اندر حکایات کاپشن پوشیدن

اندر حکایات کاپشن پوشیدن

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

قدیم‌ها وقتی که به مدرسه می‌رفتم، وقتی که با انسان‌های زیادی مراوده داشتم، به اجبار(!) هفته‌ای دو سه بار می‌رفتم حمام. اما از وقتی که فارغ التحصیل شدم و دوره‌ی پیش دانشگاهی هم تمام شده حمام رفتنم هم قاعده‌ی خاصی ندارد. امروز از خواب که بیدار شدم و پتو را کنار زدم توده هوای جمع شده زیر پتو به بینی‌ام خورد و بینی‌ام جزغاله (جزقاله، جذقاله، جضقاله، جذغاله، جضغاله، جظقاله، جظغاله) شد. اما باز هم از تنبلی حوصله نکردم بروم حمام و بعد از صبحانه طبق معمول رفتم پی کارم. اما انگار قسمت بود امروز بروم حمام!

وقتی درگیر یک مسئله‌ی شیمی بودم از کلافگی چنگی به زلف‌هایم انداختم و با صحنه‌ای غم بار مواجه شدم.حدود پنج شش تار مو ریخت روی کتاب. از ترس اینکه نکند به خاطر آلودگی، موهایم دارند می‌میرند، فورا بساط حمام را آماده کردم (یک حوله برداشتم!) و به حمام رفتم. وقتی از حمام آمدم بیرون اعضای خانواده تازه از خواب بیدار شده بودند. مادر امر کرد: برو نون بگیر. قیافه‌ی کسی را تصور کنید که هشتاد درصد اوقات سال را سرما خورده است و در صبح یک روز پاییزی که پشه‌ای وجود ندارد رفته حمام و بلافاصله بعد از حمام مادرش به او می‌گوید برو نان بخر.

حدود یک ربع گذشت و من کمی خشک‌تر شده بودم و رفتم از داخل بقچه (بغچه)ام (کُمُد، مُمُد که نداریم لامصب!) کاپشن‌ام را برداشتم با تیپ خوشگلی که دارم (پیژامه‌ای با جیب‌های بیرون زده و یک کاپشن) راهی نانوایی شدم. همین که پایم را از در خانه بیرون گذاشتم یک نفر که من نه او را می‌شناختم و نه اصلا تا حالا دیده بودمش گفت: سرما نخوری!

در همین لحظه با خودم فکر کردم: الان خوبه یه ورزش صبح گاهی هم داشته باشم، یک جفت لگد توی سینه‌اش و هفت هشت تا مشت محکم توی دماغش موجبات سرحالی‌ام را فراهم می‌کند. اما از آن‌جایی که بنده خیلی دعوایی هستم، یک لبخند به او هدیه کردم و گفتم: صبح به خیر. و راهم را کشیدم و رفتم.

توی راه با خودم فکر می‌کردم چقدر بد است! این‌که آدم، در پاییز، وقتی که هوا شروع می‌کند به سرد شدن، نباید کاپشن بپوشد به خاطر این‌که یک عده به آدم چنین چیزهایی می‌گویند. این احساس به نوعی دیگر در بهار هم تکرار می‌شود. وقتی که هوا دیگر به اندازه‌ی کافی گرم می‌شود. آن موقع وقتی بدون کاپشن می‌رویم بیرون یک احساس بی‌حجابی به آدم دست می‌دهد، یک احساس کمبود. احساس می‌کنیم که یک چیزی در وجودمان کم است و نیاز داریم که کمی سنگین‌تر باشیم. اما اگر آن موقع هم کاپشن بپوشیم، باز با چنین صحنه‌هایی روبه رو خواهیم شد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
امان از حرف مردم :/ ولی واقعا این هوای پاییز و بهار آدمو کلافه میکنه که از اون اول معلوم نمیکنه آدم چی بپوشه :|
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
آدم های سرمایی " یاد اون موشه تو شهر موشا افتادم " این مشکلات رو هم دارن دیگه ! عین خودم که امروز داشتم به آلسکا تبدیل میشدم
مرتضی
مرتضی
٩٤/٠٧/٢٦
٠
٠
تیترت من رو یاد مردمی نژاد انداخت
پربازدیدتریـــن ها
از صدا و سیمای میلی تا بی تفاوتی زنان

من به این سکوت معترضم!

٩٧/٠٢/٢٥
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

تمام خانه‌ای که پریشان گشت

٩٧/٠٢/٢٥
تمامی متن‌های زیر شایعه هستند و قطعا واقعی نیستند! (خیابانی_طور!)

شایعات الشایدات!

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم

غصه ای که قصه شده است

٩٧/٠٢/٢٦
این بزرگترین آرزویم بود

سرعت ثانیه های زندگی

٩٧/٠٢/٢٥
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
اقیانوس آرام

سال هاست…

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١