعر سنتی سخت است

روی یکی از نیمکت‌های پارک نشسته‌ و سخت مشغول نوشتن است. حواسش به اطراف نیست و در افکارش و دفترچه کوچکش غرق شده ‌است. به دختر جوان نزدیک می‌شوم و بعد از سلام و احوالپرسی موضوع گزارشم را مطرح می‌کنم. نادیا 23 سال دارد و صحبتش را این‌گونه شروع می‌کند: شاعر نیستم اما شعر خواندن را خیلی دوست دارم. مخصوصا شعرهای سهراب سپهری و فریدون مشیری را. من هم مثل هر ایرانی دیگری با حافظ آشنایی دارم اما خب زیاد پیگیرش نیستم و بیشتر شعرهایش را در کلاس ادبیات، شب چله و... می‌شنوم. بعد به دفترچه زیر دستش اشاره می‌کند. تازه فارغ‌التحصیل رشته ریاضی شده‌است. از مشغله‌های کاری می‌گوید که مدتی ست مجال نفس کشیدن هم به او نمی‌دهد، چه برسد به شعر خواندن.

+ چرا همانقدر که به سهراب علاقه داری به حافظ علاقه نداری؟

- شعرهایش را راحت تر می‌فهمم. فهمیدن شعرهای سنتی سخت است.

+ یک بیت از حافظ به خاطر داری؟

- (بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش) الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها .....

+ حافظ خواندنت هم خوب است؟

- بد نیست

بلافاصله دیوان حافظ را از کیفم در می‌آورم و می‌گویم لطفا یک فال حافظ بگیر. شوکه می‌شود، می‌خندد و به عنوان نیت، سرش را رو به آسمان بلند می‌کند و می‌گوید: «خدایا یک شعر آسون بیاد.» خدا هم همان‌جا دعایش را مستجاب می‌کند. نادیا نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش/ می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش 

 

|| مگر می‌شود کسی حافظ را نشناسد؟

سر ظهر، پشت دخل مغازه نشسته‌است، تخمه‌ می‌شکند و مگس می‌پراند. وارد مغازه می‌شوم. به خیال این‌که یکی از مشتریانش هستم سلامی‌ می‌کند و خوش‌آمدی می‌گوید. تا خودم را معرفی می‌کنم و موضوع گزارش را می‌گویم ، می‌گوید: «والا من چیزی از شعر و ادبیات سر در نمی-آورم. یک دیپلم نصفه و نیمه هم بیشتر ندارم.» وقتی که می‌پرسم فردا بزرگداشت کدام شاعر است، بیشتر شاکی می‌شود و از من می‌خواهد که بروم از اهل فنش بپرسم. اما من همچنان ادامه می‌دهم. تا اسم حافظ را میان کلامم می‌شنود، نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: «خب از اول می‌گفتید حافظ. مگر می‌شود کسی حافظ را نشناسد؟» بعد هم به سرعت و با صدایی رسا می-گوید: «ذره را تا نبود همت عالی حافظ! طالب چشمه خورشید درخشان نشود. پدربزرگم سواد درست و حسابی نداشت اما خیلی از شعرهای حافظ را از بر بود. این بیت را هم خیلی دوست داشت و موقع نصیحت کردن ما خیلی به کارش می‌آمد. برای همین در ذهنم مانده‌است.»

 

|| حضور ذهن ندارم

در پارک ملت به دنبال سوژه قدم می‌زنم. این‌بار سوژه یک خانم مسن است که خودش مرا صدا می‌زند: «دخترم میشه بیای کمکم کنی؟» می‌روم پلاستیک مشکی سنگینی که برای خاک گلدانش از گل‌کارهای پارک ملت گرفته‌است را برمی‌دارم. بین راه رشته‌ام را می‌پرسد. زبان ‌و ادبیات فارسی را که می‌شنود بلافاصله می‌گوید: «اتفاقا من چندین سال است که فرهنگی هستم و زبان ‌و ‌ادبیات تدریس می‌کنم.» بعد سرش را به نشانه افسوس تکان می‌دهد، آهی می‌کشد و می‌گوید: «آن دانش و بینشی که ما داریم عمرا شماها داشته‌باشید.» نمی‌دانم دلش از کجا پر است اما همه را سر من و رشته‌ام و کمی علم ما در مقابل قدیمی‌ها و... خالی می‌کند. اندکی درنگ می‌کند برای نفس تازه کردن. فرصت را غنیمت شمرده و بعد از مطرح کردن موضوع گزارش می‌گویم: «کدام بیت حافظ را به خاطر دارید؟» کمی نگاهم می‌کند و بعد از چند ثانیه فکر می‌گوید: «حضور ذهن ندارم. وقتش را هم ندارم. پلاستیک را از دستم می‌گیرد و می‌رود.»

 

|| یک حافظ خوان قهار

هنوز صحبتم را تمام نکرده‌ام که گوشی موبایلش را از جیبش بیرون می‌کشد و شعری از حافظ را میان یادداشت‌هایش پیدا می‌کند و می‌خواند. بدون هیچ اشکال و تپقی. راستش ابتدای ورودم به بدلیجات فروشی و با دیدن یک فروشنده جوان که رشته‌اش (حسابداری) هیچ ربطی به شعر و ادبیات ندارد، فکر نمی‌کردم که حافظ‌ خوان قهاری باشد.

می‌گوید: «پی.دی.اف خیلی از کتاب‌ها را در گوشی دارم و در اوقات بیکاری می‌خوانم. بهتر از تلگرام و وایبر و اینجور شبکه‌های وقت تلف‌کن است.» بعد از حافظ می‌گوید و کاملا مشخص است که اطلاعات زیادی در این مورد دارد. می‌پرسم که به فال حافظ اعتقاد دارد؟ جوابش مثبت است و دلیلش را اینگونه بیان می‌کند: «کسی که حافظ کل قرآن باشد و چنین ارتباط زیبایی با خدا داشته ‌باشد مگر می‌شود به فالش اطمینان پیدا نکرد.»

  

|| شعری برای همه

 با افراد زیادی هم‌صحبت شدم. عده‌ای شب و روزشان را با حافظ، دیوان و فال‌هایش می‌گذراندند. عده اندکی هم بودند که از او فقط نامش را آن‌هم در کتاب ادبیات دوران دبیرستان شنیده‌بودند. اما چکیده گفت‌و‌گوها این را نشان می‌داد که مردم ما شعر خواندن را دوست دارند و اشعار حافظ یکی از پرطرفدارترین آن‌هاست. جدا از دلایل تخصصی‌تر، ساختار اشعار او و... اصلی‌ترین دلیل پرطرفدار بودنش زبان رازآلود و شعرهای مبهمی ست که اگر به قصد فال و تفال آن را بخوانید، جواب آن می‌تواند از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد در بر بگیرد و به رویا پردازی‌ها و تخیلات شما قوت ببخشد. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٤/٠٧/٢٠
٠
٠
حافظ خیلی خوبه...^_^...اینکه همه مردم حافظ رو میشناسن ینی خیلی آدم بزرگی بوده...گزارشت عالی بود سحر.. خدا قوت :)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
بله، نه تنها در ایران. حافظ در جهان هم یک شاعر شناخته شدست. ممنون از نظرت :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/٢٠
٠
٠
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/ این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور/ گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور/ دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور/ هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور/ ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور/ در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور/ گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور/ حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور/ حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور/
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/٢٠
٠
٠
اینم فال ما!
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
یکی از زیبا ترین شعرها
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/٢٠
١
٠
عکس اولی /این همون "نگاره" که حافظ دراشعاش بارها از اون یاد میکنه (:
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/٢٠
١
٠
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد. دل رمیده ما را رفیق و مونس شد. نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت. به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٧/٢٠
٠
٠
اصلا حافظ به نظرم یک اعجوبه است.....از نظر ما آیی کیوش 180 به بالا بود.:)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
قطعا یک اعجوبست...خدای شعر و غزل:)
aaasaeid
aaasaeid
٩٤/٠٧/٢٠
٠
٠
تا الان که از خدا عمر گرفتم نتونستم یک دلیل منطقی برای خوندن شعر و داستان پیدا کنم. ترجیح میدم بشینم بجاش یه فیلم نگاه کنم
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
خب این کاملا به سلیقه و علایق متفاوت آدم ها برمی گرده...
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
منم تقریبا شب درمیان حافظ میخونم باورش سخته کسی حافظ رو دوست نداشته باشه :)
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢١
١
٠
برای منم باورش سخته
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
سلآم؛ خیلی هم عالی... منم هیچ وقت کامل نخوندم....روخوانیش سخته چه برسه به درک ومنظور.... ولی بیت هایی که برام روون بودنو دوست داشتم رو یادداشت میکنم وحفظ میکنم :) یه مطلب دارم...توی اون از اون ابیات چند تاشو نوشتم :) مرسی از شما
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
هرکسی به نوبه خودش از اشعار حافظ لذت می بره :) خواهش می شود عزیزم
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٢١
٠
١
نمی دونم چرا از حافظ خوشم نمیاد، سهراب و باباطاهر رو ترجیح میدم
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
سحر سالمی دوستم خانمه نزد با پلاسکتیکش تو سرت؟خخخخ///گزارش خوبی بود مثه همیشه قلم روانی داری :))
مطهره
مطهره
٩٤/٠٧/٢٨
٠
٠
سلام ببخشیدشمادبستان و راهنمایی مدرسه امام حسین بودید؟
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
سلام. آره :) مطهره خودتی عایا؟ مطهره گریوانی؟ :)
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
تبلیغات